![]() |
![]() |
|
| ما میترکونیم(شایدم خودمون ترکیدیم) ((تکراری نیست)) |
|
من دچار خفقانم
..خفقان |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 9:58 توسط حمید وبابک |
|
|
omidvaram hale hamatun be khusus hamid jan khub bashe .age nubatiyam bashe nubate man bud ke sare khedmate sarbazi beram.hamid jan man alan ye jayi be esmetabasam.barat arezuye salamatiyo movafaghiyat mikonam ..........vebo tanha becharkhun mesle kheyli vaghtaye
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 9:49 توسط حمید وبابک |
|
|
بنام عشق قسمت میدم به خدایی که هم تورو هم منو افریده ( هر چند میدونم قسم خوردن گناهه) این نامه رو وقتی بخون که کسی پیشت نیست و و به احترام قسمی که به خدا دادمت نذار کسی از وجود این نامه باخبر بشه... که چیزی خاصی نیست جز اندک احوالات من نامه ى به فرشته ى لحظه هاى دلتنگى منمي نويسم تنها به ياد شما و براي شما ...مي نويسم به ياد روزهاي شيرين انتظار،به ياد لحظه هاي فراق و چشمان منتظر ...فرشته ي لحظه هاي دلتنگي من این اولین نامه ایست که در حالی می نویسم که می دانم آن را برایت خواهم فرستاد و تو اگر منت بگذاری آنرا می خوانی و یا حداقل سرسری نگاهی به آن می اندازی،مثل کسانی که موقع خواندن یک رمان عشقی تنها ابتدا و انتهایش را می خوانند. چون نمیخواستم تو دانشگاه یا تو تلفن پیش دوستات مزاحمت بشم که دوستات یه فکری دیگه در مورد شما بکنن. و نامه نوشتم چون نمیتونم پشت تلفن حرفای دلمو بگم وقتی صدای شمارو میشنوم دیگر یادم میرود که چی میخواستم بگم نامه های قبلی را خودم می نوشتم و چون دلم نمی آمد برایت بفرستم خودم آنها را پاره می کردم.این با را تو پاره کن.همین که آنقدر به آنها اهمیت بدهی که پاره شان کنی خودش کلی افتخارست.فقط نازنینم مواظب دستات باش، این روزها کاغذ ها هم می بُرند انسانها که دیگر هیچ. من نامه نوشتم فرشته ي لحظه هاي دلتنگي من الان که برایت می نویسم خورشید یواش یواش دارد همه ی ستاره های کوچک و ماه کمی بزرگ را از آسمان بیرون می کند و خودش حاکم مطلق آن می شود.درست مانند تو که وارد قلبم شدی با این تفاوت که تو یکباره آمدی و از وقتی هم آمدی از خجالت نورانی بودنت ستاره ها سرشان را هم بالا نمی کنند چه برسد چشمک بزنند.عین من.آخر نمی دانم چرا همیشه ی خدا سر من پایین و شانه های تو بالاست. این ساعات را دوست دارم و غروب ها بیشتر دلتنگت هستم که چون برای توست آن را هم خیلی دوست دارم . ولی امروز بی اختیار حس کردم که باید برای تو نامه بنویسم همیشه فکر می کردم اگر تو قدمی هر چند کوچک به سویم برداری آنشب به جبران همه ی شبهای بیداری ام بخوابم، ولی نشد. آخر چگونه بخوابم و نادیده بگیرم فریاد قلبم را که می خواهد صدای ضربانش را به تو که سر بر سینه ام گذاشته ای برساند و دستانم را که در آرزوی دستانت می سوزد فرشته ي لحظه هاي دلتنگي من چیزی از تو ندارم به جز یک اسم که آنهم آنقدر برایم مقدس است که تا مدتها حتی به آن خطابت نمی کردم و اینجا بود که تو دلم متولد شدی؛اسمی که بزرگترین افتخار دفتر