X
تبلیغات
آقا بابک و حمید
ما میترکونیم(شایدم خودمون ترکیدیم) ((تکراری نیست))
اول سلام

دوما کی قفته من سربازی رفتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟اولا من ۱۸ خرداد سال ۸۵  میرم چهارما به ۸۵ هم خیلی مونده هنوز میتونم بنویسم   ...خوب  من فکر کنم تا ۱۸ خرداد ۲ یا ۳ پست براتون بدم (۲پست=کل وبلاگ)

و سلامی  عرض میکنم به همه طرفداران میلیونی خودم ...خوب من حالم خوبه ...ممنونم که نگرانم بودین ....بابک هم خوبه و زنگ زد گفت حمید سلام منو به همه برسون(زحمت کشیدی)

بسیجیه داشته به اسمون نگاه می کرده می بینه ستاره ها دارن چشمک می زنن سرشو می ندازه پایین و میگه: استغفرا.....

شما ! ... ما ؟؟؟؟ ... بله ! ... خانوم ٬ مــــــا ؟؟؟ ... آره بچه جان ! پاشو بيا پای تخته انشاتو بخون !‌ ... خانوم چيزه ... نکنه باز هم ننوشتی ؟؟؟ ... چرا خانوم ! به خدا نوشتيم ! ... پس زود باش بيا پای تخته ! ...

... شروع کن ديگه ! ... بنام خداوند بخشنده مهربان ... درباره تحصيلات خود ٬‌ هر چه می دانيد بنويسيد ... يادمان می آيد روز اولی که می خواستيم به مدرسه برويم ٬ خيلی اضطراب داشتيم ... مامانمان دست ما را گرفت و از خانه ٬ بيرون آمديم ! ... يادمان می آيد که از ذوق مدرسه ٬ کله خود را کچل کرده و عين اين بچه خنگها شده بوديم !‌ ... از خانه که بيرون آمديم ٬‌ دختر همسايه مان را ديديم که او هم همانند ما داشت با مامانش به مدرسه می رفت !‌ ... کثافت بی شعور ! تا ما و کله کچل ما را ديد کلی خنديد و به ما زبان درازی کرد ... ولی ما خجالتی بوديم و خودمان را پشت مامانمان قايم کرديم ...

خلاصه ٬ ‌درس و مدرسه را همين جوری کشکی ٬ آغاز نموديم ... روزها سپری می گشت و ما هر روز چيزی جديد از معلممان ياد می گرفتيم ... او الفبا را برای ما هجی می کرد و يه عالمه به ما مشق می داد ٬ ولی ما حـــالش را نداشتيم که مشقهایمان را بنويسيم ... به همين علت هر وقت معلممان می خواست دفتر مشق ما را ببيند ٬‌ نمی دانيم چرا ناخود آگاه ٬ شلوارمان را خيس می کرديم ! ( زهر مــــــار !!! نخند ! خودت که از من هم بدتر بودی ! ) ... و اين کار برای ما ٬‌ هم ضرر داشت و هم منفعت !‌ ... ضررش آن بود که معلممان ٬ چيزش را ... يعنی خط کشش را به سمت ما دراز می کرد و ما را از کلاس بيرون می انداخت . وليکن منفعتش آن بود که می توانستيم پشت در کلاس آلوچه بخوريم و از سوراخ در ٬‌ کلاس پنجمی ها را ديد بزنيم ! ... يادمان می آيد ٬ يک بغل دستی داشتيم که بسيار چموش بود ! ... کره خر ! انگشتش را در گوش ما فرو می کرد و چون ما داد می زديم ٬‌ او زير لب می خنديد و معلممان ٬ ما را کتک می زد و از کلاس بيرون می انداخت ! ...

سال دوم را هيچگاه فراموش نمی کنيم ! ... کوکب خانوم زن باسليقه ای بود که هر وقت برايش از شهرستان و در و دهات مهمان می آمد ٬ مرغ و جوجه هايش را نفله می کرد و در شکم مهمان ها می ريخت ! ... کوکب خانوم ٬‌ عجب خری بود !‌ ... همينطور مشتاقانه درس می خوانديم و پيش می رفتيم تا آنکه به درس تصميم کبری رسيديم !‌ ... کبرايی که کتاب فارسی اش را زير باران گذاشته و خودش ٬ پی عشق و حال رفته بود ! ... روزی پنجاه بار درس تصميم کبری را روخوانی می کرديم ! و همان شد که شيفته مرام کبری گشتيم و دل به او داديم و برای مدتی درس و مدرسه را کنار نهاديم و عزلت گزيديم و اعتکاف نموديم ! ... اما عشق به کبری که برای فاطی تنبون نشد که ! ... يعنی چيزه !‌ چی می گفتم ؟؟؟ ... آهان !‌ و ما با پس گردنی های مامانمان دوباره به آغوش مدرسه بازگشتيم !

روز معلم که فرا می رسيد با اهدای يکعدد ظرف PIREX ٬ از معلممان ۲۰ می گرفتيم و معدلمان هم ۲۰ می شد ! ... کلاس سوم و چهارم و پنجم را به هين منوال پشت سر نهاديم تا آنکه اسم ما را در ليست تيزهوشان مدرسه قرار دادند و ما را به امتحانات مدارس تيزهوشان ٬‌ اعزام داشتند ! ... اما آنها نمی دانستند که ما چقدر خنگيم و اينگونه جينگولک بازی ها در کتمان نمی رود !‌ ... البته با تمام قوا در امتحانات تيزهوشان شرکت کرديم ولی نامردها سوالاتشان خيلی سخت بود و ما مغزمان جواب نمی داد ! اما بيسکوييت هايشان بدک نبود !

آقا يه خورده گازشو بگير !‌ کف کرديم ٬ بابا عجب فکی داری تو ! حوصلمون سر رفت ! آخرش چی شد ؟؟؟ ...

در دوران راهنمايی و بعدها دبيرستان ٬ به ما می گفتند (( خواجه عبدالله انصاری و خواجه نظام الملک ٬‌ از بزرگ مردان !!! تاريخ می باشند )) ... و ما به تناقض می رسيديم ! ... و هر وقت که از معلممان می پرسيديم ((‌خواجه )) به چه معناست ٬ او هر بار به نحوی ما را می پيچاند و درس بعدی را آغاز می نمود ! ... ولی ما از پای ننشستيم و به تحقيق و تفحص پرداختيم و آخر به اين نتيجه رسيديم که (( خنگ و کودن باقی بمانيم بهتر از آن است که اسممان در تاريخ ثبت شود و از بزرگ مردان شويم ! ))

در دوران دبيرستان ٬ درس شيرين حسابان برای ما بسيار هيجان انگيز بود ! ... يک عبارت به ما می دادند و می گفتند انتگرالش را بگيريد ! ... ولی ما هر چقدر فکر می کرديم ٬‌ نمی دانستيم کجايش را بايد بگيريم ! ... هر چقدر آن عبارت را زير و رو می کرديم ٬‌ آنجا را پيدا نمی کرديم ! و سرشکسته و نا اميد از علم آموزی راهی کنکور شديم واینجا بود که یکی مثل خودم منو انحراف کرد وآورد به خبطه سرسبز اتاقهای روم .و ما هم چت کردنو شروع کردیمو وو.....

حالا بقیشو از زبون بابک بشنوین(من فعلا برم)..

,.خلاصه منم راهی کنکور شديم (منظورم خودم هستم)! ... اما دست قضا با ما يار بود و در کنکور قبول شديم !!!

دانشگاه ٬‌ به ما چيزهايی آموخت که عطش علم آموزی را در ما دو صد چندان کرد ! ... در دانشگاه ياد گرفتيم که منظور از انتگرال ٬ مساحت زير نمودار می باشد !!! ( ولی خداييش انتگرال چه ربطی به مساحت زير نمودار داره ؟؟؟ ) ... آنچنان پيشرفت کرده بوديم که با ديدن يک عبارت ٬ سه سوت آنجا را ( يعنی انتگرالش را ) می گرفتيم ! ... و حتی گاهی دو يا سه بار آنرا می گرفتيم و کلی حال می کرديم ! ... تا خواستيم به خود مغرور شويم ٬ با مسائلی چون ديورژانس و گراديان و تبديلات لاپلاس مواجه گشتيم !‌ ... جل الخالق !!! ... اينها ديگر از کجای عبارت بيرون آمدند ؟؟؟ ... اينها را چگونه بايد بگيريم ؟؟؟ ... اينها ديگر مساحت زير کجا هستند ؟؟؟ ... ( از اين قسمت به بعد ٬‌محرمانه !!! ) :

ديگر حتی کبرايی هم نبود تا مثل حمید شيفته وی شويم و کمی دردمان التيام يابد ! ... البته صغری و کبری زياد بود اما کبرای نسل ديروز کجا و کبرای نسل امروز کجا ؟؟؟ ... آن يکی ٬ اگر پسری به وی تيکه می انداخت ٬‌ گونه هايش از خجالت سرخ می شد و راسته پياده رو را می گرفت و سرش را بلند نمی کرد و به خانه اش می رفت ! اما اين يکی ٬ اگر پسری به وی چپ نگاه می کرد ٬ نيم نگاهی با گوشه چشم به آن پسرک می انداخت و در يک چشم به هم زدن ٬ بندهای ALL STAR هايش را حول پاهايش گره می زد و زیپ سويی شرت خويش ٬‌ بالا می کشيد و با چوب و چماغ و فحش خواهر ـ مادر !!! دنبال آن پسر می افتاد و قصد جانش می نمود !

استاد اخلاقمان به ما می گفت اگر نگاهتان به دختری افتاد و با ديدن چهره رنگارنگ او ٬ شيطان در قلبتان نفوذ کرد ٬ از نگاه مجدد بپرهيزيد و خدا را ياد کنيد ! ... و ما در تمام مدت تحصيل ٬ زير لب ذکر می گفتيم و سرمان را بلند نمی کرديم تا آنکه خدای نا کرده شيطان در ما نفوذ نکند !‌

دانشگاه ما ٬ امکانات نداشت ... کارگاه هايش ٬ برق نداشت ! ... آزمايشگاه هايش ٬ ‌لوازم نداشت ! ... کتابخانه اش ٬ کتاب سالم نداشت ! ... کلاس خالی نداشت ! ... کلاس هايش شوفاژ گرم نداشت ! ... غذايش ٬ آب و روغن و نمک نداشت ! ... امور دانشجويی نداشت و اگر هم داشت با آن وضعی که داشت ٬ ای کاش نمی داشت ! ... انتشاراتش ٬ دستگاه فتو کپی نداشت !!!!!!!! و اگر هم داشت ٬ ‌انتشارات ٬ حـــال کپی گرفتن نداشت ! ... پايگاه اطلاع رسانی ! هه ! تنها برای افراد خاصی سرويس اينترنت داشت ! و برای ديگران ٬ درد بی درمان هم نداشت ! ... اما ! ... اما دانشگاه ما ! ... چيزهايی داشت که هيچ جای ديگر آنرا نداشت ! ... حراستی داشت و حراستش مامورانی متعهد و کار آزموده داشت ... هر ساختمانش ٬ يک رئيس داشت ! ... و هر رئيسش ٬ يک طرز تفکر داشت ! ... دانشگاه ما فقط يک ديگ آش شلغم و هويج کم داشت و این طور شد که شد... خوابت میاد (با حمیدم9 شما هم برین بخوابین و امیدوارم خوای کلبه وحشتو ببینین و تو خواب خیس کنین!! !

خوب یه چندتا جک دست اول بگم تا دماغ حمید بسوزه....یه روز یه رشتیه میره خونه میبینه زنش با یکی@$@#!×÷12÷ وبعدش میاد بیرون....یه روزم یه فیل میخواست بخوابه ...خوابش نمیومده...

به یکی میگن جمله بساز میگه بعدا..

به یکی میگن حالت خوبه میگه آره...

ولی خدایش خیلی خوب سر کار میری!!!!

تا بعد

*******************

خوب در این لحظه آقا بابک تشریف برن..حالا من موندم و شما

يک نامه با حال

اين نامه رو داور اون یکی پسر دایم نوشته كه صبح تا شب جلوي تلويزيون هست وتنها سرگرميش هم اينه كه بشينه و تبليغات قشنگ تلويزيون رو از اول تا آخر نگاه كنه .خودتون بخونين عاقبت چنين آدمي چي مي شه

سلام

سلامي كه گرماي آن از مهياگاز و كيفيت سينجرگاز و نوع آوري نيك كالا با ضمانت 5 ساله اميدوارم صميمانه بوسه مرا پذيرا باشي و آنرا با چسب دوقلوي 5 دقيقه اي جلاسنج به لبانت بچسباني. امشب با تمام غمهايم كنار مهيا گاز نشسته ام و با خودكار بل اين نامه را مي نويسم زيرا اين نام نيك است كه مي ماند، هنگامي كه از من جدا شدي و آن نگاه سرد را از من گذراندي اين فقط ضد يخ كاسپين بود كه پيكر يخ زده ام را آب كرد و اين بيمه آسيا و ايران بود كه آسايشم را فراهم كرد، همانطوركه نياز امروز پشتوانه فردا است بايد اعتراف كنم كه نگاهت اثر عجيبي بر كاست دنا و طه بر جا گذاشته. دلم مي خواهد بر قله بينالود سفر كنيم و در لابلاي كوه هاي سر به فلك كشيده بهانه نمكي بخوريم. بيا تا راه سخت و طاقت فرساي زندگي را با پژو پرشياي جديد كه افتخار ملي است آغاز كنيم و با روغن ترمزهاي سپهر و فومن شيمي آسوده خاطر سفر كنيم. بيا تا پيچهاي زندگي را با ابزار مهدي باز كنيم و عشقمان را با ساختمان از پيش ساخته شده ي بانك مسكن بهتر آغاز كنيم و سقفش را ايزوگام شرق كنيم. و آن را با كاغذ ديواري نائين زينت دهيم و مانند خانه سبز همه اش را سبز كنيم و اتاقهايش را با فرش محتشم كاشان و ستاره كوير يزد رنگين كمان كنيم

بيا تا دلهاي سوخته مان را با كرم ضد آفتاب ب ب ك مرهم بگذاريم، بيا روزهايمان را با خمير دندان داروگر 2 كه حاوي فلورايد است آغاز كنيم و عشقمان را با صداي بلند از دل دوو پخش جديد پارس پخش كنيم و اشكمان را با دستمال كاذغي نرمه پاك كنيم.بيا تا دست در دست هم دهيم به مهر ميهن خويش را كنيم آباد

جرم يا بيماري؟
ستاد مبارزه با اعتياد اينترنتي اعلام كرد طبق قانون از اين به بعد اعتياد به اينترنت جرم محسوب مي‌شود. اين در حالي است كه سازمان بهزيستي، معتادان به اينترنت را بيمار خوانده بود. هنوز بين تعريف بيمار و مجرم معتادان اينترنتي مثل مواد مخدر هيچ توافقي وجود ندارد
.
يك منبع آگاه گفت: مساله مبارزه با اين پديده هم مثل مبارزه با مواد مخدر خواهد شد. كلي هزينه مي‌كنند، كلي كشته مي‌دهند، كلي دستگير، زنداني و اعدام مي‌شوند بعد از چند سال هم مي‌گويند مبارزه كرديم و اين‌قدر هم كشته داديم و بعد آمار جمعيت چند ميليون نفر معتاد را اعلام مي‌كنند
.

? برخورد

سردار پي‌سی ‌نژاد فرمانده ستاد مبارزه با اعتياد اينترنتي اعلام كرد با فروشندگان كارت‌هاي مخدر اينترنت به شدت برخورد خواهد شد. وي گفت: ما علاوه بر دستگيري چندين نفر از معتادان در چت‌پارتي‌ها و سردَم‌نت‌هايي كه قبلاً به آن كافي‌نت مي‌گفتند از آنها مقادير زيادي اكانت اينترنت گرفتيم كه همگي اعتراف كردند از عوامل استكبار جهاني نظير مايكروسافت گرفته‌اند. وي گفت ما از اينترپل خواسته‌ايم كه سرورها و آزمايشگاه‌هاي توليد مخدرات اينترنتي مثل مايكروسافت و آي‌بي‌ام را ببندند(لازم به توضیح که سردار پی سی گقتند یه عدده ای رو که تو روم *** بی نزاکتی و فحاسحی کردنم شناسایی و دراسرع وقت هک میشوند (اونم توسط من (حمید))
.
حالا منو بابک رفتیم به خیابون و آزمایشگاهو.. برای تهییه گزارش....لطفا توجهتونو فرمودن کنید :رفتیم جواب آزمایش تسد اعم اعتیادمو بگیریم...

? در آزمايشگاه اتفاق افتاد
:
- آقاي دكتر من كه سالمم چرا آزمايش منو نوشتين مثبت؟

- واسه اين كه معتادي
.
- معتادم؟ كجا معتادم مرد حسابي؟ ببندين در اين آزمايشگا‌تونو
.
- معتاد نيستي؟ بدبخت تو خونت به جاي گلبول‌هاي قرمز و سفيد هي ?صفر و يك? ورجه وورجه مي‌كنه. چشام دراومد پشت ميكروسكپ. مردك بدبخت معتاد اينترنتي
!

? لابراتوارهاي توليد

چند فروشنده كارت اينترنت قاچاق 5 و 10 و 20 سانتي در اردبیل دستگير شدند. اين قاچاقچيان اعتراف كردند كه تاكنون ده‌ها جوان را با اين كارت‌ها معتاد كرده‌اند. مدتي پيش به دستور قوه قضائيه طي حمله به آي‌اس‌پي‌ها و آزمايشگاه‌هاي توليد كارت اينترنت همه‌ي آنها بسته شدند اما هنوز اعتياد به اينترنت در ايران بيداد مي‌كند
.

? يك برنامه راديويي مشاوره خانواده
:
زني گريه‌كنان زنگ مي‌زند
:
- سلام خانوم مشاور...شوهرم... شوهرم مدتيه معتاد شده چيكار كنم؟

- خونسرد باشين خواهر من. همه چي حل ميشه. الان در كمال آرامش بفرمايين به چي معتاد شدن؟ هرويين؟ ترياك؟ حشيش؟ مرفين؟ ماري‌جوانا؟ ال اس دي؟ كوكائين؟ اكستازي؟

- نه! به اينترنت معتاد شده. ديروز تو جيبش يه كارت اينترنت پيدا كردم
.
- نه؟؟ اي خاك به سرت.... چيز منظورم اينه كه بميرم برات خواهر. طوري نيست. با سيم مودم ببندش به تخت بعد زنگ بزن بيان ببرنش
.

?)بابک هم فقط بلده بخوره وبخوابه ) از گزارش‌هاي شبانه خودم
:
صحنه‌ي دردناكي بود. ده‌ها معتاد اينترنتي در حالي كه لپ‌تاپ‌شان را روي زانو گذاشته و پتويي روي سر انداخته بودند در گوشه خيابان نشسته بودند و مشغول استعمال اينترنت بودند. يك نفر كنار جوب در حال جان كندن بود چون اتصالش اشتباهي هوا داشت و ديسكانكت شده بود
.

?(من وبه دوستم که بیچاره معتاد شده ورفت ...) ديژيتاليه

- اكبري: اشغري؟ جنش خوب تو دشت و بالت شي داري؟

دوست معتادم : هيشي بابا ديگه همه شدن معتاد اينترنتر. رفتم پيش طرف بهش ميگم يه دواي خوب بهم بده، داره بهم كارت پنجا ساعتي اينترنتر ميده. ميگم اينو نمي‌خوام اين شه كوفتيه؟ شركارمون نژار نوكرتم. نداري لااقل يه چند تا LSD بده شنگول شيم. طرف خط اينترنتر ADSL بهم ميده. اي تف به اين روژگار! معتادم معتاداي قديم. همه ديژيتالي شدن ژون اكبري
.

? برخورد نزديك از نوع چيني

چين چند ميليون معتاد اينترنتي را به دريا ريخت. به گزارش نشريه شي‌هواچن دولت چين تصميم گرفت ميليون‌ها معتاد اينترنتي خود را به دريا بريزد. سخنگوي دولت چين در پي اين اقدام گفت: آخيش راحت شديم از بس فيلتر كرديم. اين طوري خيلي مقرون به صرفه‌تره
.

? Overdoes
- ديروز يه خواستگار خوب و نجيب با تحصيلات بالا و خيلي پولدار واسه دخترم عموم اومد ولي ردش كردیم
.
- ئه؟ چرا؟

- هيچي مرتيكه معتاد بود. داره ميگه: اگه منو به ?ساب‌دايركتوري? خودتون بپذيرين اميدوارم كه با اين لينك به همديگه ?كانكشن? خوبي داشته باشيم0... بعد هم تازه پررو مي‌پرسه عموجان اينا ?اين‌ويزيبل? هستن خيلي مشتاق بوديم باهاشون يه چت بزنيم... اصلاً حسابي اوردوز بود يارو
.