خاطراتم است و آن اینکه هیچ کس جز من ،تو را به آن صدا نمی زندو ولی نام واقعی ات چیز دیگریست مثل هر چه مال تو باشد و واقعی باشد. ... چند نقطه چین،یک نفس عمیق و حالا یک دقیقه سکوت به احترام لحظه از تو نوشتن. بهونه امروز نوشتن تسکین است. تسکین یک قلب شکسته؛ این طوری نگاهم نکن منظورم تو نیستی، خودم را میگویم. فرشته ي لحظه هاي دلتنگي من تسلیم!!! امروز بار دیگر در برابر عشقت به زانو می افتم و سرم را پایین می اندازم و التماست میکنم به امید اینکه تو دستانم را بگیری و مرا بلند کنی و به امید آنکه وقتی سرم را بلند میکنم چشمان ناز و پاک تورا ببینم که مظهرست قداست و پاکی خداست. حال که می خواهم از چشمانت بنویسم رنگش را به خاطر نمی آورم.یه عمره دوره چشمات گشتم،بارها اقیانوس بی پایان آن دو نی نی معصوم را پیموده ام و بارها در آن غرق گشتهام ولی بازهم نفهمیدم که اون چشما چه رنگه،زیاد هم عجیب نیست این رنگ چشمت نبود که مرا دربند کرد آتشی بود که از دیدگانت پر کشید، به قول دکتر شریعتی جادوی چشمان. در چشمانت چيست که مرا به سوي خود ميکشد؟ ؟ در آينه چشمهايم بنگر چه ميبيني؟ آيا ميبيني که تو را ميبيند؟ صداي طپش قلبم را ميشنوي که فرياد ميزند دوستت دارم دوست ندارم که بگويم دوستت دارم دوست دارم که بداني دوستت دارم امروز دیگر باور دارم که کار من از کار گذشته و مدتها هم هست که گذشته.دیگر نمی خواهم در برابر عشقم مبارزه کنم زیرا شکستهای پی در پی به من آموخته که هیچ کس را یارای هماوردی با این پوریایولی نیست. دیگر نمی خواهم خلاف جریان این رودخانه شنا کنم زیرا فهمیدهام که اگر تو بالای رودخانه نباشی هیچ شنایی باری رسیدن به آنجا کافی نیست.میخواهم در حضور غریب و لذت بخش چسمانت گم شوم و خودم را به آب بسپارم ، چه اهمیت دارد که فرصتها در ساحل میگذرند و حتی چه اهمیت دارد که جریان مرا به تو را میرساند یا نه،همین که اندکی به تو نزدیک شوم نیز کافیست. ... و چند دقیقه سکوت ولی این بار نه به احترام عشقت بلکه به احترام قلب داغدیده ی من که شدت سوزشش نوشتن را برایم مشکل می سازد. یادم میآید روزی را که گفتی :« چون من نمی خواهم نمی توانیم جواب مثبت بهت بدم .» ولی تو هم بیاد بیار که درست که از زمانهای قدیم از زمان لیلی و مجنون،زمانی که عشق را با الف نمی نوشتند و با غین نقاشی نمی کردند گفته اند:«خواستن توانستن است.» ولی هیچ گاه نگفته اند نخواستن نتواستن است. فرشته ي لحظه هاي دلتنگي من هر بار که از اینجا به خونتون می رفتی ترس عجیبی مرا فرا می گرفت. با خودم میگفتم آیا راه امن است؟،آیا پشت سرت آب ریخته اند؟، و نگرانی راه منو داغون میکرد که نکند زبونم لال اتفاقی برات بیفته از آن روز که صدای شما رو شنیدم زندگی من عوض شد و حالا که صدای تو را نمی شنوم و نمی توانم مثل یک موجود خوشبخت خودم را در میان این همه جمعیت احساس کنم . همین فکر برای رنج دادن من کافی ست تو نمی دانی از آن ساعت که تو به من نه گفتی تا به حال چه افکار تیره و غم انگیزی در مغزم رسوخ پیدا کرده . پیوسته فشار بغضی را در گلویم احساس می کنم میل دارم گریه کنم چهره ی تو یک لحظه هم از مقابل چشم من دور نمی شود تو را می بینم که با نگاه مهربان و پر از عشقت به روی من خیره شده ای و در آن حال قلبم با فشار دردنکی در سینه ام به تپش در می اید و گرمی اشک را بر گونه هایم احساس می کنم فرشته ی لحظه های دلتنگی من! گاهی از این همه دلتنگی خسته می شوم آن قدر خسته که شاید اگر این اشک های بغض آلود سرازیر نمی شدند دیگر نمی توانستم جایی رو ببینم. راستی منت گذاشتی،قدم رنجه کردی، کف پاهایت را بوسه گاه چشمانم قرار دادی و دیشب مثل تمامی این شبها به خواب این عاشق تنهایت آمدی. از خوابم می گفتم، می خواستم چیزی در گوشَت بگویم، ،همین که سرم را به تو نزدیک کردم عطر بید مجنون موهایت چنان مستم کرد که به قول سعدی دامنم از دست برفت .بماند که همان لحظه مادرت آمد و چه اتفاقاتی افتاد ولی هر وقت که یاد آن خواب هایم می افتم گرمایی از قلبم سوی تک تک سلولهای بدنم که یک صدا تو را می خواهند که عطش آنها را زیاد می کند و ضربان قلبم را، آنچنان که از سرعت گریز از جو هم می گذرد و مرا به آسمانها همانجایی که جایگاه حقیقی توست می رساند. در خواب دعا می کردم هیچ گاه بیدار نشوم نمی خواهم نامه ام را تمام کنم ولی من نمی خواهم این آخرین وسیله ای را باعث تسکین دردهای خود در دست دارم ازدست بدهم تو با بقیه دخترا که تا به حال تو دانشگاه و هر جایی دیدم فرق اساسی داری و من دلایل بسیاری دارم که به تو افتخار کنم من با تو شروع شدم اگر دست خودم بودم تاریخ تولدم را کمی دست کاری می کردم تا خودم که نه بقیه هم باور کنند که من با تو شروع شدم و با تو تمام می شوم فرشته لحظه های دلتنگی من اگر نامه ی من بد خط و کثیف است مرا ببخش زیرا آنقدر خسته هستم که اگر فکر و خیال تو راحتم می گذاشت کنون در خوابی فرو می رفتم که انتهای آن فردا شب باشد غم من برای یک روز و دو روز نیست . اصولا من به این موضوع از نظر کمیت فکر نمی کنم کیفیت آن برای من غم آور است . من نمی توانم از تو دور باشم . دوری از تو مرا رنج می دهد حال چه فرق می کند اگر این دوری دو روز یا صد سال باشد ديشب تو فکرت بودم که يه قطره اشک از چشمام جاري شد........ از اشک پرسيدم چرا اومدي؟؟ گفت آخه تو چشمات کسي هست که ديگه اونجا جاي من نيس
این روزها در بي کسيم در تنهاییم براي تو که همه کسم بودي گريه کردم فرشته ي لحظه هاي دلتنگي من تو متعلق به من هستي اين را من نگفتم خدا گفت تو يكي هستي و بهترين براي من این روزها احساس می کنم می خواهی چیزی بگویی، چیزی که تاکنون نه تو گفته ای و نه من شنیده ام. خواهشم این اینست :بگشا،راز دل بی قرارت را و پرده ی خواب شبهای پریشانت را.غم ژرفای اقیانوس چشمانت را برایم تفسیر کن ، بار رویاهایت را را به من بسپار و دوباره همان پروانه ای شو که آزاد و رها به هر و می پرد و دست هیچ کس، حتی پسر بچه ی بازیگوشی که مدتهاست به دنبالش دویده به اون نمی رسد بجز من.آخر تنها من معمای گرفتن این پروانه را اموخته ام و تنها من تک تک خالهای پرهای ان را هزار شب و شبی هزار بار شمرده ام. ببینم یعنی تو مرا سزاوار داشتن خطی از احساست هم نمی دانی؟ بگو،آنچه را نگفته ای و نشنیده ام بگو.