? از گزارش‌هاي يك مأمور انتظامي
:
به استحضار ميرساند در ساعت 0025 امروز فرد مشكوكي در حوزه گشت زني مشاهده و با تعقيب او به محل تجمع عده‌اي از معتادان اينترنتي رسيده كه مشغول چت جمعي بودند كه همگي دستگير و به پاسگاه دلالت گرديدند. از نامبردگان آلات و ادوات استعمال اينترنت از قبيل لپ‌تاپ، پتوي مخصوص چهارخانه، هدفون و ميكرفن و مقادير متنابهي كارت اينترنت به صورت سوخته و شيره كشف گرديد كه همگي پيوست گزارش مي‌باشد
.

? طرژ اشتعمال

- اكبري: اشغري؟ اين كارت چيه آوردي؟ كوپن ترياكه؟

- اشغري: نمي‌دونم كارت اينترنتره، شيه. ميگن اعتيادش بالاش. طرف مي‌گفت آن‌لاينت ميكنه ناجور، هپروتش اين روژا رو بورشه
.
- اكبري: خب حالا اين شه جوريه؟ قورت دادنيه؟ اشتنشاقيه؟ كشيدنيه؟ يا باهاش تژريقش كني؟

- اشغري: شه ميدونم توام... حتماً بايد بكنيش تو ماتحتت
!

? خشخاش‌نت

توليد كارت اينترنتي جايگزين كشت خشخاش در افغانستان مي‌شود. كميته بين المللي مبارزه با مواد مخدر اعلام كرد ما به اين نتيجه رسيديم تنها چيز درآمدزايي كه مي‌تواند جايگزين كشت خشخاش در افغانستان و پاكستان شود همين كارت اينترنت است. اكنون پس از قاچاق اسلحه، قاچاق اينترنت دومين شغل پردرآمد مافيايي در جهان است

:با تشکر ازنویسنده پر گوهر و ناب:استاد عزیزتون و رفیق راهتون جناب آقای حمید ..حمید ..(بابک بلده فقط هرهر بخنده)

 

من بهت شک دارم

به روش اراذلي يا (یاور و گولناز)

یاور : صد بار نگفتم وقتي من نيسم نرو بيرون ! ها‌ ؟؟
گولناز : غلط كردم ! گه خوردم ! توروخدا نزن
یاور : چرا تيليفون همش اشغاله ؟! با كي لاس ميزني عوضي ؟
- گولناز : به خدا اگه اين تلفن نباشه از تنهايي دق ميكنم
یاور : به چپم كه دق ميكني ! خودت بميري بيتره ! خونتم نميوفته گردن ما
گولناز: خداااااااااااااا ! منو بكش راحتم كن
یاور : از صب تا شب جون ميكنم كه يه لقمه نون بيارم تو اين خونه ! نميشه يه شب نشاشي تو اعصاب ما ؟؟!! ها نميشه ؟
گولناز: به خدا ديگه نميتونم ... ديگه بسه ... ميرم خونه بابام
یاور: اي شاشيدم تو صفحه اول شناسنامه بابات ... هرررررررررررررري


به روش رشتي - ته غيرت( بابک و کفایت خانوم..مثل آبجیمه)

بابک : خانوم جان ببخشيدا ! عذر ميخواما ! شما ديشب تا حالا كجا بودين ؟
کفایت: خونه عفاف ! مشكليه ؟
بابک : نه خانوم جان خيليم خوبه ! بالاخره شما هم استخدام دولت شدي
کفایت : ببينم كسي به من زنگ نزد !؟
بابک : حمید آقا جند بار زنگ زد ! گفتم نيستي ! كلي فوش داد بهت
کفایت : بابا جون يكم هم بكش يه كاري دستو پا كن واسه خودت
بابک: خانوم جان هر چي شما بگي ! اصلا اگه شما بخواي شبا تو كوچه ميخوابم
کفایت: لوس نكن خودتو حالا ! پاشو اون ?? كيلو باسن رو تكون بده يه چايي ور دار بيار
بابک : چشب خانوم جان ! ميخواي دو تا بيارم اصن ؟
کفایت : راستي ببين امشب ساعت ? قرار دارم اون شورت گول گوليمو شستي؟
بابک : حانوم جان جسارته ها ! فضوليه ! با كي قرار دارين ؟
کفایت : با حمید اقا ! به تو ربطي داره ؟
بابک : آها خانوم جان خيالم راحت شد ! منو حمید آقا نداريم كه
کفایت: ولي خودمونيما دماغت خيلي ضايست
بابک: چي ؟! چي ؟! دماغ من ؟! توهين ميكني ؟! دماغ مسئله ناموسي نيست كه بشه به
همين راحتي ازش گذشت ! اصن ‍خانوم جان من ميرم خونه ننم
زن کفایت


به روش تركي - نمنه(خودم و... مجهوله)

حمید : فكر كردي من نميدانم ؟! فكر كردي من خرم ؟! شعور دارم ؟
- زن : ببين من هيچ گونه بيگناهم ! كاري نكردم
: آخه من بدون بي دليل كه بهت گير نميدم ! ميدم ؟
زن : اونشو من نميدونم ! فقط اينو بگم كه من به تو وفادارم
: الله اكبر ! خود درخت كرم ميريزه ها ! خجالت بكش زن
زن : اگه باورت نميشه خوب طلاقم بده
: بيبن كشيدن تو به دادگاه واسه من مثل كشيدن مو از ماسته
زن : من به اين چيزاش هيچ كاري بيلميرم
: اي پوخ گويوم سوزون آقزووا
زن : سيكتير بابا

به روش سوسولي - ايش(داور پسر دایم و نیما خانوم)

داور : چرا انقد دير كردي ؟ دلم هزار را رفت ! آرايشگاه نبودي مگه ؟
زن : اوا اين چه سواليه ؟ خب معلومه آرايشگاه بودم ! مگه به من شك داري ؟
داور : چه حرفا ميزني !! من به تو بيشتر از خودم اعتماد دارم
زن : آخه ميدوني چي شد ؟ از آرايشگاه تا خونه پياده اومدم كه آرايشم خراب نشه
داور : اوا خوب كردي ! انقد نگران شدم ! فكر كنم فشارم افتاده پايين
زن : آخ بميرم الهي ! تو راه كه ميومدم يه چند تا از اين عوضياي جلف لجن بهم تيكه انداختن منم جوابشونو ندادم
داور : خوب كاري كردي ! از اين آدما خيلي زياد شده ! فقط بلدن جلف بازي در بيارن
زن : حالا تو خودتو خيلي ناراحت نكن بچت ميوفته
داور : اوا خيلي بدي تو

سلام خوبین من بابکم (یادتون که نرفته)من نرفته بودم .فقط یه کار مهم توی تالار اندیشه پیش اومدو...

 

 

هر روزتون ولنتاين( من یه گزارش از کار روزانه حمید براتون تهییه کرن کردم)

 

پرده اول :ساعت 16:00،خيابون

ببخشيد خانوم پا مي دي واسه معلول(بابک) مي خوام ،عروس ننم مي شي؟مي تونم شماره بدم پاره كني؟!!! مي خوام سايه

سرت شم،مي خوانم مرد خونت شم،طلبت شدم، مي خوام باهات دوست شم،شماره كفشتم بدي زنگ مي زم...راستي

شماره عينك من مي دوني چنده؟... ا...چرا جواب نمي دي؟

 

<<<< (نگاه عاقل اندرسفيه دخترپرده دوم :ساعت 16:30، ايستگاه اتوبوس
مي تونم يه ذره وقتتون رو بگيرم؟ به خدا قصد خير دارم
-
خواهش مي كنم مزاحم من نشيد، من نامزد دارم
-
خب من حاضرم با نامزد شما دوئل كنم ،انتخاب اسلحه هم به عهده اون
-
(دختر به زور جلو خنده اش را مي گيرد
)
ـ ببين پسر خوب من جاي مامان توام

ـ خب من خيلي دوست دارم يه مامان خوب مثل شما داشته باشم،تا شبا برام قصه بگه ،برام لالايي بگه

ـ لطفا مزاحم نشويد ،پليس صدا مي كنما

ـ خب بهتر ،همين جا عقدمون مي كنن

ـ تو چقدر پررويي بچه ؟؟

ـ من شماره ام رو ميدم به شما ،اگر دوست نداشتين زنگ نزنيند

ـ باشه ولي قول نميدم زنگ بزنما

ـ عيبي نداره ، زنگ نزن

پرده سوم : يه روز بعدازظهر،پارك
ـ ببين آقاحمید تا به حال دوست پسر نداشتم،چون دوست ندارم مثل اين ديوونه ها و
بچه مچه ها كه تا صبح مي شينن پاي تلفن ، هي تلفن بازي و از اين صحبت ها

ـ خب من هم تا به حال دوست دختر نداشتم... من هم از اين بچه بازي ها بدم مياد

پرده چهارم : نصف شب،پاي تلفن
...ـ ببين حمید جون نگاه من به زندگي اينجوريه كه
...
ـ اتفاقا عزيزم دلم،ماي دارلينگ ،هاني،سوييتي،نظر منم اينه كه

پرده پنجم: يك شب گرم و تب آلود
بوي علف،حس خسته يك ملافه پيچيده ،عطر ممنوع يك رويا ،صداي (...) و
(...) ،عشق و ديگرهيچ

!!!در اين قسمت بايد كمي بي پرده سخن گفت


پرده ششم: روز ولنتاين،كافي شاپ
ـ من ديگه خسته شدم ،امروز يه روز عاشقانه اس ، سرشار از عشق وصفا ولي مثل اينكه تو من رو ...دوست نداري

چرا دوستت دارم ولي شرايطم طوري نيست كه بتونم وقت بذارم، من دوستاي ديگه اي هم دارم كه بايد بهشون برسم

...نمي تونم همه وقتم رو براي تو بذارم

... خب منم همينطورم، منم وقت ندارم ولي اين دليل نمي شه كه ديگه از عشق صحبت نكني

... عشق مال بچه هاس ،‌ اين حرفا چيه، ما ديگه بزرگ شديم، بايد واقع بينانه به اين قضيه نگاه كنيم

...گفتم كه ... ديگه من رو دوست نداري

... چرا عزيزم دوستت دارم ، امشب زنگ بزن به بابات بگو مي ري خونه دوستت شبم نمي آي

!كدوم دوستم ؟

... اسمش يادم نيست، همون كه اون دفعه گفتي ديگه

!
آهان ... باشه

پرده هفتم : فرداي روز ولنتاين، خونه پسره
بي شعور!‌ پدر سگ! (‌...)! (...)! تو فكر كردي من (...) ام ! تو من رو با اون خواهر(...) ات اشتباه گرفتي
...پونزده پسر رو جمع کردي تو اين خونه که چي بشه

! توهم كه بدت نيومد...! تازه اينا دوستاي منن ! غريبه كه نيستن

... خفه شو بي غيرت ! من عشق تو بودم! برات روز ولنتاين عروسك خر گريان خريدم و هديه دادم

!! چه ربطي داره منم برات از اين شكلات قلبي ها خريدم
شكلات قلبي ات بخوره تو سرت! تو اصلا معني عشق رو نمي فهمي... حيف اون كارت پستالي كه برات ...خريده بودم
عشق همينه كه ديدي ديگه، راستي اونروز روم نشد بهت بگم كارت پستالت خيلي بي ريخته! حالا فكر كردي خيلي لعبتي، با اون هيكل بي ريختت!‌ مث كپه (...) مي مون

دفعه اول كه هيكل من بي ريخت نبود... تو اينجوريش كردي

!(...) به من چه خود(...)ات مي خواستي

:اين قسمت را با صداي گيس و گيس كشي بخواني

( ...)(...)(...)(...)(...)
( ...)(...)(...)(...)(...)


...(تالاپ ( صداي بسته شدن در

پرده هشتم: بعد از ظهر فرداي روز ولنتاين، لوكيشن قبلي
حمید:آخه مرتيكه بي شعور، تو مي مردي 5 دقيقه ديگه هم تو كمد دووم مي آوردي؟

...‌ به من چه حمید جون ! یاور هلم داد

... یاورآبروي من رو بردي، دافيه پريد! از همون سوراخ كليد نگا مي كردين ديگه

... آخه حمید تو نمي دوني تو كمد چه بويي مي اومد كه

- بيا اينم از رفقاي ما !

پرده نهم:‌ ساعت16:00‚ پرايد
... ببين آقا ، من تا حالا دوست پسر نداشتم
ساعت 17:00 ، يه جاي ديگه

... آبجي پا مي دي واسه

:نتيجه گيري
!ولنتاين هيلي هوبه

خوب بابک برو یه کم اون ورتر (خوب من حمیدماااا)

بابای بابک (داییه جناب عالی)تلویزیون می خره فرداش کنترلشو می بره پس می ده می گه: اقا این ماشین حسابه توش بود به ما حروم خوری نیومده

 

ترکه با رشتیه دعواش می شه رشتیه می ره بالای درخت ترکه می گه اگه بیای پایین که مادرتو........ رشتیه می گه دروغ می گی می خوای منو بزنی!!!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 14:29  توسط حمید وبابک | 
سلام عرض دارم به بچه های گلم مثل صبرا,پرنیا,صفاو...و همچنین به خل و چلهی مثل بابک و بهزاد و یاور..و مخصوصا شاهرخ خاننمون که واقعا (واقعا چی>>.اصلا به تو چه)

خوب من در اینجا باید از یه نفر که همیشه پابه پای من اومده وهمیشه و هر روز کمی 4 تا کامنت میزاره ,باید شخصا ازش ممنون باشم که همیشه میاد نظر میده و من وقتی نظراتشو میخونم خیلی خوشحال میشم.(صبرا جان ازت ممنونم خیلی خیلی با حالی) وهمچنین از صفا خانوم که اونم همیشه میاد نظر و میده..خوب بچه های گلم شنیدین میگن...کوه به کوه نمیرسد......مثل دو تا چرخ دوچرخه..وشنیدن؟؟نه جدی گفتم شنیدین ...خوب به من چه (یه لحظه صبر کننین برم نهارمو بخورم بیام ...به خدا قشنمه و دارم چرت و ذرت میگم...فعلا..میاماااا ..جای نرین...

سلام ..من اومدم ...خبین خوشین...بببخشین که یه کم دیر کردم..ولی خدایش خیلی خوشمزه بود ..اسم غذامون هم چلبیشمنر پلو بود...که توش اینارو میریزن: سیب زمینی , بربری که 3 روز مونده باشه, چای, یخ فریزر , آب قند,. الا ماشالله ...خوب دیگه نمیخوام از مزش بگم ...اگه بگم میدونم شیش میشین...وای بعد اون غذا میدونین چی میچسبه....اگه گفتین...آره یه لیوان سوپ جو رو با شکر قاطی کنی..وای ..نمدونین خیلی خوردنی میشه ...(اگه خواستی درست کنین ..خواستی از خیار سرخ کرده که با روغن سگ مرده سرخ شده (که عمرا بتونین گیر بیارین) هم میتونین استفاده کنین

بابک تا حالا یکی تو رو یا تو یکی رو .یا یکی یکی دیگه رو یا یکی دوتا رو یا دوتا یکی رو .یا تو دوتا رو یا دوتا دیگه تو رو اینقدر که من سر کار گذاشتم گذاشته؟

مرد دوستی را کشف کرد و عشق را اختراع کرد زن عشق را کشف کرد و ازدواج را اختراع کرد

مرد تجربه را کشف کرد و پول را اختراع کرد زن پول را کشف کرد و خرید را اختراع کرد

از ان به بعد مرد چیزهای بیشتری کشف کرد و اختراع کرد ولی زن همچنان مشغول خرید بود

بسیجیه داشته به اسمون نگاه می کرده می بینه ستاره ها دارن چشمک می زنن سرشو می ندازه پایین و میگه: استغفرا.....

معلم همچون شمعی ست که می سوزد و هوا را الوده می کند پس باید ان را گاز سوز کرد

رشتیه می ره بدنسازی به زنش می گه: حال می کنی چه دینامیتی شدم؟ زنش می گه چه فایده فیتیلت 2سانته!!!

بچه به معلمش: خانوم معلم من از شما خیلی خوشم می یاد . معلم: اخه من از بچه خوشم نمی یاد . بچه می گه: خوب جلوگیری می کنیم !!!

رشتیه زنش رو برد دکتر . دکتر: بره خانومتون 3 روز نزدیکی تجویز کردم . رشتیه: بیارمش مطب یا تشریف می یارین منزل؟

 

 

 

قزوینی ها زنگ در خونشون روی زمین کار می ذارن.روی دیوارش می نویسن: بر پدر و مادر کسی لعنت که با پا زنگ بزنه

 

زن: بسه دیگه مرد بیار بیرون . مرد: نه هنوز نچسبیده . زن: ول کن زخم شد . مرد: اه بذار کارمو کنم .(آی بسوزه اون دماغی که فکر بد میکنه...برو خودتو عوض کن...)

زن: خجالت بکش یه ربعه دست کردی تو دماغت

 

به رشتیه می گن بچه کجایی؟ می گه: مگه رشت چشه؟

 

از بابک می پرسن پس از انکه حضرت یونس در شکم ماهی اسیر شد چه اتفاقی افتاد؟ بابک می گه: سازمان (یونس کو)تاسیس شد

 

حقایق ناگفتهء رزم رستم و اسفندیار
همونطور که میدونین رستم تیر رو زهرآلود میکنه و میاد پیش اسفندیار میگه! : " هی! یا تسلیم میشی یا به جون تهمینه با همین تیر میزنم زندگیتو سیاه میکنم
! "
اسفندیار میگه : " زاییدی! اصلاً مال این حرفا نیستی! برو بگو بزرگترت بیاد
! "
رستم میگه : " خدایا خودت میبینی که هرچقدر باهاش با نرمی(!!) حرف میزنم قبول نمیکنه
! "
و رستم تیر رو میکنه تو کمون و کمون رو میکشه و چون عصبانی بوده کمون با تیر میشکنه و پودر میشه! اسفندیار که این وضعیت رو میبینه از خنده میترکه
!
رستم یهو یه فکری میزنه به سرش! میگه بیا من تسلیمم! بعد رو زمین زانو میزنه
!
اسفندیار بعد از اینکه قشنگ یه نیم ساعت واسه خودش خندید از اسب میاد پایین که دست رستم رو ببنده! رستم که رو زمین زانو زده که مثلاً بیا دست من رو ببند نامردی نمیکنه و میزنه زیر گریه : " اسی بیخیال! جون مادرت بیخیال! آخه من عددی ام که تو بخوای من رو دست بسته ببری پیش شاه؟ من کی ام مگه؟ اینا که میبینی همش آمپول ه! عضله نیست که! مردم ما بیخودی واسه خودشون قهرمان ساختن ... قهرمان توخالی... اینارو میگن که من و تو رو اوسکول کنن! من خودم عملی ام بابا! اگه نرسه بهم میمیرم
! .... "
رستم همینجوری ادامه میده و از تهمینه و 7 تا بچه ش میگه که اسم همه رو گذاشته خوان! که همیشه به یاد هفت خوان باشه! اسفندیار تحت تاثیر قرار میگیره و خم میشه که دستمال بده به رستم که اشکاشو پاک کنه! یهو رستم نامردی میکنه و پودر کمونش رو که رو زمین ریخته میپاشه تو صورت اسفندیار! و اسفندیار اینجوری گردی میشه و مجبور میشه از خفتش هیچوقت پیش شاه برنگرده! به رستم یاد میده چجوری God Mode کنه خودش رو و رستم هم قول میده که هر روز بهش مواد برسونه و به همه بگه که اسفندیار مرده!
واقعاً ماها خیلی باحالیم ها! شاهکار ادبیات فارسی رو به باد مسخره میگیریم! خودم رو نمیگما! شما رو میگم که میان این رو میخونین و میخندین!