فرشته ي لحظه هاي دلتنگي من هدف من از دادن این نامه گرفتن جواب از شما نیست بلکه فقط می خواستم بدانی از وقتی وارد قلبم شدی زندگیم فقط تو شدی روز و شب توی خواب و تو همه جا با منی ... من منتظرت شدم و منتظرت میمونم ... و من طعم خوش و درد آور عشق پاک را با تو فهمیدم که نشانه اش گریه های اروم شبانه از درد فراق و توی خواب گریه کردن هاست... تو اگه یک قدم بسوی من بداری دنیامو به پات میریزم اگر خسته ات کردم به چشمانت بگو به روشنی خودشان من را ببخشند من همون کسی هستم که اگر نخواهد هم فقط به تو فکر می کند . من از شما فقط خواهش وتقاضا دارم یک بار دیگر به من فرصت بدین و هر چه قدر دوست دارین فکر بکنین و من همیشه منتظر شما هستم. geri don... )برگرد...)
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 13:19 توسط حمید وبابک |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 18:13 توسط حمید وبابک |
|
|
سلام به همه مخصوصا بابک عزیز
کجایی پسر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 17:55 توسط حمید وبابک |
|
|
man babakam.hudude yek sali mishe ke matlabi ru web naneveshtam.bichare hamid ..............kheyli faale tanhayi az pase hame chi bar umade.albatte nabude man az faselast ke beynemun oftade.kheyli vakhte ham digaro nadidim
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 14:25 توسط حمید وبابک |
|
|
سلام به همه
سربازیم هم تمومه ولی ولی من نمیدونم از کجا شروع کنم؟ با تشکر حمید. منتظرم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 13:42 توسط حمید وبابک |
|
|
با سلام خدمت همه بچه های باحال بی حال به عرضتون برسونم تنها 1 ماه از سربازیم مونده ( اگه اضافی نزنن) و منو بابک با ورژن جدید میاییم منتظر باشین شبنم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 18:27 توسط حمید وبابک |
|
|
وبسایت توپ دوستداران علی دایی
ارزش دیدنشو داره |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 4:53 توسط حمید وبابک |
|
|
سلام عزيزان دلــــــــــــــــــــــــم ................ خیلی وقته اپ نکرده بودم و تنها دلیلیش سرباز بودنمه براي الان يه تعداد سخن زيبا از بزرگان آماده كردم كه اميدوارم خوشتون بياد :::::: کشتن گنجشکها کرکس ها را ادب نمی کند . آبراهام لينكلن
مهم نیست کجا متولّد شدم و چگونه و کجا زندگی کرده ام. مهم این است که در آنجا که بوده ام چگونه رفتاری داشته ام . جوجیا اوکیف
باید زیاد مطالعه کنید تا بدانید که هیچ نمی دانید. مونت کیو
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 14:42 توسط حمید وبابک |
|
|
بنام خدا من حميد بهمراه بابك كه تازه از سفر برگشته اومديم آپ... آموزش بزرگترين اسلحه در جهان 1- نام اسلحه جمهوري اسلامي 2- محل ساخت : سنگرهاي نماز جمعه و جماعت ، بسيج پايگاهاي حزب الله 3- نوع خشاب : راهپيمايي 4- نوع فشنگ : مشت هاي گره كرده دعاي وحدت و كميل 5- برد گلوله: بدون دوربين از ايران( اردبيل) تا اسرائيل 6- طول لوله : كل ارض 7- تعداد خان : متعدد به نام ارتش بيست ميليوني 8- ضامن اسلحه : قرآن مجيد اسلام عزيز 9- قدرت اسلحه : بي نهايت 10- نوع انفجار : مرگ بر آمريكا مرگ ،بر اسرائيل 11- چاشني و باروت : گفتار و كلام ( ره ) امام و مقام معظم رهبري 12- سيبل تمرين : اسرائيل غاصب آمريكاي جهان خوار 