يك بابايي داشته از سر كار برميگشته خونه، يهو ميبينه يك جمع عظيمي دارن تشييع جنازه ميكنند، منتها يجور عجيب غريبي: اول صف يك سري ملت دارن دو تا تابوت رو ميبرن، بعد يك يارو مرده با سگش راه ميره، بعد ازون هم يك صف 500 متري ملت دارن دنبالشون ميرن. يارو كف ميكنه، ميره پيش جناب سگ دار، ميگه: تسليت عرض ميكنم قربان، خيلي شرمندم... ميشه بگيد جريان چيه؟ يارو ميگه: والله تابوت جلوييه خانممه، پشتيش هم مادر خانومم... هردوشون رو ديشب اين سگم پاره پاره كرده! مرده ناراحت ميشه، همينجور شروع ميكنه پشت سر يارو راه رفتن، بعد از يك مدت برميگرده ميگه: ببخشيد من خيلي براتون متاسفم، ميدونم الانم وقت پرسيدن اينجور سوالا نيست، ولي ممكنه من يك شب سگ شما رو قرض بگيرم؟! مرده يك نگاهي بهش ميكنه، اشاره ميکنه به 500 متر جمعيتي پشت سر، ميگه: برو ته صف

.به امید موفقیت تک تک ایرونیای عزیز

بابک شبت بخیر...راستی من یه سوال از شما دارم ...آیا من و بابک تونستیم نظرتونو جلب کنیم...به قولی به نظر شما ما چقدر تونستیم یا اصلا شما از ما راضی هستین!!!(هر گونه انتقاد و پیشنهاد شما رو ما با کمال میل قبول میکنیم)

...یا علی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 14:40  توسط حمید وبابک | 
سلام خوبین همه گی؟ من تو این پست نمیخوام دیگه بنویسم ...  حالا نوبت شما  که برا من بنویسن...به خدا خسته شدم ...ببینم چیکار میکنین!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 17:59  توسط حمید وبابک | 
 

بابک چشمات مثل دریا می مونه .می ذاری جورابمو توش بشورم؟

 

ای که در به رویم بستی و پا روی عشقم گذاشتی بابا جون درو باز کن دستم لای در مونده

 

سلامممممم از همتون ممنونم که میاین میخونین...چون میخوام برم سربازی یه جک فکرکنم تکراری میکم:یه سرباز صفر مثل خودم یه سرهنگو میبینه بهش میگه ببخشید قربان شما گروهبانین؟سرهنگ هم میبینه که اون هیچی حالیش نمیشه بهش میگه آره عزیزم من گروهبانم...بعد سرباز میگه خوب مادر^*)&...چرا لباس سرهنگو پوشیدی؟ ..ولی خدایی خودمم باور نمیکنم که دارم میرم!!!خوب مثل همیشه بازم این بحثو میزارم کنار ...

 صبرا جان مگه تو نمیدونی خواب من سنگینه...هر چی ذرم بزنی من بیداربشو نیستم

در جواب خودکشی ممنوع از محسن چاوشی

Image hosting by TinyPic

 

دماغ نوک بالا ممنـــــــــــــــوع !!!

 

چی شده ؟ ... منم الان رسيدم ٬ ميگن می خواد دمــــــــــــــــــــاغشو عمل کنه ! ... آخه واسه چـــی ؟؟؟ ... چمی دونم بابا ! خوشی زده زير دلش ! ... يعنی چی اين حرفها ؟ ... رفيقهاش ميگن يه دختره بهش تیـــــــــــــــکه انداخته و اونم قاطی کرده !!! ... اين همه آدم ! اين همه دمــــــــــــــاغ ! اين همه دختر پاچه ور ماليده ! اين مشکل واسه خيلی ها پيش مياد ! ... آدم اگه اعتماد به نفس داشته باشه اينجوری نميشه ! آدم بايد مــــــرد باشه ! مرد هم بايد دماغش گنــــــده باشه ! دماغ نوک بالا کار آدمهای خارجکیـــــــــــــه !!! ...

از پله های سرد و بی روح ساختمان بالا می رويم ... همه جا غرق در سکوت است ... تنها صدايی که توجه ما را به خود جلب می کند ٬ پژواک برخورد ته کفشهايمان با پله های سنگی است ! ... روی ديوار سمت چپمان يک دماغ تير خورده به تصوير کشيده شده است ! ... می گويند اين دکتر معجــــــزه می کند ! ... چه بسيار دماغهايی که با هزاران نذر و نياز نزد وی آمده و نوک بالا به محفل خانواده باز گشته اند ! ... وارد مطب می شويم ... ... صف طويل مشتاقان و منتظران ٬ بذر ياس و نوميدی را در دل ما می کارد ! ...

اولين چيزی که توجه ما را به خود جلب می کند ٬ يک دختر خانوم از اين مانتو مدل جديد ها می باشد !‌ ... دختر خانومی که خودش به همراه دمــــــــــــــــاغش ٬جهت مشاوره نزد پزشک آمده اند ... ما او را می بينيم ٬ دماغش را می بينيم و ديگر هــــيچ نمی بينيم ! ... آيا انتهای صف کجاست ؟؟؟

بيماران ٬‌ ما را يه جـــــــــــــــوری نگاه می کنند ! ... حالا گويی دماغ خودشان خيلی خوشگل است ! ... به انتهای صف می رويم و منتظر می مانيم ! ... پچ پچ های دو بيمار فک طلا ! گوش ما را آزار می دهد ! ... (( آره افسانه جون ! ... من سال پيش با همين دکتر عمل داشتم !‌ ... ولی بعد از چند ماه نوکش افتاد پايين ! الان هم که می بينی اومدم فقط يه Recovery کنم !!! ... )) ... بار الهی ! Recovery ديگر چيست ؟؟؟ ... نکند برای ما هم بعد از چند ماه نوکش بيافتد ؟؟؟ ...

منتظر مانديم ... مجله خوانديم ... قدم زديم ... برای يکديگر خالی بستيم ... دماغ اين و آن را ديد زديم ... تا آنکه سرانجام ٬ نوبت به ما رسيد ...

بفرمايين ... سلام آقای دکتر ... سلام عرض شد آقای دکتر ! ... ( چند ثانيه بعد ... ) قربان سلام عرض شد ... دکتر جان ! ... سلام Dokki ... ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام ! ... عليک سلام ... ( ای که نفست بالا نياد ! ) ... پاشو برو رو اون صندلی بشين تا من بيام ... راستش آقای دکتر ٬ من نه پولشو دارم ٬‌ نه حس و حــــــــــــالشو ! از دمـــــــــاغ واجبتر هم زياد دارم ! ... اين رفيق ما يه مدتيه کليد کرده می خواد دماغشو عمل کنه ٬ اومديم اينجا که خدايی بکوبی از نو بسازی هــــــــــا !!! ... معـــــــــــرفتون کی بوده ؟ ... از شما که پنهون نيست ٬ از خـــــدا چه پنهون ! يه بار داشتيم تو خيابون می رفتيم ٬ ديديم يه دختره دماغش خــــيلی باحاله ! ديگه آويزون بازی و اينها ! تا اينکه آدرس شما رو بهمون داد و الان هم در خدمتتون هستيم ... که اينطــــــــــــور ! پس با اين تفاسير ديگه معاينه هم لازم نيست ! ... خوب حالا چه فرمی مد نظرتونه ؟؟؟ نوک بالا ؟ کلــــــــــیپسی ؟ جلو تخت ؟ بالا تنگ ؟ ممتاز ؟ بختياری ؟ ... راستش آقای دکتر ديگه ريش و قيچی دست خودتون ! می خوايم يه چيزی بسازی مجلســـــــــــی ! ... يه جوری که بريم ديگه اين دور و برها پيدامون نشه ! ... که اينطور !

دکتر مدتی در فکر فرو می رود ... سبيلهايش را می کشد و می چرخاند ... انگشت اشاره اش را در گوش چپش فرو می کند و با ايجاد حرکات موجی و ارتعاشی لرزه بر اندام ما می اندازد ... لب و لوچه و دک و پــــوزش را کمی کج و معــــــــوج می کند و سرانجام پس از مدتی خط خطی کردن کاغذ :

ميشه دو مليون و سيصد و پنجاه هزار تومن ! ... ببخشيد دکتر جان ! کيلو چــــــــــــــند ؟؟؟ ... چی کيلو چند ؟ ... منظورم اينه که ممکنه يه ريز فاکتور به ما بدی ببينيم چه چوری حساب کردی ؟؟؟ اين رفيق ما رنگش پريد نده خدا ! ... ببين آقا جان ! انحراف که داری ! ... سوراخهاتو بايد برات جمع کنم ... تيغه شو از نو بسازم ... يه نبشی بزنم ... نوکش هم يه خورده بياد بالا که افتاده نباشه ... ديگه چی ؟؟؟ ... عرضم به خدمتتون می تونم بصورت Optional توی لب و گــونه و چند جای ديگه تون پروتز کار بزارم تا يه خورده برآمدگيش بيشتر بشه ! ... عکــــس و مکس و اين قرتی بازی ها هم لازم نيست ... وقتی دماغتو عمل کردی اونوقت سه تايی با هم عکس می گيريم ... تخفيف هم اگه خواستين حالا با هم کنار ميايم ...

دستتون درد نکنه ... فقط ببخشيد يه چند تا سوال داشتم ... انحـــــــــــراف رو بدون معاينه چه چوری تشخيص دادين ؟؟؟ ... عرضم به خدمتتون انحــراف مثل شتريه که در خونه هر کسی می خوابه ! ... حالا برای اينکه مطمئن بشين : دو تا از انگشت هاتو بصورت کاملا تصادفی و به سليقه خودت ! تا تـــــــــه فرو کن تو سوراخهای بينيت ! ... خوب ؟؟؟ ... حالا نفس بکش ! ... ... نــــــه ! اگه می تونی نفس بکش !!! ... ... حالا ديدی انحراف داری ؟؟؟ ... آهــــــــان ! ...

و سوال بعدی اينکه يکی از آشناهامون سال پيش دماغشو پيش يه دکتری عمل کرده بود ولی بعد از چند ماه نوکش افتاد پايين ٬ جديدا هم يه تریپ ديديمش می گفت ميخواد بره پيش دکترش چيز کنه ٬ چی کنه ؟ آهان Recovery کنه ! ... اين مشکل که برای ايشون پيش نمياد ؟؟؟ ... نخير ٬ خيالتون راحت ! اون دکتر ٬ يه دکتر کاملا نفــــــــهم و گوسفنــــــــــــد بوده ! ما تا حالا همچين موردی نداشتيم ... خب خدا رو شکر !‌ ... برای هفته ديگه سه شنبه بهتون وقت می دم برای عمل ... فقط حواستون باشه ٬ روز عمل ٬ به هيچ عنوان ٬ آرايش و لاک و از اينجور چيزها نداشته باشين ...

يک هفته همچون برق و باد سپری می شود ... روز عمل فرا می رسد ... از پله های سرد و بی روح بيمارستان بالا می رويم ... او را بدرقه می کنيم ... همه جا غرق در سکوت است ... تنها صدايی که توجه ما را به خود جلب می کند ٬ صدای ضربان قلبمان است ... روی ديوار سمت راستمان يک دماغ ترکـــــيده به تصوير کشيده شده است ... اميدواريم اين دکتر معجــــــــــــــزه کند ! ...

پشت در اتاق عمل منتظر مانده ام ... قدم می زنم ... به ساعتم نگاه می کنم ... کـــــف کرده ام ! ... به ياد او از بوفه بيمارستان يک ليوان بزرگ شیــــــــــــر مــــــــــوز می گيرم و تنهايی می خورم ! ... عجب حـــــــالی می دهد ! ... چهره وی را پس از عمل در ذهنم مجسم می کنم و خنده ام می گيرد ! ... بابا با کــــــــــــلاس !

انتظار ٬ دهن مرا صاف کرده ! ... الان ديگر وقتش است ... تمامی ناخنهايم را جويده ام ... درب اتاق عمل به آرامی باز می شود ... نيم خيز از جايم بلند می شوم ... صدای گوشخراش در ٬ آزارم می دهد ... دکتر به آرامی وارد سالن می شود ... نمی دانم چرا اينجاهايش اينقدر Slow Motion است ؟ ... دکتر ٬ موهايش وزوزی شده و عرق بر پيشانی اش رخنه کرده !!! ... مرتيکه همانند برج زهر مار است ... چی شد دکتر ؟؟؟ ... آقای دکتر چی شد ؟؟؟ ... دکتر چرا حرف نمی زنی ؟؟؟ ... چرا صدات در نمياد ؟؟؟ ... دکتـــــــــــر !!! ... ... نـــــــــــــه !!! ... .... دکتر اين حرفو نزن ! ))))))) ... نمی خوام بشنوم ! ... بچه چرا اينقدر سر و صدا می کنی ؟؟؟ بيمارتون تا ۵ دقيقه ديگه از اتاق عمل مياد بيرون ! ... خدايی ؟ ... حالا دماغش چه جوريا شده ؟؟؟ خوب شده ؟؟؟ ... خوب يا بدش مهم نيست ! مهم اينه که بچه سالمــــــــــــــه !!! ... ايول !‌ ...

دکتر جون ٬ توصيه ای ٬ سفارشی ٬ چيزی ٬ ... توصيه خاصی ندارم ... فقط تا ۲ روز اول بيمار رو روزی ۴ بار با (( آب آناناس )) پاشويه کنين ! ... غذاهای جويدنی و مکيدنی هم ممنوع ! ... پس فردا بيارين گچشو عوض کنم ! ... از روز سوم به بعد به آرامی بهش شیــــــــــــر مــــــــــوز بدين بخوره ! ... اگر هم بی قراری کرد و نخورد ٬ شير موز رو با پشت قاشق نرم کنين ٬ به آرامی بذارين دم دهنش ٬ بگين : بخــــــــــــور ! آ قربون پسر ! همين يه قاشق !

دماغ نوک بالا ممنوع ! ... نظر شما خواننده ی عزيز درباره اين کار چيه ؟؟؟ ... مطمئنا حسی که تو داری با احساس من و ديگران خيلی متفاوته ! ... فکر کنم بهتر باشه هدف قهرمان داستان رو از زبان خودش بشنويم ! ... اا یاور جان ...خيلی ها دوست دارن از زبان خودت و با صدای خودت بشنون ٬ منظور و هدفت رو از انجام اين کار ... خيلی ممنونم حمید جان ! ( اووووووه حالا يه دماغ عمل کرده هـــــا !!! ببين چقدر خودشو می گيره ! ) ... در جواب سوال شما فقط می تونم اين يه جمله رو بگم ... ( نغمه غم انگيز نــــــــــــی ... ) ... تمام بچه محل هامون می گفتن : بزرگترين دماغ ٬ دماغ توست !!!

برای گريه کردن هام

يکی دو روزی کـــــــــــــافيه

کمپوت بيار برای من

اين هم برای قافيه !!!

**********************************

منتظرپست توپ من باشین

Image hosting by TinyPic

از این به بعد به درخواست فاطمه جان عکسم میزارم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 0:5  توسط حمید وبابک | 
 

 

 

سلام خوبین ...من بابک ..دوست حمید...و همکار هم همستیم...خوب من باید بگم من اینجا نبودم وچند روزی رفته بودم مسافرت...حالا اومدم....

Image hosting by TinyPic

(حمید جان یکم اون ورتر!!! میخورین واسه شما ها هم بریزم؟؟)

من که مي دونم منظورش چي بود:

شنبه:همون لحظه که وارد دانشکده شدم متوجه نگاه سنگینش شدم. هرکجا می رفتم اونو می دیدم. یکبار که از جلوی هم دراومدیم نزدیک بود به هم بخوریم صداشو نازک کردو گفت: ببخشید

من که میدونم منظورش چی بود. تازه ساعت 5/9 هم که داشتم بورد رو میخوندم اومد پشت سرم شروع به خوندن بورد کرد.آره دقیقا می دونم منظورش چیه. اون میخواد زن من بشه

بچه ها میگفتن اسمش مریمه. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم

یکشنبه:امروز ساعت 9 به دانشکده رفتم. موقع رفتن تو سرویس یه خانومی پشت سرم نشسته بود و با رفیقش می گفتن ومی خندیدن. تازه به من گفت ببخشید آقا میشه شیشه پنجرتونو ببندین. من که میدونم منظورش چی بود. اسمش رو میدونستم اسمش نرگسه

مثل روز معلوم بود که با این خنده هاش میخواد دل منو نرم کنه که بگیرمش. راستیتش منم از اون بدم نمیاد. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با نرگس هم ازدواج کنم

دوشنبه:امروز به محض اینکه وارد دانشکده شدم سر کلاس رفتم. بعد از کلاس مینا یکی از همکلاسیهام جزوه منو ازم خواست.من که میدونم منظورش چی بود.حتما مینا هم علاقه داره با من ازدواج کنه. راستیتش منم ازش بدم نمی آد. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با مینا هم ازدواج کنم

سه شنبه:امروز اصلا روز خوبی نبود. نه از مریم خبری بود نه از نرگس نه از مینا. فقط یکی ازم پرسید آقا ببخشید امور دانشجویی کجاست؟ من که میدونستم منظورش چی بود. ولی تصمیم نگرفتم باهاش ازدواج کنم چون کیفش آبی بود احتمالا استقلالیه

وقتی جریان رو به دوستم گفتم به من گفت: ای بابا ! بدبخت منظوری نداشته. ولی من میدونم رفیقم به ارتباط بالای من با دخترا حسودیش میشه حالا به کوری چشم دوستم هم که شده هجور شده با این یکی هم ازدواج میکنم

چهارشنبه:امروز وقتی داشتم وارد سلف می شدم یک مرتبه متوجه شدم که از دانشگاه آزاد ساوره به دانشگاه ما اردو اومدند. یکی از دخترای اردو از من پرسید ببخشسد آقا! دانشکده پرستاری کجاست؟ من که می دونستم منظورش چیه. اما تو کار درستی خودم موندم که چطوراین دختر ساوجی هم منو شناخته و به من علاقه پیدا کرده. حیف اسمش رو نفهمیدم. راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم هرطور شده پیداش کنم و باهاش ازدواج کنم. طفلکی گناه داره از عشق من پیر میشه

پنج شنبه:یکی از دوستای هم دانشکده ایم به نام احمد منو به تریا دعوت کرد. من که میدونستم منظورش از این نوشابه خریدن چیه. میخوا د که من بی خیال مینا بشم. راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون عمرا قبول کنم

جمعه:امروز صبح در خواب شیرینی بودم که داشتم خواب عروسی بزرگ خودم رو می دیدم. اجب شکوه و عظمتی بود داشتم انگشتم رو توی کاسه عسل فرو میکردم که... مادرم یکهو از خواب بیدارم کرد و گفت که برم چند تا نون بگیرم. وقتی تو صف نانوایی بودم دختر خانومی ازمن پرسید ببخشید آقا صف پنج تایی ها کدومه؟

من که میدونم منظورش چی بود اما عمرا اگه باهاش ازدواج کنم

راستش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون من از دختری که به نانوایی بیاد زیاد خوشم نمی آد

شنبه:امروز صبح زود از خواب بیدار شدم صبحانه را خوردم واومدم که راه بیفتم که مادرم گفت: نمی خواد بری دانشگاه. امروز نوار مغزت آماده است برو از بیمارستان بگیر. راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون مردم میگن من مشکل روانی دارم

وقتی به بیمارستان رسیدم از خانوم مسئول آزمایشگاه جواب نوار مغزم رو خواستم. به من گفت آقا لطفا چند دقیقه صبر کنید. من که میدونستم منظورش چی بود

راستی حمید جان چقدر به 18 خرداد مونده...کی میری راحت بشیم...!!!!

بچه پرو چه جوری نیگاه میکنه...

اون خانوم محترمه داره به اون عکس گرفتنو یادمیده اون وقت اونم... عکسو ببین متوجه میشی

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 0:3  توسط حمید وبابک | 
سلام خوبین من اول باید از تموم کسانی که نظر میدن تشکرمی کنمو (نظر دادن=ازرش دادن) که واقعا زحمت میکشنو میانو ومنت میزارنو....دنیا دیگه مثل اونا نداره...ندارو نمیتونه بیاره...و مخصوصا از صبرا جان وپرینا خانوم و نازیلا ئ عزیز که پا به پای آدم میان(خوب چه خبر تونه یه کم آرومتر بیاین دیگه) (تقدیر و تشکر میکنم ...)

 

:: درباره فداکاری هر چه می دانيد بنويسيد ::

بچه جان ! شما ! ... خانوم ٬ ما ؟؟؟ ... بله ! برو پای تخته انشاتو بخون ! ... خانوم آخه چيزه ! ... چرا هر دفعه به ما می گين ؟ يه دفعه هم به اينها بگين برن انشاشونو بخونن ! ( اشاره به بغل دستی ! ) ... نکنه باز هم ننوشتی ؟ هــــــا ؟ ... چرا خانوم ٬ به خدا نوشتيم !‌ ... پس زود باش برو پای تخته ببينم ! ( نيشخند بغل دستی ! )

بنام خدا ! ... درباره فداکاری هر چه می دانيد بنويسيد ... يادمان می آيد آن زمان که ما در دوران طفوليت به سر می برديم ٬ آن زمان که قد و قامتمان از دو وجب ٬ تجاوز نمی کرد ٬ آن زمان که ما را قنداق می کردند و قندآب می دادند ٬ پيرمردی مهربان در همسايگی ما زندگی می کرد ! ... پيرمردی افتاده با موهایی سفيد ! و سبيلهايش ٬ البته سبيل که چه عرض کنم ٬ سی و پنج بيل و چهار - پنج تا خاک انداز ٬ ارتفاعش بود !!! ...

او هر زمان که ما را می ديد ٬ مهر و محبتش قليان می کرد ! ما را در آغوش می گرفت و می بوسيد ! ( پارازيت : !!! خــــــــــــــــــــوب ؟؟؟!!! ... ... بابا جان ! ‌گفتم که !‌ او پیــــــــــــرمرد بود !‌ عجب آدمی هستی ها !!! بی جنبه !‌ ) ... ما را بالا و پايين می انداخت و در شکم ما پووووووووووف می کرد !‌ ... آنچنان که سبيلهايش در ناف ما فرو می رفت و دل و روده مان يه جـــوری می گشت و ريسه می رفتيم و اشتياق می نموديم !‌ ... يادمان می آيد يکبار که او داشت شکم ما را پوووووووف می کرد ٬ ما از شدت اشتياق ٬‌ اختيارمان را از دست داده و سبيلهايش را گلاب پاش نموديم ! ... و او ديگر ٬‌ شکم ما را پووووووف نکرد ! ...

 

بچه جان ! ... موضوع انشا در مورد فداکاريه ! اين چرت و پرت ها چيه نوشتی ؟؟؟ دفتر و کتاب هات هم که بوی نون پنير می ده ! از کلاس بندازمت بيرون ؟؟؟ ... خانوم بذارين بقيه شو بخونيم ! ... به خدا اين مقدمه اش بود ! ... بخون !

و اما فداکاری ! ... ما در دوران تحصيل خود ٬ از کتابهای درسی مان ٬ درس فداکاری و زندگی ٬ درس ايثار و شهامت ٬‌ درس از خود گذشتگی و شجاعت را آموختيم و در صدد تقليد از اين شجاعان بر آمديم ...

آری ! اولين کسی که بذر فداکاری و از خود گذشتگی را در درون ما کاشت ٬ پترس فداکار بود !!! ... کودکی فرانسوی با موهايی سيخ سيخ ! بچه پر رو بود ! سر به هوا بود ! تخس بود ! ... اما شجاع بود ! ... روزی در راه مدرسه می رفت و آلوچه می خورد ! و بی شعور بی شخصيت ! هسته هايش را با شدت تمام ٬ تف می کرد ! ... اين کار برايش لذتبخش بود ! اما به فکر ماموران شهرداری نبود ! تا آنکه يهويی به سد رسيد ... يکی از هسته ها را بطرف ديوار سد تف نمود !‌ کلی حال کرد ! ... دومی را نيز در همان جا کوبيد ! سومی و چهارمی و پنجمی را نيز به همين منوال ! تا آنکه سد سوراخ شد ! (‌پارازيت :‌خانوم اجازه ! خالی می بندن ! تو کتابها يه جور ديگه نوشته ! ... به تو چه ربطی داره بچه پر رو ؟؟؟ من خودم اينو از تو اينترنت پيدا کردم !‌ زياد حرف بزنی حالتو می گيرم ها ! ) ...

(‌توضيح : در آن زمان اين احتمال می رود که يا آلوچه ها بسيار محکم ساخته می شدند و يا آنکه کارگران سد ساز در بکار بردن مصالح ٬ اختلاس می نمودند ! )

آری و با سوراخ شدن سد ٬‌ آب ٬ ديوار سد را خيس کرد و پترس ٬ ‌شلوارش را ! و با ديدن اين صحنه حول شد و ناگهان انگشتش را در دماغش ! ... نه ! ... يعنی در سوراخ سد فرو نمود . ... ( پارازيت : خانوم اجازه ! ازشون بپرسين اگه راست ميگه کدوم انگشتشو فرو کرده بود ؟؟؟ ... ... بگم ؟؟؟ همون انگشتشو که چيز شد ... وايسا بعد از کلاس بهت می گم ! )

پترس ٬ محل فداکاری اش را در سوراخ سد کرده بود و بيرون هم نمی آورد ! هر چقدر صبر کرد کسی از آنجا رد نشد !‌ باز هم صبر کرد ! اما باز هم کسی از آنجا رد نشد ! ... او که محل فداکاريش ديگر بی حس شده بود فرياد زد !‌ اما کسی آنجا نبود ! جيغ کشيد ! ‌اما کسی نمی آمد ! تا آنکه فحش خواهر - مادر را بر ماموران سد کشيد و در عرض سه سوت آنها سر رسيدند و با ديدن آن وضع ٬ فورا سد را از انگشت او بيرون آوردند !!! و او را با آمبولانس به بيمارستان رسانيدند و محل فداکاريش را در آب گرم فرو نمودند و مدتی ماساژ دادند تا آنکه پترس به حال اول بازگشت ! ... به افتخار پترس فداکــــــــــار !!! (‌ گويند در دهات پترس اينها ٬ تنديسی از محل فداکاری او ساخته و ميدانی را به نام مبارک او ٬‌نامگذاری کرده اند !!! )

نتيجه داستان : ما خواستيم از پترس فداکار تقليد کرده و راه و رسم فداکاری را در زندگی مان به مرحله اجرا در آوريم و انگشتمان را چيز شد ... اما با نارضايتی همسايه ها مواجه گشتيم و يکبار هم کتک خورديم و ديگر بی خيال فداکاری شديم ... ( پارازيت : )

بعد از پترس فداکار ٬ نوبت چيز شد ... چی چی علی ؟؟؟ ... تيز علی ! ... نه ! ... آهان ! ... ريز علی ! ... ريز علی خواجوی ! همان دهقان فداکار ... همان شير مرد کشاورزی که در سرمای کوهستان ٬ در شبی تنگ و تاريک ٬ می رفت ... می رفت و از ته دل آواز می خواند ! ... از گل پری جون گرفته تا دختر مردم ٬ ‌کچلم کرده ! ... که ناگهان پژواک صدايش ٬‌ سکوت کوهستان را بشکست و سنگهای قله ها فرو ريختند و ريل قطار را مسدود کردند ! ... ( پارازيت : خانوم اجازه ! به خدا اين يکی رو ديگه خالی می بندن ! ببينين ! ايناها ! اين درس دهقان فداکار ! ... ببين بذار زنگ بخوره ! من پاچه های شلوارتو دور گردنت گره می زنم ! فضول ! چايی شيرين ! )

و ريز علی با مشاهده اين صحنه سريعا در آن سرمای مهلک ٬ پيراهن و شلوارش را در آورد و با فندکش آتش زد و به سمت قطار دويد ! ... بچه جان ! ... ريز علی شلوارشو که ديگه در نياورد ! چرا خالی می بندی پسرم ؟؟؟ ... خانوم ! ای بابــــــــــا ! ... حالا شلوارشو در آورد يا در نياورد زياد مهم نيست ! آدم بايد نيتش خدايی باشه ! اينها همه وسيله است ! ... آری !‌ و ريز علی ٬ مسافران قطار را از مرگ حتمی نجات داد و او نيز اسمش در تاريخ ثبت شد !

نتيجه داستان : ما که بی خيال پترس فداکار شده بوديم ٬‌ خواستيم راه و روش ريز علی را طريقت خويش سازيم ... يکبار در اتوبان شهرمان تصادفی سهمگين روی داده بود ! سر ظهر بود و هيچکس خبردار نبود ! ما هم که جو ريز علی ٬‌ یقه مان کرده بود ٬ همان کاری را کرديم که او کرد ... اما توفيق الهی با ما يار بود و نمی دانيم چطور شد که ناگهان غيورمردان پليس سر رسيدند و ما را با همان وضع سوار ماشين کردند و در پاسگاه شهرمان به مدت دو ساعت به جرم ترويج بی بند و باری کتک خورديم و حدود ۴۵ تا مستراح را شستيم و تی کشيديم تا آنکه آزاد شديم ! و اسم ما هم همچون ريز علی ٬ به يادگار ماند ... اما نه در تاريخ ٬ بلکه در پرونده دادگستری !

 

آقا سيف الله(همسایمون) و جنيفر لوپز جان !!!

صدای زنگ تلفن ... صدای زنگ تلفن ... صدای زنگ تلفن !‌ ... (( با سلام ! لطفا بعد از شنيدن صدای بوق ... )) ... آقا حمید قوشی رو بردار ! ... الو ! ... آقا حمید !‌ اگه خانايی ( خانه ای ) ٬ قوشی رو بردار ! ... بچه ! ‌قوشی رو بردار ! ... ديدم اگه وضع به همين منوال پيش بره ٬ آقا سيف الله هفت جد و آباد ما رو فحش بارون می کنه ! ( آقا سيف الله = يک انسان آسمانی ٬ يک موجود با صفا ٬ يک همسايه رويايی ! ) ... جانم آقا سيف الله ! چی شده عزيزم ؟؟؟ بفرمايين ! ... آقا حمید شوما خانايــــــــــی ؟؟؟ ... پس اين قرتی بازی ها چيه ؟ از همون اول ٬ قوشی رو بردار ديگه !‌ ... ببخشيد آقا سيف الله دستم بند بود ! ... واااااااااا ؟؟؟ دستت به کجات بند بود ؟؟؟ ... آقا سيف الله ! من نوکرتم !‌ببخشيد ! ‌بفرمايين ! ... پسره ی قرتی ! ... !!!! آقا سيف الله بفرمايين !

آقا حمید ... ... زود باش بزن ماهوارا !!!! ... آقا سيف الله ما ماهواره نداريم که ! ... ما هر وقت می ريم خونه خالمون اينا ٬ اونجا می بينيم ! ... آقا حمید ! منو نيگا ! بزن ماهوارا ! ... کدوم شبکه آقا سيف الله ... من شبکه مبکه بيل ميرم ! بزن ماهوارا ! همون چه داره Jerry Nofel نشون ميده ! ... چی چی نشون ميده ؟؟؟ ... بابا جان ! جری نوفل ديگه ! همون چه خوانندگی می کنه ! آما اينجا هزار تا کار ديگه هم داره می کنه ! ... آخه آقا سيف الله ! عزيز من !‌اينجوری که نمی شه ! ماهواره ٬ ۵۰۰ تا کانال داره ٬ کدومش ؟؟؟ ... وااااااا ؟؟؟ واسه من چلاس ميذاری ؟؟؟ ... مال ما ۶۰۰ تا کانال داره !‌ تازه چند تاش هم قلفه ! ... منيژه قلفش کرده ! (‌ منيژه = دختر آقا سيف الله ! ) ...

آهان آقا سيف الله ! پيدا کردم ! ( الکی ! ) بگو ! ... می بينی آقا حمید جری نوفل چه باحال قر می ده !!! عجب چيز خفنيه هــــــــــــا !!! ... خوش به حالشون ! اين خارجی ها چه امکاناتی دارن آقا حمید ! تو ملمکت ما که از اين چيزها پيدا نميشه ! ... آقا سيف الله ! اينها که چيزی نيست عزيز من ! مهم نجابته که دختر های ايرانی دارن ! ... آقا حمید گوشتو بيار ! ... !!٬٫¤¤٬٪٫¤×¤×¤×،٪×*٪×*٪٫٫٬ ... ... اوه اوه اوه !‌ آقا حمید ! ديگه نبين ! بزن اونور ! ... ... آقا حمید بزن اون شبکه ! ... ... بچه گفتم بزن اون طرف ٬‌نبين ديگه ! نيشتو ببند ! ... کجا بزنم ؟؟؟ ... بزن شبکه جـــــــر وا جـــــــــر ... جان ؟ ... شبکه مهاجر ؟؟؟ ... آره بابا ٬ بزن همون جا ! ... راستی آقا حمید ! جريان چيه ؟؟؟ ... اينها می زنن ! می رقصن ! قر ميدن ! آما هيچکس کار به کارشون نداره !!! فکر کنم با اين رژيم دست دارن ! ... آقا سيف الله ! من نوکر خودت و هفت جد و آبادتم ! اين وبلاگو سياسی نکن فدات شم ! ... ويبلاخ چيه آقا حمید ؟؟؟ ... هيچی ! ...

آره می گفتم ! توی خارج اين همه ايمکانات تفريحاتی هست آما اينجا ما برای يه شونه تخمی مرغ بايد صاف وايسيم !‌ ... آقا حمید راستی ! من ديروز رفته بودم تخمی مرغ بخرم ... مرغهای اين دوره زمونه چقدر انعطاف پذير شدن ! تخمی مرغ ديدم اين هـــــــاوا !!! ... اون زمان که من بچه بودی ٬ يه مرغ داشتيم ... از صبح تا شب ٬ بهش آب می داديم ٬ نون می داديم ٬‌ دون می داديم ٬ ناز و نوازشش می چرديم ٬ توی گذاش روغن ناباتی می ريختيم ... چی می شد ٬‌ چی می شد ٬ هفته ای يه دونه تخم می کرد ! تازه اون هم زرده نداشت ! بعدش هم تا يه هفته راه نمی تونست بره! ... آما مرغهای اين دوره زمونه اونقدر بی حيا شدن ٬ صبح به صبح ٬‌ تخم می کنن دو زرده ! ... زمان ما ٬ اسم خروس ميومد ٬ مرغها از خجالت ٬ غش می کردن ! ... آما الان مرغها ٬ پر رو ٬ پر رو ٬ ابروهاشونو بر می دارن ! شب به شب بايد از خيابان جمعشون کنی بياری خانا ! مگر اينجا عشرتکده اس ؟؟؟

همش تقصير جری نوفله ! ... تو اگه قر ميدی ٬ ايمکانات داری ٬ ميتونی بری همه جاتو بيمه کنی ! ... آما من کجای مرغمو برم بيمه کنم ؟؟؟ ... بچه مردم می بينه ٬‌ ميخواد ديجه ! ... الان منيژه ! يه هفته اس کليد چرده ! ... می گه اپولاسيون می خوام ! ... می گم بچه ! يه چيزی بخواه که هم تو ايستيفادا کنی ( استفاده ! ) ٬‌ هم من ايستيفادا کنی ! آخه من اپولاسيونو به کجام بمالم ؟؟؟ اين همه درد بکشم که چــــــــــــــی ؟؟؟ برم تو خيابون قر بدم ؟؟؟ ... اونی که می بينی جری نوفله ٬ اگر آدام بود ٬ حيا داشت که اسمشو نمی ذاشت جـــــــــــــــــــــری ! ... مگر گلناز و سولماز چشه که جـــــــــــــــــــــــــــــری ؟؟؟ ... خوشت مياد اسمتو بذاريم پارا نوفل ؟؟؟ ... شخصيت نداری چه ! ... بزنم تو گوشت آقا حمید ؟؟؟ ... ... به من چه آقا سيف الله ! ... ای بابا ! ... يکی ديگه ميره قر ميده ٬‌ يقه ما رو می چسبی ؟؟؟ ... بله چه می چسبم ! ... شوما نبايد به جری نوفل نيگاه کنی ... چشم ! ديگه ! ... چشمت درآد ! خودافظ ! ... تق ! ... ... بابا تو مُخت کامپيوتــــــــــــــره !‌ ... الو ! با من بودی آقا حمید ! ... نه ! عرض کردم خداحافظ آقا سيف الله ! ...

خوب اگه نظرات زیاد بود یه چیز نوشتم که خیلی توپه وآماده است که بذارم ولی اول باید نظرات قابل قبولی باشه بعد بزارم ولی در غیر این صورت ضرر کردین (به خدا جدی میگم) من هدف اینه که بدونم چند نفر میان میخونن و همیشه گی هستن (میخوام بدونم کیا منتظر پست منن که بیان بخونن) فقط همین ....والا یه نفر هم نظر بده من باز مینویسم ...این فرصت از دست ندین(دارای تعدیه استاندارد جهانی هم هستااا)

خوب منتظرم فعلا شب و روز همتون به خیر باشه؟ خوب نباشه به من چه

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:14  توسط حمید وبابک | 
همه‌ي مردم 1% به دوستشون فکر ميکنن، 2% به دوستاي نزديکشون فکرميکنن، 3% به عشقشون فکر ميکنن، 94% به انرژي هسته‌ای فکر ميکنن

 

تست کنکور هنر

اولين هنري که پس از ديدن چهره آرايش کرده دختران امروزي به ذهن شما متبادر ميشود چيست؟

الف: مينياتور.   ب: صافکاري، بتونه کاري و نقاشي اتومبيل!!   ج: دوپينگ!!!!   د: من به ناموس مردم نگاه نميکنم!

-----------------------------------------------------------------------------

این شعر پرنیا جان  زحمت کشیدن میل زدن که واقعا منو شرمنده میکنن   و و لزت ممننونم که به فکر منی (هر وقت آدرس دقیقو گرفتم بهت حتما میدم  و منتظرتم هستم)

سربازی

خوشاروزی که من پنج ساله بودم

درون کوچه ها آواره بودم

چرا مادرمرابیست ساله کردی

میان پادگان آواره کردی

گروهبانان مرا بیچاره کردند

لباس شخصی ام را چاره کردند

ازآن روزی که خوردم سیب زمینی

شدم سرباز نیروی زمینی

کلاغ چر میروم کاسه به دندان

برای خوردن یک لقمه نان

بسوزد آن که سربازی بنا کرد

تمام دختران را چشم به راه کرد

از آن روزی که سربازی بنا شد

ستم برما نشدبر دختران شد

نگو بیرجند بگو ویرانه غم

که سربازش ندارد شکل آدم

در دروازه بیرجند رسیدم

صدای طبل و شیپور را شنیدم

به خود گفتم که این طبل نظام است

از این پس زندگی بر من حرام است

به خط کردند تراشیدند سرم را

لباس آشخوری کردند تنم را

لباس آشخوری رنگ زمین است

مادر غم مخور دنیا همین است

 

*******************************

اخطاریه  :

چرا میوای میخونی در میری؟هاااا؟مگه من بیکارم؟!!من واسه کی مینویسم؟!!!

باشه اشکالی نداری....منم....

       

**************************************

 

 

نمره‌ی ۲۰ ِ کلاسو نمی‌خوام!!

+ آخه چرا؟؟!!

- چون امتحانای ما از ۱۰۰ نمره‌ست!!

 

من مارمولک نیستم عزیزم! این تویی که مثل ِ یه برّه ساده‌ای!!

خب...فرض کن که تا ته ِ این خط هم با هم رفتیم...بعدش چه؟-
هیچی دیگه..بعدش میپریم پایین میریم سوار خط بعدی میشیم

دقیقا مانند سیبی که از وسط دو نیم شده باشد....فقط نمی دانم نیمه ی تو چرا یک کرم اضافه دارد!!

ولنتاین! اسمش مهم نیست، رسمش مهمه.

بابک: اونایی که به ولنتاین فحش می دن یا متحجرن یا خسیسن یا تنها!

حرف نداشتم اینارو نوشتم

روان شناسی تماشاگران ایرانی در یک بازی ملی - مذهبی

دقیقه 5 : ایران چکارش می کنه؟ سوراخ سوراخش می کنه! (آخرین تشویق در نیمه اول!)
دقیقه 15 : یا علی مدد! یا علی مدد! (گل نزدیم یعنی
!)
دقیقه 25 : علیییییییییییه کریمی! علیییییییییه کریمی
!
دقیقه 35 : سکوت
!
دقیقه 55 : ایران چکارش کرده ؟ سوراخ سوراخش کرده
!
دقیقه 65 : دایی گمشو بیرون! دایی گمشو بیرون
!
دقیقه 75 : پرسپولیس سرور استقلاله! استقلال قهرمانه!آبیته!قرمزته! دایی بکش پایین! دایی
@#*.
دقیقه 85 : سکوت
!
بعد از بازی : شیش تای هاش!

تازه عروسها حتما بخوانند

حتما تا به حال با حسرت به تلویزیون و گزارش زلزله ها نگاه کرده و خانه های تخریب شده و مادر شوهر های محبوس در زیر اوار و یا مجروحی را که تصاویر قطعات له شده آنها دل هر تازه عروسی را خنک می کند ، نگاه کرده اید !

شما هم می توانید با کمی دقت همان تازه عروس خوشبخت باشید !

مطمئن باشید که آموزش نقاط نا امن خانه به همان راحتی نقاط امن میباشد !