13- فرمانده: حضرا آيت العظمي خامنه اي ( مد ظله العالي) 14- تير انداز: حزب الله 15- كمك تير انداز: هفتاد ميليون ايراني آزده و سرگردون و... 16- خزائن : اسلحه حوزه هاي علميه قم و اردبيل ، دانشگاها آزاد، مساجد و راهپيمايي 17- مسلح كردن سلا ح: اين اسلحه با نداي الله اكبر و با خون شهيدان خنك شده و به مقاومت و آتشبارش افزوده مي شود 18- اقدامات حفاظتي : از خواهران و برا دران حزب الهي تقاضا مي شود در حفظ اين اسلحه تا زمان بازديد فرماندهي كل و عدالت گستر جهان امام زمان (عج) كوشا باشيد .انشاالله 19- خدايا خدايا تا انقلاب مهدي از نهضت خميني محافظت بفرما خامنه اي رهبر به لطف خود نگه دار آمين يا رب العالمين . منو بابكم دعا كنيد متلک های بسیجی : روزتو بگیرم جیگر...؟! وقت داری برات دعا کنم...؟! حیف که روزم وگرنه جیگرتو میخوردم...؟! خواهرم اگه نمازت دیر شده برسونمت...!!!؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 14:13 توسط حمید وبابک |
|
|
متلک های بسیجی : روزتو بگیرم جیگر...؟! وقت داری برات دعا کنم...؟! حیف که روزم وگرنه جیگرتو میخوردم...؟! خواهرم اگه نمازت دیر شده برسونمت...!!!؟؟؟
کودکی که آماده ی تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسيد : می گويند فردا شما مرا به زمين می فرستيد . اما من با اين کوچکی و بدون هيچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم ؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 4:37 توسط حمید وبابک |
|
|
کودکی که آماده ی تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسيد : می گويند فردا شما مرا به زمين می فرستيد . اما من با اين کوچکی و بدون هيچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم ؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 23:58 توسط حمید وبابک |
|
|
گویند روزی انوشیروان ساسانی در حال گذر از مسیری بود ... در راه پیرمردی را مشغول کاشتن درخت گردویی دید. به او گفت: ای پیرمرد چرا این درخت را می کاری عمر تو که کفاف چیدن میوه هایش را نمی دهد! .... پیرمرد خنده ای کرد گفت : دیگران کاشتند و ما خوردیم حال ما بکاریم و دیگران بخورند. شاه از این سخن بسیار خوشش آمد و کیسه ی پر از سکه ی طلایی را به پیرمرد داد. پیرمرد نگاهی به سکه کرد و گفت : بفرمایید این هم پاداش کارم که امروز گرفتم...انوشیروان دوباره خندید کیسه ای دیگر به او داد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 1:21 توسط حمید وبابک |
|
|
سلام ...شايد الان وقت اين پستم نباشد ..ولي به خاطر يكي كه ...... روزگاری در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند . شادی ، غم ، غرور ، عشق و ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 0:48 توسط حمید وبابک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من با بابک اومدیم که با همه فرق داشته باشیم
من وبابک همیشه که با هم میشم جز خندید و جک گفتن کار دیگه ای بلد نیستم خدا عاقبتمونو به خیر کنه .راستی ما....... مطالبامونو خودمون مینویسم وتا جای که امکان داره چرت وپرتم یه موئقه های میگم خواهشا به دل نگیرین ما دو تا فقط دو نفرین یهنی 1+1=3 همین حلا فهمیدی که من یا بابک چه جوری هستیم ما هر روز آپیم |
| پیوندهای روزانه |
|
چرا نوشتم در برگ تنها ئیم برایت نمی دانم آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|