کافی است کمی دقت کنید تا سالیان سال شادمانه زندگی کنید !

چه مکانی برای انداختن جا برای خوابیدن مادر شوهر تان در منزل بهترین است

۱- زیر لوستر وسط هال و پذیرایی

۲- کنار کتابخانه ای که به دیوار مهار نشده است

۳- کنار تلویزیون ( ۲۱ اینچ به بالا )

۴- دورترین نقطه به محل اتصال تیر و ستون

۵- کنار دیوارهایی که فاقد مهاربند ( ضربدری هستند )

۶- زیر آویز گلدان خصوصا اگر گلدان سنگین باشد

۷- در آشپزخانه کنار کابینت ظرفهای چینی و چاقوها

۸- کنار کمد و دراور و یا بوفه پر از کریستال

۹- کنار پنجره ای که فاقد پرده میباشد !! خصوصا اگر شیشه های بزرگی دارد !

لطفا دقت فرمایید که قبل از خواب یک والیوم ده در لیوان آب ایشان بریزید !

کار از محکم کاری قطعا عیب نمیکند !

تعدا کثیری از مادر شوهرهایی که از زلزله جان سالم بدر برده اند به خاطر بی خوابی در زمان زلزله

هوشیار بوده و به سرعت منزل را ترک کرده اند !

شما این ریسک را نکنید /

من واسه شما برا بهتر زیستن یه پیشنهادهایی دارم .امیدورام خوب گوش کرده و انجام دهید

 

در مجلس عروسي بهترين دوستتون لباس مشکي بپوشين

در روزهاي تعطيل همراه با يک دسته ي گل به ديدن بيماران اعصاب و روان برين و در همان جا شروع به چيپس خوردن کنين !

در محل برگزاري بازي بين پرسپوليس و استقلال تيم بسکتبال صنام را تشويق کنيد

جاي برچسبهاي قرمز و آبي شير هاي آب توالت هتل ها رو عوض کنين !

توي عيدديدني بعد از خوردن ميوه هاي گران قيمت و درشت به ميزبان بگين که اين گاري هاي دم محل شما عجب ميوه هاي خوبي داره ها!

توي جاي کارت دستگاه هاي عابر بانک چوب کبريت فرو کنين !
حبه قند جويده و خيستون رو دوباره توي قندون بذارين !

مرتب اشتباهات لغوي و گرامري ديگران هنگام صحبت رو گوشزد کنين و بخندين !

موقع ناهار توي يک جمع جزييات تهوع و (گلاب به رويتون )استفراغي که چند روز پيش داشتين رو با آب وتاب تعريف کنين !

 

 

من:باباصفهانیه یه 25 تومنی رو تو دستش هی فشار می داده دستش عرق می کنه می گه اگه تا صبحم گریه کنی خرجت نمی کنم

به بابک می گن مادرتو بیشتر دوست داری یا پدرتو؟ می گه: مادرتو

 

به رشتیه می گن افراد خانوادتو نام ببر؟ میگه: صا ایران .امرسان .موبایل .امریکا! میگن : این چرت و پرتا چیه می گی؟ میگه: اخه شما نمی دونید : صا ایران دختر کوچیکمه هر روز بهتر از دیروز ! امرسان دختر بزرگمه زیبا جادار مطمین ! موبایلم خانوم جانه هیچ وقت در دسترس نیست ! امریکام خودمم که هیچ غلطی نمی تونم بکنم

قزوینیه دم مرگ وصیت می کنه زیر سرسره خاکش کنن

به رشتیه می گن خاک یر سر بی غیرتت دیدی در خونتون مردای شهر صف کشیدن؟ رشتیه می گه: اقدس طلایی دیگه بابا

سر کلاس پزشکی استاد به دانشجوها می گه: کدوم یکی از اعضای بدنه که 9برابر بزرگ می شه ؟ دختره می گه استاد من می دونم.......ولی روم نمی شه بگم .پسره می گه: من می دونم استاد مردمک چشمه .استاد به پسره می گه : افرین .به دخترم می گه: شماهم اینقدر توقع بی جا نداشته باشید!!!

ازبابک می پرسن سه شعار زرتشتی ها چیه؟ میگه: پندار نیک .گفتار پیک . بی بی خشت!!!

 

ک جان نظرت در مورد پیام بازرگانی چیه عزیزم؟

بابک:حمید جان پیام بازرگانی خیلی خوبه ولی اگه وسطش فیلم سینمایی نذارن بهتر میشه

بابک رو که میشناسین آخر لافه ...یه روز یه دوست باکلاسش که همه جا دنیا رو گشته از بابک پرسید تو چین رفتی؟بابکم چون خواست کم نیاره گفت آره....بعد دوستش شک کرد و گفت اگه رفتی یه خیابون از خیابوناش اسم ببر؟بابک جواب داد که خیابون شهید بروسلی

نمیدونم من چرا شانس ندارم ....چشمتون روز بد نبینه ...دیروز با کامپیوتر ور میرفتم که یه هوی ززززییییینننگگگگ تلفن زنگ زد ...دیدم شماره ناشناس و لی کدشو میشناختم...گوشی برداشتم حرف نزد...بعد 10 ثانیه گفت حمید خودتی....گفتم آره ....گفت تنهایی...من از خدام بود که با یکی حرف بزنم ...گفتم آره تنهام(خونمون پر از مهمون بود) گفت با من دوس میشی (قند تو دلم آب شد که بلاخره یکی پیدا شد که با من حرف بزنه.) گفتم خوب اگه خوشگل باشی آره ..بعد گفتم گوشی رو یه لحظه نگهدار بیام...رفتم در اتاقمو بستم ...بعد گفت کجا رفتی ...گقتم رفتم در اتاق رو بستم ....بعد گفت تو با هر کی که زنگ بزنه حرف میزنی....گفتم چطور مگه....بعد تو عین خونسردی گفت پس بی زحمت گوشی رو بده به مامانم که ...گفتم شما!! گفت دوست دختر حساب کن ....خنگه خدا منم دختر داییت...حالا برو در اتاقتو باز کن مامانمو صدا کن بیاد...دیگه از خجالت آب میشدم که...نشدم

 

این جریان ماله 2 سال پیش بود که یادش واقعا گرامی باد:

 

يه روز سرد پاييزی ... يادم مياد يه روز که داشتم ازمدرسه بر می گشتم خونه ! ... پارازيت : آقا تو چرا هميشه داستانهات اينجوری شروع می شه ؟؟؟ يا تو خيابون بودی ! يا داشتی می رفتی دانشگاه ! يا داشتی از دانشگاه بر می گشتی خونه ! يا تازه از خواب پريده بودی و داشتی از راه پله ها ميومدی پايين ؟ يه خورده متفاوت باش عزيزم ! ... ... گیــــــــــــــر نده برادر من ! ... چمی دونم بابا !‌ چی بگم خوب ؟ ... اصلا شما !‌ بله شما !‌ مانيتورتو اون وری کن ببينم ! ... خودت هم بر گرد ! صدات هم در نياد !

 

می گفتم ... يه روز سرد پاييزی که داشتم ازمدرسه بر می گشتم خونه ! ... سر کوچه بودم که ديدم دو تا پسر ديلاق و لا ابالی که کوچکترين بويی از فرهنگ شهر نشينی نبردن ٬ افتادن دنبال يه دختره و دارن اذيتش می کنن ! ... خانــــوم ! هيست ! ... خانـــــــوم ! شما چرا اينقدر قدتون کوتاهه ؟؟؟؟ ... شما هميشه تو کلاستون ٬ نيمکت اول می شينين ؟؟؟؟؟ ... بعد خانومتون هميشه بهت می گه دخترم بيا برو اين تخته پاک کن رو بشور ! ... و خلاصه از اينجور حرفها ! ... اون دختره هم که ديگه اعصاب معصابش به هم ريخته بود ! يهويی برگشت که هر چی از دهنش در مياد بهشون بگه ! ... !!!!! ... اين که منيژه است که ! (‌منيژه = دختر همسايه روبرويی ما ٬ همونی که يه محله از دستش عاصی اند ! ) ... من که ديگه تو بن بست غيرت افتاده بودم و رگ گردنم از اونور زده بود بيرون به طرف اون دو تا رفتم ! ...

رسيدم جلو و ... آقا ايول ! دمتون گرم ! خداييش خيلی رديف گفتين ... اينو می بينين ؟؟؟ ... اين همسايه ماست ! قدش حدود ۴۵ سانتی متره ! هر وقت از مدرسه برمی گرده دم خونشون ٬‌ يه نيم ساعتی اونجا وای ميسه تا يه پير مرد رهگذر از اونجا رد بشه ! بعد به اون پير مرده می گه : آقا ! ميشه منو بغل کنين زنگ خونمونو بزنم ؟؟؟ ... جدی ميگی ؟؟؟؟؟؟ ... آره بابا !

زهر مار ! مــــــــــــــــــرض !‌ ... تو ديگه از کجا پيدات شد ؟؟؟ مارمولک ! لوله خودکار !‌ کلاه گيس ! ... خداييش منيژه ! تو اين همه سال از عمرت گذشته ٬ اين همه سال درس خوندی و مردود شدی ! اما بهره هوشيت در حد يه بچه ميگو هم نيست ! حتی از نوع عقب افتاده اش ! ... بچه ميگو خودتی !‌ بی شعور بی شخصيت !

 

تو همين اوضاع و احوال بوديم که يه دفعه ای ... اوه اوه اوه ! ... ديدم آقا سيف الله از اونور کوچه با اون فولکس کاهويی داره مياد ! (‌آقا سيف الله = بابای منيژه ! ) ... آقا فرار کنين باباش اومد ! ... تا به خودم اومدم ديدم اون دوتا فرار کردن و من موندم و منيژه و آقا سيف الله ! ... اونو می بينی داره مياد ؟؟؟ بابــــــــامه ! ... تا حالا کتک خوردی ؟؟؟ ... نـــــــــــــه ؟؟؟ ... الان می خوری ! ... آقا سيف الله با ديدن ما از ماشين پياده شد ... سلام عرض شد آقا سيف الله ! ... خوب هستين قربان ؟؟؟ سلامتين ايشالله ؟؟؟ ... عليچ سلام ! ... بابــــــــــــــا !!! ... اين به من می گه بچه ميگوی عقب افتاده ! ... ببين به دخترت چی ميگه !!! ... ... آقا حمید تو چشمهای من نيگاه کن ! ... ... خوب ديجه ! ساوار شين بريم ! ... بابـــــــــــــا ! همیـــــــن ؟ ... ساوار شو دختر ! دهــــــــــــــه ! ..

خلاصه سوار ماشين شديم و راه افتاديم ! ... منيژه رو ميگی !!! ... داشت می ترکيد ! ... تا اينکه به دم خونه آقا سيف الله اينها رسيديم ! ... خوب منيژه ! ‌دختر !‌ شووما پيادا شو برو خانا ! ما جايی کار داريم ! ... بابا من هم ميام ! ... بچه بيا برو خانا خسته کوفته گذاتی بخور ( غذاتو بخور ! ) ... اونجايی که ما می خوايم بريم مردانه است ! جای شوما نيست ! ... راست می گی بابا ؟؟؟ باشه !‌ فقط محکم بزنش ! خوب ؟ خدافظ ! ... منيژه پياده شد و من موندم و آقا سيف الله !

 

 

آقا حمید ! پايه عشق و حال هستی يا نه ؟؟؟؟؟ می خوام يه روز دو نفری با هم بريم عشق و حال ! ... من نوکرتم آقا سيف الله !‌ من پايه ام ! کجا بريم ؟؟؟ ... آقا حمید بريم سرعین ؟؟؟؟ ... آخه آقا سيف الله سرعین که جای عشق و حال نيت که ! بريم اون بالا مالا ها ! ... آقا حمید ! بريم جينقرانيه ؟؟؟ ... آقا سيف الله !‌ جينقرانيه ديگه کجاست ؟؟؟ ... تو چقدر خنگی پسر ! اوسکولت چردم ! ( و آقا سيف الله از شدت خنده سیــــاه شد ! ) ... دمت گرم ديگه آقا سيف الله ! ‌داشتيم ؟؟؟

خلاصه همين جوری بی هدف راه افتاديم تو خيابون ها ! ... چه خبر ها آقا سيف الله ؟؟؟ ... آقا حمید ! دست نذار چه خـــــــــــــــــونه ! ... ديروز رفته بودم پيش يکی از رفيقهام ! ... مدير شرچت ( شرکت ) گفت به ۱۰ تا ميهندس امضا کن ! شوما گوسفند و بزن زمين ! هم شوما بخور ٬ هم ما بخور ٬ آما صدات در نياد ! آخه ميل گرد شوماره ۱۸ چه ربطی داره به خانـــــــــــــا ؟؟؟ شوما فکر چردی من دزدم ؟؟؟ بعدش استعفا بده و چهل مليون تومن پول منو بخوری ؟؟؟ حالا من با اين همه بچه ٬ ايجارا خانا ٬ پول آب ٬ برق ٬ ‌گاز ٬‌ دوغ ٬ تلفون ٬‌ برم گدا بکنم ؟؟؟ که بعد امير قاسمی پول دادی به گوگوش که بره اون بالا قر بده ؟؟؟ ... !!! ... آقا سيف الله ! ... قربونت ! يه جورايی Translate کن ما هم بفهميم چی به چيه ؟؟؟ من که فقط تيتر هاشو گرفتم ! ... آقا حمید ترنسليت نمنه دی ؟؟؟ ... منظورم اين بود که يه جوری برای ما هم ترجمه کن ! ... ... می ميری بگی ترجمه ؟؟؟ نـــــــــه !!!! حناق می گيری بگی ترجمه ؟؟؟ شوما مثلا که چـــــــــــی ؟؟؟ می خوای بگی خيلی چلاس زبانی ؟؟؟ ... اگه شوما چلاس زبانی ٬‌ من خودم آچسفوردم ! ... من چاکرتم آقا سيف الله !‌ نه بابا ! چه کلاس زبانی ؟؟؟

آقا سيف الله ! حالا چرا اينقدر بوق می زنی ؟؟؟ کسی که جلوت نيست که ! ... آقا حمید ! بيا يه چيزی در گوشت بگم ! ... جانم بگو ! ... آقا حمید ! اونور خيابونو می بينی ؟؟؟ اون دختره رو می بينی ؟؟؟ ببين چه چيز عدسيه ! بريم ساوارش کنيم ؟؟؟ ... بی خيال آقا سيف الله ! ... اه اه اه ! همين حالا برای من بچه مثبت شدی ! خاچ بر سرت ! ... من بايد اينو ساوار کنم ! ‌چه خوشت بياد ٬ ‌چه بدت نياد ! بيق بیــــــــــــــــــــق ! ... آقا سيف الله ! همه دارن نگامون می کنن ! دست بردار ! ( آخه فولکس کاهويی و ... ؟؟؟ ) ... بيق بیــــــــــــــــــــق ! خانوم ! ... بـــــــــــيق !‌خانوم ميحترم ! ... اون پاچه های شلوارتو يه دو سه بار ديگه تـــــــــــا بزنی ٬ خدا عمرت بده ! ... خانوم ! ... خفه شو مرتيکه !٬٫¤٪×،،*)(ـ+¤٪، ... بيا آقا سيف الله ! همينو می خواستی ؟ حالا خوب شد ؟ ... آقا حمید ! مرتيکه !٬٫¤٪×،،*)(ـ+¤٪، يعنی چی ؟؟؟ ... آقا سيف الله !‌ تکرار نکن !‌ معنيش خيلی بده ! ... خوب يعنی چــــــــــــی ؟ ... ... يعنی يه آدمی که !٬٫٫¤¤٫¤¤٫٫×٫×٪×*،*٪× !!٬٫¤¤٪× بعدش تازه !٬٫!٬٫¤¤٪٫¤×¤٪،٪×٪*٫¤٪٫¤٪ ... آقا حمید ! ‌دروغ می گه ! به خدا من اينجوری نيستم ! ... دختره ی بی ادب ! شوما خودت !٬٫¤٪×،،*)(ـ+¤٪، آقا حمید ! اون چمر بند من کو ؟؟؟ ... حالا ديگه گذشت آقا سيف الله ! بی خيالش شو ! ... آقا حمید !‌ من تو کف موندم ٬ آخه اين دختره ديگه از کجا خبر داشت ؟؟؟؟ ... ... چيو ؟؟؟؟

اه ! ... همش تقصير اين آمريکاست با اين همه تهاجم فرهنگی ! ... حقش بود که توی ۱۱ سپتام ! گروه الگايده دهنشو صاف چرد ! ... گروه چـــــی ؟؟؟ نـــــــــــــــه !!!!‌ گروه چــــــــــــی ؟؟؟ ... بابا جان !‌ همون ديجه ! همون که ساوار هاواپيما شد رفت توی ۱۱ سپتام ! بعد يه دفعه ای همه جاش مينفجر شد ! ... تو چقدر خنگی آقا حمید ! ... پس تو اون مدرستون چی بهتون ياد ميدن ؟؟؟ فقط بلدين قرتی بازی در بيارين ؟؟؟ ...

حالا اينقدر اعصاب منو خورد بکن تا به گوربول های خونم فيشارش بره بالا ! ( ايول جمله بندی ! ) ... بعد بزنه اعصاب پاراسمپاتيک منو پارا کنه ! ( پاره کنه ! ) ... آخه آقا سيف الله ! فدات بشم ! گلبولهای خون چه ربطی به پاره شدن اعصاب پاراسمپاتيک داره آخه ؟؟؟ ... حالا وقتی به مال تو فيشار اومد پارا شد خودت ارتباطشو می فهمی ! ... اصلا برو بيرون ببينم ! تو به درد عشق و حال نمی خوری !‌ پيادا شو ! ... آقا سيف الله !‌ وسط اتوبان پياده شم ؟؟؟ ... پاشو برو بيرون گفتم ! ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:32  توسط حمید وبابک | 
ارزوی موفخ شدن تنها دشمنم در  سربازی

البطه خودطون می دونین که از تح غلبم این حرف بالا نمییاد


Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 1:20  توسط حمید وبابک | 
 

سلام (نقطه) خوبين (علامت سوال) منم خوبم (نقطه) (سر خط)

ميدونم اينها زياد خوب نشدن (نقطه) ولي شما به كوچيكي بنده ببخشين (نقطه) يادتون نره برام دعا كنينا(نقطه) تا آخر سربازی دلم براتون تنگ ميشه (گريه)(نقطه)(سر خط)

هميشه دوستون دارم(نقطه) مارو از دعاتون محروم نكنيد (3تا نقطه) عزت مزيد (علامت تعجب) ]حمید[

(امروز شنبه هستااا)من چون میخوام با سپاه عازم سفر مقدس ,خدمت مقدس برم...بر خودم وظیفه میدونم که از تمامی بسیجیهای عزیز مملکتم تشکر و قدردانی کنم...من یه سوپروایز هم برا بسیجیها دارم

مدیریت این وب سایت جهت حمایت خود از بسیجیها تصمیم به گذاشتن اجسامی واسه قرعه کشی اون دسته از بسیجیهای که میان اینجا از مطالب من فیضشونو میبرن ومنو هم بی نصیب نمزارن....خوب جوایز ما به دین شرح است:99 تسبیح, 99 دانه ای به 100 نفر

2_100 عدد جانماز برای 99 نفر

3_200 متر چپیه به 44 نفر (هر نفر 5 متر)

جایزه ویژه ما یه عدد قبر در قطه شهدا

هر 5 میلی متر ریش در هر روز یک امتیاز

آخرین فرصت واسه شرکت در قرعه کشی تا آخر هفته بسیج

.....................

خوب من یه شعر واسه خودم در مورد سربازی سرودن کذدم که براتون میگم

سربازم حافظ بوم وطن

میرزمم با بداندیش شوم وطن

من سر کشم سر خوشم سر افرازم

من اهر من سوز و انسان نوازم

می کوشم می رزمم تا شکوهنده ماند دیار من

ای دشمن !ای دشمن!غافل از تندر خشم من مباش

سربازم سربازم !!سرم بازه و هوا میخوره این سر بازه من

من پیرو مکتب ودین احمدم

من حافظ رسم و راه محمدم

من سربازم سرم بازه!!ضمنا کچلم هستم

 

اهل ايرانم، روزگارم بد نيست، پنتيوم 4 دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی... VGA دارم توپتر از برگ درخت، CPU سريعتر از آب روان! من pm بازم، مسجدم در چت‌روم، جانمازم کيبرد، مهرم موس، بک‌گراندم سجاده‌ي من، من وضو با روش HTTP ميگيرم! اهل اصفهانم، من پيشه‌ام چت بازيست، گاه گاه تروجانی ميسازم با VB، ميفروشم به شما، تا به آواز خوش "IT`S NOW SAFE" دل مردم شکنيد

 

اول خوب نگاه کن!!! بعد بيا جلو!!! نه جلوتر!!!! به من بچسب!!! بغلم کن!!! بعد خوب بوسم کن!!! واي چه خوبه!!! بيشتر!!! خوب لمسم کن!!! منو بنداز رو تختخواب!!! لختم کن!!! دوپامو ببر هوا !!! آره دو پامو ببر هوا !!! بعد قشنگ!!! قشنگ پوشاکمو عوض کن ! از طرف نيني كوچولو

 

خروپف بسيجيا: خاااااااا .... منه ايييييييييييييي ...!

بسيجيه ميخواسته به دختره متلک بگه ميگه: خوشگله نمازت رو خوندی؟!

احمدی نژاد به بنيامين ميگه اگه بری wc دستشويت نياد چی کار ميکنی؟؟؟ ميگه:...... چشمامو رو هم ميزارمو تو رو به يادم ميارمو!!

 

بابک : مامان به جز سوسن . مريم . نرگس . عاطفه . زهرا . سوگل . سارا . نيلوفر . سميه . فاطمه هر کس زنگ زد بگو من خونه نيستم .

خوب من با این متن تموم میکنم :::ميدوني قشنگ ترين گل دنيا چه شکليه؟ نميدوني؟ پس برو خودت رو يه نيگا تو اينه بکن

 

خوب من فعلا با اجازه (آقا بابک میخوان ادامه بدن)

 

 

سلامممممممممممممممممم

من یه شعری واسه حمید سرودم که میگم و شما هم دست بزنیند

دژ مملکت است سرباز وطن را اصل و بنیان است سرباز

دلش مستحکم از لطف توکل سراسر عشق و ایمان است سرباز

برای حفظ امنیت من شب و روز در این میهن نگهبان است سرباز

گل لبخند ؛دائم بر لبانش دمادم ذکر گویان است سرباز

قرین ترین لحظه های تار شبهاست چو قرص ماه تابان است سرباز

سرباز ما چو باشد حمید سرهنگم بی خیالش میشود

(بیت آخریرو نشنیده بگیرین)
خوب من یه تعبیر خواب مخصوص سرباز هم میگم که امید وارم خوشتون بیاد

1_اگر حمید موقع سربازی خواب ببیند که زیر سایه درخت و کنار نهر روانی مشغول صرف غذا ها و میوهای بهشتی است ,همانا نهار فردا چلو مرغ است که در سلف جدید و زیر باد کولر خواهد خورد

2_اگر حمید خواب ببیند که برای صبحانه یه بربری داغ گاز میزند ,فردا صبح که از خواب بر میخیزد متوجه میشود که ملحفه اش را جویده است

3_اگر در خواب ببیند که موهای سرش آنچنان بلند شده است و از پشت بافته است, آن روز ماشین نمره صفر سرش را نوازش خواهد کرد

4_اگر حمید خواب ببیند که در کاخ مجللی بر تختی تکیه زده است به زودی در آسایشگاه درجه داران به او تختی عطا خواهد شد

5_اگر حمید موقع سربازی خواب ببیند که سرش تاس شده یا موهایش مثل دندان سفید شده است همانا پایان خدمت وی نزدیک است

6_اگر حمید در خواب ببیند که از چاله در آمده و درون چاهی افتاده ع همانا خدمت سربازیش تمام شده است!!!

به چهار دليل گرفتن زن دوم هم مثل انرژي هسته‌اي است! 1- هر دو حق مسلم ماست! 2- هر دو مورد براي چند سال بعد لازم ميشه! 3- هر دو پروژه بايد پنهاني دنبال بشه! 4- در هر دو مورد تو بي‌گناهي، ولي پرونده‌ات ميره شوراي امنيت

 

درراستاي اهداف احمدي نژاد نوشيدن چاي شهرزاد براي آقايان و نوشيدن چاي احمد براي بانوان تا اطلاع ثانوي ممنوع شد!

به حمید ميگن ميدوني زلزله چه طوري به وجود مياد؟ ميگه: خدا pm ميفرسته، هيشكي جواب نميده، خدا هم BUZZ!! ميزنه!

بي تو هرگز.... با تو بابام نميزاره !

 

An ajno ajni aib ajni aib ajni aib alah an ajno ajni aib ajni aib ajni aib alah (zoor nazan az akharesh bekhon)

 

راستی به علت پرونده‌ي هسته‌اي ايران، ياهو قراره ID هاي ايرانيو پاک کنه، يا اين متنورو سند تو آل ميکنی، يا 15 مرتبه بلند(از رو پشت بوم) ميگی "انرژي هسته‌ای حق مسلم ماست"

ميدونيد اين چيه ؟

-------> ((o))

اين يک انرژي متراکم هسته‌ايه که داره ميره به سمت حق مسلمش!!

 

احمدی نژاد: من ورزشکار نيستم... ولی شبها با شلوار ورزشی ميخوابم!!

 

 

 

خوب مزاحم نمیشم

تا بعد

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 1:12  توسط حمید وبابک | 

 

سلام ....سلام...سلام.....

من حمیدم و از این به بعد با بابک مینویسم...تا کمکش کرده باشیم(من با اون حمید فرق دارم...من منم..و حمید حمید....)اهدافم و باید تا آخر هفته تحویل بدهم ..خیلی به خودم سختی ندادم ، فقط سعی کردم هر چیزی و همون طوری که توی ذهنم هست بنویسم .. دقیقا همون طوری که می خواهم بشه .. منهای یه عالمه حرفهای قلمبه سلمبه ...

میدونین .. حساس شدم ، خیلی بیشتر از اونکه بتوانی فکرشو بکنی .. از حرفات دلگیر میشم حتی از لحنت(طرف حساب بابکه) .. میدونی اصلا دوست ندارم خیلی چیزا رو بدونم و ببینم شاید قسمت درستش اینه که بدونم و تو صادق باشی .. اما فعلا دوست دارم ذهنم درست باقی بمونه .. حالا تو برو و هر چیزی و که میخوای از هر کسی بگیر .... تو کجای قصه نشستی و من کجای قصه ایستادم ................

تو پری آسمونی تو عزیزی مهربونی ....

من لحن صداشو دوست دارم ، فقط همین .. میدونی ؟!! بعضی آدمها باید تو صداشون بمونن ، نباید تصویر بشوند یا نوشته باید صدا بمونن . بعضی آدمها باید تصویر بمونن از همونا که میتوانی با چشاشون حرف بزنی یا از همونا که چهره شون یه دنیا بهت اعتماد به نفس میده .. بعضی از آدمها هم نوشته اند فقط باید بخوانیشون یعنی نه صدا نه تصویر فقط یه عالمه کلمه ...... حالا اون هم فقط باید یه صدا باقی بمونه فقط یه صدا

نامه عاشانای من به بابک(به خدا من همجنس باز نیستم..من...من..من فقط...فق...فقط .باب....بابکو ...دوسش دارم)

...

وقتی تو شيک پوش هستی ، من چرا ادای جنتلمن ها در نيآورم !بابکم ,عزیزم..

)(جای همه آقا پسرا و همچنین دختر خانوما خیلی خای بود)... امروز خيلی خوش گذشت

من دیروز به بابک گفتم نظرت راجب گرون شدن بنزین چیه؟بابک گفت برای ما که فرقی نمی کنه ما همون 1000تومن بنزین رو می زنیم مگه نه!!

خوب بعدش فکردم دیدم خوب راست میگه دیگه...

منو بابک دیروز صبح دوتایی رفتیم نون بربری بخریم از جلو لواشی رد که می شدیم ..بابک دید که نونها دارن تو دستگاه می چرخن بعد به شاطر گفت : اقا چقدر می گیری این بربری منم یه دور سوار بشه؟

 

 

"همه چیز آنطور نیست که به نظر می رسد(اینم ماله منو دوست دخ...)."

سیب نیم خورده

* نشسته بودم، خرامان وکنجکاو پیش آمد.

* بلند شدم، آهنگ گامهایش کند شد.

* به سویش رفتم ، ایستاد.

* سیبی نثارش کردم ، گامی به عقب نهاد.

* سیب را نزدیکش بردم ، پذیرفت.

* با وجودش انس گرفتم ، با چشمان درشتش نگاهم کرد.

* هیکل ظریفش را در آغوش گرفتم ، هیچ نگفت.

* نگاهش کردم ، نگاهم کرد.

* پیشانی ام را روی پیشانی اش گذاشتم ، لبانش به حالت لبخند شد ، ولی نخندید.

* نوازشش کردم ، بــع بــع کرد.

* رهایش کردم ، برّه به سوی مادرش دوید.

توصیه:

* به گردن خود نرمش دهید ، احساس بهتری خواهید داشت

آقا من چند روز از بابک شنیدم که آخر زمان شده ببخشید ,روم به دیوار آخه ماتحتم بیمه کردن داره؟ میگن جنیفر لوپز ماتحتشو 100 میلیون دلار بیمه کرده!میگن خوش ترکیبه ,جذابه!بابا مال یه دوستمم خوش فرمه خدایی!یاد بگیر جنیفر خانوم دوستم نصف توهست...از این جلف بازیا در نمیاره...مگه ما ایرونیا چیمون از این تهاجم فرهنگیا کمه؟؟

در همین رابطه ستاد مبارزه با ماتحت جنیفر لوپز در ایران یه طرح پیشنهادی برای خوانندگان ایرانی مقیم لوس آنجلس ارائه داده که با بیمه کردن اعضا خوش ترکیب بدن خود مشت محکمی بر دهان شوهر جنیفر لوپز خانوم و استکبار جهانی زده و پرچم پر افتخار ایران را یک بار دیگر به اهتزاز در بیاورند .....طرح پیشنهادی :1_شهرام شب پره..بیمه پشت مو

2_بابک....بیمه ما تحت

3_ویگن ...بیمه دندان

4_محمد خردادیان ...بیمه النگو

5_شهرام کاشانی.....بیمه گردن

6_شهبال شب پره .....بیمه سیبیل

7_ناهید....بیمه پستان

8_سیاوش قمیشی ....بیمه عینک شب و گیسو

9_داود بهبودی ....بیمه لهجه

10_سوزاک روشن ....بیمه لب و دهن

11_حبیب ...بیمه پسرش محمد

12_ابی...بیمه دماغ

13_گوگوش...بیمه شده توسط مهرداد(که نمیتونم در بارش نظر بدم)

14_حسن شماعی زاده.....بیمه بدنه

15_داریوش...بیمه مواد

16_آریا.(جادو)....بیمه ابرو

و بیمه ما افتخاری آقای...جمیشید هاشمپورو بیمه کرد....انم بیمه غیرت...

و همچنین آقای چلنگر...نیز بیمه بدنه کردن ...در ضمن ما شما ها رو هم بیمه میکنم

..............

از همینجا از طرح پیشنهادی شما حمایت میکنیم

(در نوشتن این باببکم منو کمک کرد فراوان ...که اینجاهم تشزیفشون داره...)

بابک ولنتاینی که نوشتی بودی خیلی افتضاح بود

ولنتاین را مهران نَتاينی ساخت
پسر حاج ولی نتاینی
بعد عطاری باباشو تو مجیدیه کرد عطر و خرس فروشی

تموم شد رفت.....بچه کجای کاری...ولنتاینم شد ...موضوع...(گوشی یه لحظه بابک اومده میخواد بقیشو نوشتن کنه...منتظر باشین)

 

(ببخشین که یه کم دیر کردم ...حمید کی بورد بهم نمیداد که...بچه پرو..)*حلا من مینویسم(بابک)سلام خوبین ...من هروقت اومدم خونه حمید ...یه پست دوتایی مینویسیم...خوب چه خبراااا.!!!!خوبین همگیی...من دیروز حوصله نداشتمو

 

هيچی مثل دو ساعت دوچرخه سواری ...

شب دوشنبه ...

ساعت ده شب ...

لب درياچه شورابیل ...

با آهنگ " دنيا ديگه مثل تو نداره ... نداره نه ميتونه بياره " ...

كه از هدفون" Mp3 Playe " ات داره تو گوشت پخش ميشه ...

نميشه !!!

چونیاور فرداش امتحان عربی داره و ميتونی با خيال راحت دوچرخه شو برداری بزنی از خونه بيرون ...

اينقدر لب دريا بر خلاف شبای ديگه خلوته كه ميتونی به خودت تلقين كنی چون ميدونستن تو قراره امشب بيای لب دريا نشستن تو خونه هاشون تا تو از سكوت دريا لذت ببری ... ( عجب توهمی ) !!!

بعد تو راه برگشت خودتو به صرف دو عدد " آب انبه " خنك مهمون كنی !

اگر هم خيلی خوش شانس باشی ( عين من ), ميتوني يه گوشی موبايل سامسونگ تو خيابون پيدا كنی ( عين من ) ....

بعد همون موقع صاحبش به گوشی زنگ بزنه و تو هم واسش كلی مرام بتركونی و سه سوت آدرس بدی بياد گوشيشو بگيره ....

( بازم عين من ) !!!!!

چيكار كنيم ديگه.... دست خودمون نيست به خدا ....

" آمپولو " تو بچگی اشتباه بهم زدن !!!

حمید عزیزیم مگه من بلد نیستم از دست گلای که آب دادی بگم...خواهشا نزن منم واسه بچه ها تعریف کنم....آفرین ..

حمیدم دو سال پیش با من رفته بود استادیوم جای اینکه فوتبال نگاه کنه مرتب بالا سرشو با تعجب نگاه می کرده. بهش گفتم چرا فوتبال نگاه نمی کنی؟ گفت: دنبال کلمه زنده می گردم

نمی دونم چکار کنم از وقتی اندی گفته خوشگلا باید برقصن به هیچ کاری نمی رسم

 

خوب

ده دقيقه فاصله است از خانه جديدمان تا قام قام و بوق بوق و اوه اوه و اوم اوم
پانزده دقيقه تا سنگک و تخم مرغ و کاهو
پنچ دقيقه تا پارک "زندگی بدون هورمون چه کسالت آور است"
بیست ثانيه تا بالای پله ها، تا تو که هنوز نميدانم واحد هفتی يا هشت


اونوخت همه ميگن چرا گشاد شدی

راههای دوست دختر ازاری(حمیدم کمکم کرد):

1(مثل حمید) همیشه با یک لباس ثابت سر قرار برید.

2) سعی کنین زیر بغلتون کاملا بو بده و آثار اعصار و قرون کاملا روی پیرهنتون مشخص باشه(مثل یاور ).

3) قبل از سرقرار رفتن صندلی جلوی ماشین رو کاملا خیس کنین که دوست دختر عزیزتون مجبور بشه بره صندلی عقب بشینه(مثل خودم).

4) قبل از سرقرار رفتن تا می تونین سیر بخورین...واسه جلوگیری از سکته مغزی و ایضا جلوگیری از نزدیک شدن دوست دختر خیلی خوبه.

5) قبل از سرقرار رفتن یه آهنگDJتو پخش ماشین بذارین و صداشو تا آخر بالا ببرین و پخشو خاموش کنید و از دوست دخترتون بخواید که پخشو روشن کنه و بشینید و به ترسیدنش(و احتمالا سکته قلبی در صورتی که باند خربزه ای ها اصل و با ضمانت نامه فارسی!!!باشه)بخندید.

6) اگه تابستونه شیشه های ماشینو قفل کنید که پایین نیاد و یه پرس کوبیده بگیری با همه مخلفات و بذارید تو ماشین و ماشینو سه روز تا یک هفته(بسته به موقعیت مکانی محل زندگیتون)زیر آفتاب مستقیم قرار بدین و بعد با ماشین برین سراغش و مرگ تدریجیشو ببینین و لذت ببرین.

7) اگه زمستونه کولر ماشینو روشن کنین و برین سراغش و اگه به روشن بودن کولر اعتراض کرد بگین کلاس داره و بازم ایضا بشینین و مرگ تدریجیشو ببینین و لذت ببرین...

 

اینم سوالی که از تست کنکورسال 85 خواسته بودین: از او بالا ............می یایه الف) فنچ ب) جغد ج) کفتر د)عقابا

جواب درست:جغد است

خوب من میخواستم بیشتر بنویسم ولی حمید نمیزاره به کی بوردش آسیب برسونم...و هی به من میگه پاشو از خونمو گم شوو....

بابا به خدا دروغ میگه ....من بهش میگم بریم بیرون مخ بزنیم ...

خوب شما هم برین بخوابین

منتظر پیشنهاد شما در مورد بیمه کردن هستیم

من(حمید) خدافظ

راستی منو بابک و یاور دیروز رفتیم کافی شاپ که آشنا بود بعد بابکبه گارسونه گفت عرق داری؟ گارسونه اروم گفت: ارهبابکم بهش گفت: پس کاپشن تنت کن سرما نخوری

 

منم(بابک)ما رو به خدا ... مامان ,باباتونو به خودتون میسپارم..

بای

 

...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 1:35  توسط حمید وبابک | 
سلامممممممممم  چطوری؟ از دیشب تا حالا فقط به u فکر می کردم. تمام فکر و ذهنم مشغوله u بود.امروز فردا هم می خوام به v.w.y.z فکر کنم

خوب  باشه بابی جانم  وهمچنین  از شما هم ممنونم

من  مینویسم  باز

با جکای دست اولی برا شروع کار چطورین

بگم

خوب باشه

اصفهانیه یه موز می خوره تا یه هفته نمی ره دستشویی

 

رشتیه به رفیقش می گه: خاک بر سر بی غیرتت .خانومم عکس ابجیتو رو سینه عباس اقا خالکوبی شده دیده

 

بازم  از بابک  ........

بابک می ره امپول بزنه پرستار می گه لطفا شلوارتون رو در بیاریدبابک می گه: والا من خجالت می کشم اول شما در بیارید

 

نماز خوندن معتادا: بسم الله لحمان لحیم .قفلو داد به احد .......احد داد به شمد......لم داد این ور.....لم داد اون ور........ولم کن بابا کفرش دراومد احد

 

دختر رشتیه به مامانش می گه مامان چه انگشتر خوشگلی داری بابا واست خریده؟ مامانش می گه نه بابا من اگه به امید بابات بودم تو رو هم نداشتم

بابک ریش بزی می ذاره دچار بحران شخصیت می شه

راستی بابک  خان اگه فرهاد شیرین رو یادش بره .اگه مجنون لیلی رو یادش بره .اگه پرنده پروازو یادش بره من هیچ وقت.........هیچ وقت پول اس ام اس هایی که واست زدم رو یادم نمی ره

به باک گفتم  تو با چه عرضی از کشور خارج می شی؟ گفت  با عرض معذرت

 

یه روز دیدم بابک داره  از زمین و زمان گله می کنه می گه: چه دنیای بدی شده ادم نمی تونه به هیچ کس اعتماد کنه از صبح تا حالا از 10نفر ساعت پرسیدم هر کدوم یه چیز می گن نمی دونم حرف کدوم رو باور کنم؟

 

 

این باحالترر

به رشتیه می گن زنتو تو باغ با یه مرده دیدن .می گه اووووووووه چقدر قضیه رو گنده می کنید باغ کدومه چندتا درخت بیشتر نبوده

 

شوهر به زن: 3تا حیوون وحشی که با خ شروع می شه بگو؟ زن: خودت .خواهرت. خدابیامرز مادرت

دوست دختر بسیجیه واسش بوس می فرسته بسیجیه جا خالی می ده می گه: یازهرا

به بابک گفتم (این ماله قدیم قدیما که ۸ سالمون بود گفتم بهش ) چه شیری دوست داری؟ بابکم گفت شیر مادر اگه بابام امان بده

راستی یه پسر خوب مثل بابک   1 تنهایی سینما می ره 2 بعد از تک زنگ سراغ تلفن نمی ره 3 موقع برگشتن به خونه ماشینش بوی ادکلن زنونه نمی ده 4 تو کلاس دانشگاه تا شعاع 3متری هیچ خانومی نمی شینه 5 پس از اتمام صحبت گوشی تلفن رو بوس نمی کنه 6 وقتی می یاد خونه قرمزی رز لب رو صورتش دیده نمی شه 7 بعد از شنیدن اسم جنیفر لوپز اب دهنش راه نمی یوفته

 

رشتیه می ره خونه می بینه یه مرده رفته زیر تخت می گه خانوم جان این زیر تخت چکار می کنه؟ زنه می گه زیر تخت رو نمی دونم ولی روی تخت که غوغا می کنه

بابک ۱ سال یش رفته بود استادیمو آزادیی   تو استادیوم بوده داشته فوتبال نگاه می کرده هی می گفته عجیبه واقعا عجیبه.می گن چی عجیبه؟ می گه: 100هزار تماشاچی 22تا بازیکن 3تا داور .می گن خوب چیش عجیبه؟ می گه گنجشکه همه رو ول کرده ریده رو سر من!!!

 

میخواستم بابک  یه چیزی بهت بگم که تا حالا به کسی  نگفتم.........دوو.............دوو................دوووو.............دووووو.................

دوووست............دو سه تا که زدم تو گوشت ادم می شی عوضی

 

روم به دیوار همسایمون ...مخصوصا اونبه رشتیه می گن جون زن و بچت رو قسم بخور می گه : جون رشت و حومه دختر...خوب باشه.... بخور بخور .اگه بقیه نمی خورن تو بخور .تا ته بخور .تخمشم بخور اصلا ابشم بخور ..........اخه هندونه الان خیلی می چسبه

خوب فعلا کار یش اومد

یا علی

راستی ببخشین  که  یکم بگی نگی  ...از اون جکا گفتم

فداتون بشم 

خدافظ

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:30  توسط حمید وبابک | 
سلاممممممممممممممممممم

من اومدمممممممممممممممممممممممم

خوبیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

 

به خدا بابک دروغ میگه که من نمیزارم بنویسه اون اصلا حوصله نداره بنویسه ونمیخوام رسواش کنم(حالا بابک پاچمو خواری کن ) بگم که اصلا قضیه چه جوریه و چیکار کردی؟بگم ...بریزم اون آبی روتو که آبی نموده...بریزم....هااااااااا این شد یه چیزی ..آقا بابک (که الان دارم باهاش تو تلفن حرف میزنم گفتن که بستنی مخصوص و سانشان مهمون اونم ....بچه رو خجالتم نمیکشه

خوب بگزریم شما خوبین خوشین بابت دیرکرد عذر میخوام کلا..

 

.

بهونه های پسرای یا (حیونای مثل بابک که انگل جامعه مونه):

تو برای من مثل خواهر می مونی! ... يعنی خيلی زشتی!
فاصلهء سنيمون يه كمی زياده! ... يعنی خيلی زشتی
!
من به تو علاقه به اون صورت ندارم! ... يعنی خيلی زشتی
!
من الان توی موقعيت بدی از زندگيم هستم! ... يعنی خيلی زشتی
!
من بازم دوست دختر دارم! ... يعنی خيلی زشتی
!
تقصير تو نيست ، تقصير منه! ... يعنی خيلی زشتی
!
من الان توجهم به كارمه! ... يعنی خيلی زشتی
!
من تصميم گرفتم مجرد بمونم! ... يعنی خيلی زشتی
!
بهتره فقط با هم دوست معمولی باشيم! ... يعنی خيلی زشتی

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

مرگ پرنسس ديانا!

يه پرنسس انگليسی با يه دوست پسر مصری ، سوار يه اتومبيل آلمانی با موتور هلندی ، كه راننده ش يه بلژيكی بوده و تا خرخره ش ويسكی اسكاتلندی خورده بوده ، توی يه تونل فرانسوی تصادف می كنه و يه كمی می ميره!... در حالی كه يه مامور ايتاليايی كه سوار يه موتور سيكلت ژاپنی بوده و به تازگی توسط يه دكتر آمريكايی با داروهای برزيلی معالجه شده بوده و بيماريش يه قرن پيش توسط يه پرفسور سوئدی كشف شده بوده ، اونها رو تعقيب می كرده...

و اين متن توسط يه ايرانی برای شما آماده شده كه از تكنولوژی آمريكايی بيل گيتس استفاده می كنه و شما احتمالا" دارين اين متن رو توسط يكی از سيستم های IBM می خونين كه از چيپهای تايوانی تشكيل شده و يه مونيتور كره ای داره كه توسط كارگرهای بنگلادشی توی كارخونه های سنگاپوری سر هم بندی شده و با يه محموله توسط كاميونهای روسی با راننده های هندی حمل شده و به دست راهزنهای اندونزيايی دزديده شده و توسط باربرهای سيسيلی تخليه شده و با تلاش قاچاقچی های مكزيكی به واسطه های تركی رسونده شده و با فروشگاههای عربی معامله شده و به وسيله ی بعضيا كه نميگم كيا! خريداری شده و بالاخره به شما فروخته شده!

فقط جهت پر كردن جای خالی افغانيا همين بس كه بگم ساختمونی كه الان داخلش لم دادين به دست افغانيا ساخته شده

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

بعدشم حتما" برای خيلی از شماها پيش اومده كه وقتی با ۴-۵ تا از دوستانتون يه مدت توی خيابون به صحبت ايستادين ، مورد گير نيروی انتظامی واقع شدين... پس نتيجه می گيريم كه توی سرزمين ما وقتی ۵ نفر دور همديگه جمع ميشن ۱۱۰ رو نا آروم می كنن!... ولی جاهای ديگه ی دنيا وقتی ۵ نفر دور همديگه جمع ميشن .....

توی آمريكا ، با هم مسابقه ميدن!
توی فرانسه ، همه همزمان شروع به حرف زدن می كنن
!
توی ايتاليا ، در مورد مد عينك و لباس جديدشون بحث می كنن
!
توی آلمان ، درباره ی سياستهای دولت حرف می زنن
!
توی پاكستان ، يه باند قاچاق ترياك تشكيل ميدن
!
توی عراق ، برای حمله به سربازهای آمريكايی نقشه می كشن
!
توی افغانستان ، اگه پول نداشته باشن كار می كنن و اگه پول داشته باشن می خوابن
!
توی آذربايجان ، يه بطری آب پرتقال می خرن و با هم می خورن
!
توی مصر ، ميرن يه جا می شينن قليون می كشن
!
توی امارات متحده ی عربی ، ۴ نفرشون دست می زنن و يه نفرشون می رقصه
!
توی روسيه ، از همديگه رشوه می گيرن
!
توی ژاپن ، هيچوقت ۵ نفر دور هم جمع نميشن! چون هميشه حداقل ۳ نفرشون كار دارن
!
توی هند ، يا با همديگه می رقصن و يا ميرن سينما و رقص تماشا می كنن
!
توی كوبا ، هر وقت ۲ نفر يا بيشتر يه جا جمع بشن از كاسترو تعريف می كنن
!
توی سوريه ، از ترس بلافاصله از همديگه جدا ميشن
!
توی كره جنوبی ، با هم يه شركت راه ميندازن و يه كالای ژاپنی رو كپی می كنن
!
توی مكزيك ، دو نفرشون دوئل می كنن و يه نفرشون ناظر دوئل ميشه و دو نفر ديگه هم گيتار می زنن
!
توی ايران ، غير از ترسوندن ۱۱۰ كه اون بالا گفتم ، يا پشت سر بقيه غيبت می كنن يا روزنامه راه ميندازن يا يه جلسه ی سخنرانی ترتيب ميدن يا به يه جلسه ی سخنرانی حمله می كنن يا از حرف زدن و سوتی های همديگه ايراد می گيرن يا يه نفرشون رو ميذارن وسط و ۴ نفرشون متلك بارونش می كنن يا الكی می خندن يا يه پيتزا فروشی باز می كنن يا بدون هيچ صحبتی می ايستن و چشم و سرشون رو می چرخونن و مردم رو می چرن يا يه شركت كامپيوتر و اينترنت راه ميندازن يا ميرن يه چت روم توی ياهو مسنجر می سازن يا يه وبلاگ دسته جمعی می سازن يا ................

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

اشتباه نگرفتين!

 

اشتباه گرفتين !!
فكر می كنم حداقل شخص خودم اين عبارت رو بيشتر از عبارت “گشنمه!“ در طول زندگيم به زبون آوردم... يه روز هم نيست كه از اينجور تماسهای تلفنی نداشته باشيم... غير از صدها لقب مختلف كه از اونور خط تلفن به آدم نسبت ميدن ، يه جاهای خفنی رو می خوان كه خودم هم به چشم نديدم!!

زززززييييننننگ
...
-
بله؟

=
سلام قربان
-
سلام
=
ببخشين ، اين تمرينات فن كوانگ شين از چه روزی شروع ميشه؟
-
جانم؟؟!!!
=
عرض كردم تمرينات كوانگ شين! - چی؟! = مگه اونجا باشگاه رزمی فلان نيست؟

-
نخير ، اشتباه گرفتين!



جييييررررر جييييررررر ... (تلفن ديجيتالی!)
-
بله؟

+
سلام آقا. يه گاز می خواستم! ﴿در اين لحظه اولين سوالی كه به ذهن آدم ميرسه اينه كه: يه گاز از چی؟!!
-
بلــــــه؟؟!!!
+
يه اجاق گاز تميز برای امروز عصر می خوام

-
شما شماره ء كجا رو گرفتين؟!
+
امانت فروشی مشدی فلان

-
اشتباه گرفتين خانوم!

زززززييييننننگ ...

- بله؟ = الو قاسم جون ، اين موبايل احمد زنجيری شارژ نداره ، من نمی تونم زياد حرف بزنم ... موبايل كه نيست ، گوشت كوبه! ... فقط می خواستم بهت بگم كه اون ۶ تا گوسفند رو احمد فروخت و سيلو رو معامله كرد و حال اون بی مرام رو هم گرفت اساسی! ... اون جنسا رو هم به رفيقت بگو خواهونش پيدا شده ... فردا صبح ورداره بياره دم در گاراژ محسن آچار و قالشو بكنه! ... موتور چاه رو هم داديم راست و ريسش كرد و نفس گرفت بی زبون! ... فردا خودتم با اون سوسول كتيرايی بيا دم در گاراژ تا بريم سراغ مهندس و ..... ﴿بوق بوق بوق بوق ...﴾ - الو؟! الو آقا؟ الو؟

!
زززززييييننننگ ...
-
بله؟

+= ...... (
سكوت)
-
الو؟
!
+= ...... (
صدای نفس كشيدن
!)
-
الو بفرماين؟
!
+= ......
-
اشتباه گرفتين! (لابد ميگين از كجا فهميدم؟! ... ساده ست! ، حدس زدم يارو موسسه ء باغچه بان رو می خواد
!! )



جييييررررر جييييررررر ... - بله؟ + الو سلام - عليـــــك سلااااام! + خوبی؟ - به خوبی شمـــا! + فرصت داری يه كمی صحبت كنيم؟ -

بلــــه كه فرصت دارم! برای شما تا آخـــــر دنيا فرصت دارم! + اشتباه نگرفتم؟

- نه نه نه! معلومه كه اشتباه نگرفتين! اتفاقا" دقيقا" شماره ی درست رو گرفتين! +

اسمت چيه؟

- هر چی شما دوست دارين باشه!

+ ها ها ها ها ها - !!!!!!!! + خوب سر كار رفتی پسرخاله ی خرفت! - تويی؟!

خدا بگم چيكارت كنه! اگه به اون گامبوی عملی نگفتم كه پريشب با كی توی چايخونه بودی!

+ عملی جد و آبادته! جون من چيزی نگيا! - ها ها ها ها ها

زززززييييننننگ ...

- بله؟ =

قاسم جون ببخشين ، اين دسته هونگ شارژش تموم شد !... حالا دارم از تلفن .

.. - ببخشين آقا!

شما شماره ی كجا رو گرفتين؟

= !!!!!!!!! بله؟! شما كی باشين؟

! - شما ظاهرا" اشتباه گرفتين!

= پس چرا زودتر صدات در نمياد جونت در آد؟!

- #%^&$*@!#&$^

خلاصه از اين تماسها زياده ... ولی اين آخری يه كمی فرق داشت و يه مدت من رو به فكر واداشت:
جييييررررر جييييررررر
...
-
بله؟

=
الو ، وصل كنيد به بند هشتم شرقی
-
بله؟؟!!! كجا رو می خواين؟!
=
زندان
!
-
نخير ، اشتباهه
!
=
يعنی اونجا زندان نيست؟
!
-
خب نخير
!
=
كجای كاری پدر آمرزيده؟! همه جای اين مملكت زندانه
!
-

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

خوب بگذریم ...والا ما كه با نظر به اين شو ها نگاه نميكنيم و اصولا اصلا در منزل ازين ابزارك هاي شيطان (رسيور ) كه اون در قابلامش ( همان ديش ) عين گوش شيطان رو به شرق و غرب هي دوران ميكند نداريم ..........

از دوست و‌اشنا سی دی هاشو بدست مياريم و در جريان هستيم ، شما ميدانيد كه يكي از شرايط جاسوسي آگاهي به زمان است اما بلاخره !

عرضم به حظور انورتون كه ما مثل بعضي ها به اين شو ها نگاه نميكنيم ، بلكه تمام نيت مقابله با اين هجوم وحشيانه فرهنگيست !

عرض شود كه ، ما در اين شو هاي جديد متوجه شديم مطرب ها و مطربه ها دچار دگرگوني شديدي نسبت به هميچن چهار پنج سال قبل شدند ( به نظر مي رسد هنر برون مرزي ما به شكل قابل توجهي در حال ورود به پست مدرنيسم است )

بدين شرح ، دقت كنيد لطفا :

اول :

دختران و زنان محترمه و مكره و معصومه ما دقت كنند‌، نزديك اين شهره خانم ( جاي خواهري خدايي خيلي ........ ) نعوذ بالله ببين ادمو به چه فكراي ميندازن ها ) نشوند ، شديدا زده تو خط مدونا ، من خيلي نگرانم كه ايشان در ارگانيسم بدنشون تغييراتي ايجاد شده باشه ، از آنجا كه در شو هاشون بيش از مردان رشيد از زنان ظريف استفاده ميكنند‌، و اين بسيار نگران كننده است .

حالا ديگه هوس ، هوس .............. هان ؟

 

برادر محترم ايشان هم يه ذره بفمي نفهمي مشكوك ميزنه ، شهرام خان صولتي تازه بازگشت كرده به وضعيت ارايش دو سال پيش خواهرش ( خاك بر سر دِ مودت كنن ) موهاشو مش ميكنه ‌و.................،‌ خلاصه خيلي آپ شده ! ولي جان اندر جانش كنند‌، با اون سبيلاي مخملش ( مخمل = كاركتري بود در يك سريال تلوزيوني عروسكي به نام خانه مادر بزرگه ) همان جمعه شبها است

آخ............. جمعه شبها . ...... شب عشق و شادي و شوره ، جمعه شب ها ...... ( لا اله الا الله جنبه داشته باش ديگه بابک ، انقدر زود جو گير نشو )

ولي خدايي قشنگ خونده : سلام عزيزم عزيزم سلام ، دوستت ....... الله اكبر

 

FPRIVATE "TYPE=PICT;ALT="

سوم :

اين پسر هاي ايراني ( آقا روژه اقا سيا ) يا The boy's برادران گرامي خيلي ديگه آپ ديت شدن ، ولي سيا كه موهاشو زرد كرده بداند ، جان اندر جانش كنن همون جواته ميدون شوشه ، آقا روژه هم بداند اولين قدم در بروز شدن در‌اوردن آن عرق گير ركابيست !

چهارم :

بلك كتس عشق شاكيرا گرفتتش ، ولي از نظر بنده كه كارشناس فساد شناسي هستم‌ ، اين برادران تا اون شهبال رو كه واقعا مايه آبرو ريزي و ننگ است از گروهشون نندازن بيرون ، اگه نعوذ بالله بلا تشبيه خود پاپ فادر هم بقلشون بخونه آدم نميشن ، آخه اون مرد تيكه چي داره ؟

يه جينبل بيشتر بلد نيست كه بزنه‌ ، اونو بده دست يه خانم خوشگل اينم بنداز بره

فسيل شده اين بابا ، عين عربده كشاي قديم قفاري ميمونه

پنجم :

حميرا همان است كه بود ، هنوز هم با موهاي برق گرفته !

جيغ بنفششششششششششششششش

وقتي ميبينمش تجسم نفرت برايم اسان ميشود

ششم :

سامان هنوز در طريقت تركيه و دوبي باقيست ، همچنان !

 

هفتم :

مهرداد برادر ارجمند ، يه بار مريم گل ناز مني خوندي تشويقت كرديم ، ديگه برو سر يه چيز ديگه ، گير نده به يه چيز بابا

نهم :

آريا‌، يه نفر كه مرده و حال كردم با سيما و چهره و صداي نازش و موضوع شوش خودتي آريا

آخ اون ابروهاتو بخورم ، فداي اون بيليارد زدنت بشم ، لوپاي گليتو ……….

دهم :

مليحه جان‌ ، كه الهي من اون اسم جيكر جواتتو بخورم‌، انگار ايشون رو خيلي مكتب هيپيسم جو گير كرده .

يعني تو كل اونجا يه جين درس حسابي نبود بدن تو بپوشي دخترم ؟

كاغذ نبود تو اون شهر رو دست و بال ملت امضا ميدي؟

تو سگ نديده اي ؟ حد اقل يه سگ با كلاس مي آوردي ، شي شي ها هاو ، ميخواستي تيريپ كولي بزاري يه بولداگي يا دوبر مني ..... چيزي بابا ، آبرو ون رو تو غربت نبر

يازدهم :

اميد از دير باز در اوج و باز هم در اوج ، ميميرم برا اون قيافه و ژست مردونت‌ ، كه جذبت تو تمام خواننده ها تكه

دوازدهم :

ژاكلين ، مرگ مادرت تو با خضر نبي نسبتي داري ؟ الله اكبر ، يه تار موي اين زن نريخته هنوز !

خدا پدرتو بيامرزه كه مردي بود ، هنوز هم مرا ببوسشو با عشق گوش ميدم .

اون تواضع ويگن واقعا يك چيز ديگه بود ، خدا بيامرزتش كه ديگه مردي مثل اون نخواهد آمد

من همان آوازه خوان مردم پاكم هنوز

گرچه مشهور جهان خواني مرا خاكم هنوز

سيزدهم :

داريوش عزيز هم كه از وقتي مزدوج شده انگار ناسيونالو گذاشته كنار‌، به سلامتي داره دوباره به چلچله جواني بر ميگرده ! ( منم شبا كنار الهه زيبايي ميخوابيدم غمم نبود كه ، بگو بنده خدا چرا دلش اين سالا خون بوده )

كجاست اون روزا كه ميخوند :

در دو روزه عمر كوته سخت جاني كردم ، با همه نا مهربانان مهرباني كردم‌ ، ....... بعد ازين بر چرخ بازيگر اميدم نيست نيست ، آن سر انجامي كه بخشايد نويدم نيست نيست !

وطن پرنده پر در خون ، وطن شكفته گل در خون

چهار دهم :

شاد مهر ، خوشم مياد ازت ، تو ايران نون داداشتو خوردي تو كانادا نون خروج از حاكميتتو !

خدايي از تو خواننده با حالتر تر نيست !

اون عدا بازيا چي بود تو كانادا با ابي در‌اوردي بچه ؟

تو خواننده اي يا تياتر باز ؟

پانزدهم :

گوگوش ، مرگ مادرم از تو خواننده تر وجود نداشته و نيست ، جوونيت ، پيريت ، همش مرد و مردونه سروري .

بگو كي حقتو پامال كرده خودم خونشو بريزم ( نا سلامتي به ما ميگن پلنگ سبلان )

 

 

شانزدهم :

شهرام خان يواش يواش در حال ايجاد اسكوتر وطني هستند ، فعلا ميگه :

پيرهن هم رقصتو بدرش !

ببينم چي ميشد رو اون شلوارت يه جيب بزاري ؟

جا قحطه همش دستتو ميزاري اونجات ؟

يعني چي ملعون ؟

تو امسال فتوي ميدي ملتو لخت كنن ، لابد از سال بعد ........ خدايا صد گناه و يك توبه !

هفدهم :

گفتيم به سلامتي عمر قادري رو به اتمامه وطن از شر ترانه هاي در پيت خلاص شد.

ديديم نه .........

حسن بي پايان او چندان كه عاشق ميكشد

زمره اي ديگر به عشق از غيب سر بر ميكنند

محسن كيه تازه در اومده ؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مرگ مادرت تو تهرانم ازين ادما ديگه نيست ! اين بشرباستاني رواز كدوم موزه اي پيدا كردن اونم تو لس آنجلس؟

رو تخت مرده شور خونه ببينمش ايميلم داره !

داخل پرانتز :

راستي عسل جون كجاس ؟ دلم براش تنگ شده !

بسه ديگه‌، بقيشم تو نوروزبعد اینکه سربازیم تموم شد میگم ميگم !

خدايا از سر تقصيرات ما بگذر

جوانان ما را براه راست هدايت فرما

تو به ما نود و اندي سال عمر عنايت كن ، قول ميدم از نود به بعد بشم يه پا پير هرات

----------------------------------------------

از‌انجا كه مادر خوانده سايت سركار خانم آتشكده(حمید) توصيه ( التيماتوم ) كردند كه از بكار بردن كلمات ناشايست و بد آموزي دهنده خود داري كنيم بعضي از حقايق را سانسوريديم

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

؟!

دید اقتصاد مملل مختلف با یه مثال کوچولو

اقتصاد مرسوم :
دو تا گاو ماده دارين ... يكيش رو می فروشين و يه گاو نر می خرين ... به تعداد گاوهای گله ء شما افزوده ميشه و اقتصاد رشد می كنه ... پول براتون همينطور سرازير ميشه و می تونين به بازنشستگی و استراحت بپردازين ...

اقتصاد هندی :
دو تا گاو ماده دارين ... اونها رو می پرستين و عبادت می كنين!

اقتصاد پاكستانی :
هيچ گاوی ندارين ... ادعا می كنين كه گاوهای هندی مال شما هستن ... از آمريكا طلب كمك مالی می كنين ... از چين طلب كمك نظامی می كنين ... از انگليس هواپيماهای جنگی ... از ايتاليا توپ و تانك ... از آلمان تكنولوژی ... از فرانسه زير دريايی ... از سوييس وام بانكی ... از روسيه دارو ... و از ژاپن تجهيزات ... با تمام اين امكانات گاوها رو می خرين و بعد ادعا می كنين كه توسط جهان مورد استثمار قرار گرفتين!

اقتصاد آمريكايی :
دو تا گاو ماده دارين ... يكيش رو می فروشين و دومی رو تحت فشار مجبور می كنين كه به اندازه ء ۴ تا گاو شير توليد كنه ... وقتی گاوتون افتاد و مرد اظهار تعجب و شگفتی می كنين ... تقصير رو گردن يه كشور گاودار ميندازين و بعد طبيعتا" اون كشور يه خطر بزرگ برای بشريت به حساب مياد ... يه جنگ برای نجات جهان به راه ميندازين و گاوها رو به چنگ ميارين!

اقتصاد فرانسوی :
دو تا گاو ماده دارين ... دست به اعتصاب می زنين چون می خواين سه تا گاو داشته باشين!

اقتصاد آلمانی :
دو تا گاو ماده دارين ... اونها رو تحت مهندسی ژنتيك قرار ميدين ... بعد گاوهاتون ۱۰۰ سال عمر می كنن و ماهی يه وعده غذا می خورن و خودشون شيرشون رو می دوشن!

اقتصاد انگليسی :
دو تا گاو ماده دارين ... كه هر دو تاشون گاو ديوونه هستن! ﴿جنون گاوی دارن!

اقتصاد ايتاليايی :
دو تا گاو ماده دارين ... نمی دونين كه اونها كجا هستن ... پس بيخيال ميشين و ميرين سراغ ناهار و شراب و استراحتتون!

اقتصاد سوييسی :
۵۰۰۰ تا گاو ماده دارين ... هيچكدومشون مال خودتون نيستن ... از كشورهای ديگه پول می گيرين كه دارين گاوهاشون رو نگه می دارين!

اقتصاد ژاپنی :
دو تا گاو ماده دارين ... اونها رو از نو طراحی ژنتيكی می كنين ... هيكل گاوهاتون يك دهم اندازه ء طبيعی ميشه و ۲۰ برابر معمول هم شير توليد می كنن ... بعد شونصد تا كارتون و عكس برگردون و آدامس با شخصيت گاوهاتون با چشمهای درشت می سازين و اسمش رو ميذارين Cowkemon و توی تمام جهان پخش می كنين و می فروشين!

اقتصاد روسی :
دو تا گاو ماده دارين ... اونها رو می شمرين و متوجه ميشين كه ۵ تا گاو دارين ... اونها رو دوباره می شمرين و می فهمين كه ۴۲ تا گاو دارين ... اونها رو دوباره می شمرين و متوجه ميشين كه ۱۷ تا گاو دارين ... يه بطری ودكای ديگه باز می كنين و به خوردن و شمردن ادامه ميدين!

اقتصاد چينی :
دو تا گاو ماده دارين ... ۳۰۰ نفر آدم دارين كه گاوها رو می دوشن ... بعد ادعا می كنين كه سيستم استخدامی و شغلی كاملی دارين و توليدات گاويتون در سطح بالايی قرار داره و هر كس رو هم كه آمار واقعی رو بيان كنه بازداشت می كنين!

اقتصاد ايرانی :
دو تا گاو ماده دارين كه هر دو تاشون از باباتون به ارث رسيده ... يكيش رو دولت بابت عوارض و ماليات و خمس و زكات و سهم صدا و سيما و سهم بنياد های مختلف و ............. و غيره ضبط می كنه ... دومی رو هم قربونی می كنين و نذر قبولی توی دانشگاه و ازدواج موفق و شغل خوب و بدن سالم و عقل درست و حسابی و ............. و غيره می كنين! ... و اقتصاد كماكان فلج می مونه!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ 

با يه شكلات شروع شد ... میدونم من خودم جنبه اینجور رفاقتارو ندارم واسه تو مینویسم که شاید به فکر عزیزان از دست دادت بیفتی

من يه شكلات گذاشتم توی دستش... اون يه شكلات گذاشت توی دستم... من بچه بودم... اون هم بچه بود... سرم رو بالا كردم... سرش رو بالا كرد... ديد كه منو ميشناسه... خنديدم... گفت "دوستيم؟" ... گفتم "دوست دوست" ... گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستی كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ!" ... خنديدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" ... گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!" ... گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره" ... گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن... يعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستيم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم" ... خنديدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت ميخواد يه تا بذار... اصلا" يه تا بكش از اين سر دنيا تا اون دنيا... اما من اصلا" تا نميذارم" ... نگاهم كرد... نگاهش كردم... باور نمی كرد... ميدونستم... اون می خواست حتما" دوستی مون تا داشته باشه... دوستی بدون تا رو نمی فهميد...

گفت "بيا برای دوستی مون يه نشونه بذاريم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شكلات... هر بار كه همديگه رو می بينيم يه شكلات مال تو ، يكی مال من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ... هر بار يه شكلات ميذاشتم توی دستش... اون هم يه شكلات توی دست من... باز همديگه رو نگاه می كرديم... يعنی كه دوستيم... دوست دوست... من تند شكلاتم رو باز می كردم و ميذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكيدم... می گفت "شكمو! تو دوست شكمويی هستی!" ... و شكلاتش رو ميذاشت توی يه صندوق كوچولوی قشنگ... می گفتم "بخورش!" ... می گفت "تموم ميشه... ميخوام تموم نشه... برای هميشه بمونه" ...

صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم... گفتم "اگه يه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن يا كرمها ، اون وقت چيكار می كنی؟" ... گفت "مواظبشون هستم" ... می گفت "ميخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستيم" ... و من شكلات ميذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره" ...

يه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بيست سال شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده م... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظی كنه... ميخواد بره... بره اون دور دورها... ميگه "ميرم ، اما زود بر می گردم" ... من ميدونم ، ميره و بر نمی گرده... يادش رفت شكلات به من بده... من يادم نرفت... يه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "اين برای خوردن" ... يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "اين هم آخرين شكلات برای صندوق كوچيكت" ... يادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خنديدم... ميدونستم دوستی من تا نداره... ميدونستم دوستی اون تا داره... مثل هميشه... خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هيچكدومشون رو نخورد... حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار می كنه؟!

 

تو یه خونه ی دانشجویی دو طبقه(مخصوص بابک و یاور یه توضیح کوچولو دیگه :اینا یه خونه ای رو اجاره کردن سه نفری ...که صاب خونه یه پرمرد ه ...این پیرمرد اینقد مهربونه اینقد مهربونه که هرچی بگم بازم کم گفتم الان سه سال با اون پیرمرد میمونن ...خوب مگه میشه یه کسی خونشو به سه نفر دانشجو اونم بدون اضافه کردن اجاره خونه بده ..با عقل که جور نمیاد ...ولی یه دلیل من میگم بعدش میفهمین که خوب چرا به اونا نده چه کسی بهتر از اونا ...این بابک ما آخر مرامه یعنی من ندیم که که به کسی بی معرفتی کنی ..خوب حاجی ماهم خوب یه دونه از اون کساست دیگه...هرروز دو وعده باید بابک ببینه در غیر این صورت روز حاجیمون شب نمیشه و بابک هر ماهم که موقعه اجاره میشه چهار شیفتی پیش حاجی میمونه تا یه کم... خوب دیگه بسه که بابک اگه بدونه اسرارشو فاش میکنم منو اعدام میکنه...این کارای پایینی همش واسه منو بابک ممکنه اتفاق بیفته ..هو چرا فکر بد میکنی ..مگه من گفتم خدایی نکرده بابک از اون پسرای ... هست؟منظورمو وقتی خوب میتونی بفهمی که جریان شکلات که گفتمو خوب بخونی که بابک به خاطر اینکه بابک از شکلات خیلی خوشش میاد پیش حاجی میره ...و بابک هر روز پیش حاجی شکلاتشو باز میکنه میخوره ولی حاجی هم مثل (قهرمان داستان ما) همه شکلاتشو پیش خودش نگه داشته ..وخودش خوب میدونه که بابک همیشگی نیست ...خوب بگذریم ...

ممکنه یه روز کاری فعال از ساعت یک صبح (ظهر) شروع بشه.

ممکنه صبحونه با ناهار یکی بشه، یا حتی شام با صبحونه!

ممکنه غذای جدیدی برا شام کشف بشه و به کنسرو لوبیا، کنسرو ماهی و نیمروی همیشگی اضافه بشه!... و اون چیزی نیست جز کنسرو بادمجون!

ممکنه جورابات رو، زیر مبلهای خونه پایینی پیدا کنی.

ممکنه سر یه موضوع ساده، ساعت ها بحث کنی. بدترین و بی نتیجه ترین نوع بحث هم سیاسیه.

ممکنه بد شانسی بیاری و یکی از دوستان گرامی روی باسن مبارک روی سامسونتت فرود بیاد و بدیهیه که در خوش بینانه ترین حالت، این شی بی آزار گوشه نشین، به اندازه ی یه دهن دره ی عمیق، باز بشه.

ممکنه لوله ی فاضلاب آشپزخونه بگیره و مجبور بشی انواع روش های لوله بازکنی رو امتحان کنی و بعد که می فهمی همه تلاشهات بی نتیجه بوده،ممکنه اشتباهی دستت بخوره به فلاسک چای و بیفته رو زمین و...

سرانجام این تراژدی خسته کننده با یه زنگ به لوله باز کنی و شش تومن پیاده شده پایان می یابد.

ممکنه هم خونه ای جای پریز برق رو با پریز تلفن اشتباهی بگیره! و فکر کنم نیازی به توضیح نباشه که در چنین مواردی چه بلایی سر تلفن می آد!

ممکنه هر از چند وقتی اقدام به "خونه گردانی"!!! بکنی! یعنی اشیا، لوازم و حتی افرادی رو که طی رفت و آمد های روزمره، بین دو طبقه جا می مونن رو سر جاشون برگردونیم. اهمیت این مقوله وقتی روشن می شه که بدونید؛ گاها نصف اساس طبقه ی بالا، پایینه و بالعکس!

ممکنه ساعت چهار صبح صدای زنگ تلفن بلند بشه و یکی از دوستان نزدیک طی یک احوال پرسی گرم، از خجالت تلفن بی موقع چند شب پیش ما در بیاد... در چنین مکالماتی که با یک چشم کاملا باز و یک چشم کاملا بسته اقدام به برداشتن گوشی می شود، لبخند زدن بهترین کار ممکنه.

ممکنه بعد عمری در عالم دانشجویی بخواهیم سوپ درست کنیم...

...همه چی خوب پیش می ره تا وقتی که در قابلمه بلند بشه.

-ای بابا مثل اینکه سوپ باد کرده. - بابا این که بیشتر شبیه کوفته شد تا سوپ! یه قابلمه ی دیگه بیارین...نه! نه! ... دو تا دیگه!...خلاصه اینکه ممکنه مجبور بشی؛ دو شبانه روز یه چیزی مثل سوپ بخوری و نصفش رو هم دور بریزی!

*************

نگاهت می کنم... دستم را به دور کمرت می اندازم... لبهایم را بر لبهایت می گذارم ای نوشابه ی پرتقالی من

 

اعترافات یک بیگناه

*******

ده دوازده سال بیشتر نداشتیم و هر روز عصر به همراه جمعی از رند کودکان بازیگوش، فوتبال را در کوچه استاد می کردیم.در کوچه ی ما چند خانه ی یک طبقه، متعلق به اداره ی" تلفن همراه گستر"(مخابرات) وجود داشت و هر از چندی، تعدادی از این خانه ها بصورت استیجاری در تملک کارمندی از خیل کارمندان اداره ی مذکور قرار می گرفت.در همین راستا بود که مهندسی از سلاله ی مردان جوشی- عصبی و ابرو گره کرده، به همراه خانواده اش در یکی از این منازل سکنی گزید.

از همین زمان بود وی بدعتی هولناک بیاغازید و آن چیزی نبود جز ؛ پاره کردن توپهای فرود آمده در حیاط منزلش. او این عمل فجیع و غیر انسانی را چنان ماهرانه و تمام و کمال انجام می داد که توپ چند لایه ی نازنین ما به درد لایه درست کردن هم نمی خورد و از آنجایی که بیشتر برو بچ تیم، بچه مثبت(سوسول) و بچه فرهنگی بودند، اعمال ناجوانمردانه ی او با پاسخ مناسبی از سوی ما مواجه نمی شد و اعتراضات ما بیشتر بصورت "خالی کردن باد چرخ های ماشین وی"،"برخورد غیر عمدی!!! توپ به دختر دبیرستانی وی"،" انداختن ترقه به داخل حیاط مذکور در فصل ترقه بازی"و... خلاصه می شد که هیچکدام در خنک کردن رادیاتور داغ کرده ی ما موثر نبود.

و بالاخره سالی به سختی و مرارت زیاد سپری شد و در روزی میمون و فرخنده، این عنصر نامطلوب و مردم آزار، بعلت انتقال محل ماموریتش به شهری دیگر، شرش از سر جماعت فوتبال دوست کوچه کم شد.

اما قضیه به همین جا فیصله نیافت و خانه تا مدت ها بعد از رفتن آنها، خالی باقی ماند و به استراحتگاه توپ های بلند ما تبدیل شد اوضاع به همین منوال بود تا اینکه کاسه ی صبر سرریز شد و قرار برآن شد که یکی یه داخل رفته و دلبندانمان را از حصار این خانه ی نفرین شده آزاد کند. بدین منظور کمک کاپیتان تیم با زور قلاب و هل دادن از دیوار بالا رفته و به داخل حیاط پرید. از بخت خوب ما در حیاط قفل نبود و براحتی باز شد و به دنبال آن جمع مشتاقان به داخل حیاط سرازیر شد و پس از خارج کردن توپها، طی یک حرکت خود جوش، شروع به انگولک کردن گوشه و کنار خانه کردند.این اعمال با صداهایی شبیه به شکستن و پاره کردن و... همراه بود.

ازجمله ی این حرکات غیر ورزشی، شکستن دوش یا قلاب گرفتن یکی و آویزان شدن دیگری از لامپ ها و در نتیجه هویدا شدن محل دقیق سیم کشی ساختمان و دهها خرابکاری دیگر که به علت پاره ای ملاحظات شرعی و همچنین در نظر گرفتن رقت قلب خوانندگان عزیز، از ذکر آنها خودداری می شود.

در این میان بنده به عنوان کاپیتان تیم، مسئولیت سنگین هدایت این خرابکاری در مسیر صحیح را بر عهده داشتم. و در همین راستا با در نظر گرفتن ایجاد سر و صدا وامکان لو رفتن قضیه، مانع از شکستن شیشه ها شدم! ولی شدت خسارات وارده به حدی بود که دو ماه بعد از این واقعه، - احتمالاً به علت نشت آب - سقف خانه ی مذکور با کف آن یکی شد

 

خوب من همین جا تموم میکنم من باید برم چون من پل های برگشتیمو سالم نذاشتم و یه کارایی کردم که باد برم تا به گولی آدم بشم من میدونم ترک اینجا و شما ها برام سخته ...ولی شما هم منو دعا کنین که این 18 ماه زود تموم شه .وراستی من موقعی که ـآموزشیم تموم میشه میام به کامنتها و نظرات شما سر میزنم دوست دارم وقتی اومدم بخونم ..حرفای خوب خوب از تک تک شما ها ببینم ویه دلگرمی هم واسه من باشه به هر حال منو ببخشین که وقتتونو گرفتم میرم ...میرم ولی میدونم....

خوب بابک من این وبلاگو به تو میسپارم (امانتی) من مطمئنم که تو تنها کسی هستی که میتونی مواظب اینجا باشی خوب بابک من باید در اینجا از تو به خاطر حرفای که زدمباد عذز خواهی کنم و به خدا من فقط قصدم بدی نداشتم

خوب با یه دنیا مهربونی میخوام بگم که خدا حافظ همه شما ها باشه

(یه درخواست عاجزانه اکه منو دوست داری آدرس این وبلاگو کپی کن وبه هر کسی دوست داری بفرست یا به ادات send to all کن .اگه دوست داشتی بکن

یا علی

 

 

خدایا...خداوندا...نمیدونم کجایی...هستی یا نیستی ... میشنوی یا نمیشنوی .. منو میبینی یا نمیبینی ...صدامو داری یا نداری ... فقط ازت یه خواهش دارم ...بذار اگه روزی هم خیال داشتم که خودمو از پوچی نابود کنم ... هیچ چیز پوچی توی زندگیم باقی نمونه... اگه نمیخوای آزادم کنی ... کمکم کن که آزاد باشم... اگه نمیتونم بالاترین باشم ... کمکم که بهترین باشم... اگه برای خودم کسی نیستم...بذار باعث افتخار دیگران باشم ... خدااااا....... به بزرگی دریایی آبی و قشنگت قسم ... به تعداد همه این شکوفه های بهاریت قسم....به باور بودن هزاران انسانت قسمت میدم ... که کمکم کنی...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:29  توسط حمید وبابک | 

 

ما به تاریخ و گذشتگانمان افتخار می کنیم.

همانند مارمولکی که به اجداد دایناسورش مباهات می کند

سلام عرض میکنم به تمتم کسانی که پا به پای با من اومدن(کی .کجا اصلا کی با تو جای میاد .خواهشا جنبه داشته باش) اصلا حمید به تو چه .نوبت خودمه به تو هم ربطی نداره چی مینویسم(میدونین چرا من کم کم مینویسم ...خوب بابا جان این حمید نمیزاره من زیاد بنویسم میگه هفته ای یه بار میتونی پست کنی ...بهدشم مینویسه آی بابک بی غیرت ...که چرا نمیای بنویسی ...خوب باید بگم هم بی غیرت ...هم آشغال ...هم بی غیرت وآشغال خودتی)

من اینو قبلا آماده کرده بودم ولی نتونستم پست کنم ...امیدوارم خوشتون بیاد

 

دو روز قبل از ولنتاين:

پسر اولی: پسر بازم امسال خل نشی و يه شبه كل حقوق يه ماهت رو براش خرج كنی‌ها!!! از من ياد بگير! هر سال يه هفته قبل از ولنتاين باهاش قهر ميكنم كه خرج رو دستم نيفته! دو روز بعد از ولنتاين هم دوباره بهش زنگ ميزنم و باهاش آشتی ميكنم!!!
پسر دومی: آخه نميشه كه مهدی جون! حداقل يه دسته گل بايد براش بخرم و شام ببرمش بيرون! اگه امسال گردنبند براش نخرم كه تا دو سال باهام حرف نميزنه! گردنبند بدون گوشواره هم كه خوبيت نداره!

.....

دختر اولی: ای بخشكی شانس!! ولنتاين رسيد و من هنوز هيچكی رو پيدا نكردم كه خرش كنم تا برام كادو بخره!! امسال خوردم به پيسی!!
دختر دومی: نگران نباش بابا! ماشالا خر زياده! از من ياد بگير! هر سال دو تا دو تا كادو ميگيرم!! بهت قول ميدم يه خورده زرنگ بازی در بياری تو هم امسال مثل من دو تا كادو ميگيری!

.....

شاگرد رستوران: اوسا؟ اين غذاهايی كه اضافه مونده رو چيكار كنيم؟
صاحب رستوران: بذار تو يخچال دو سه روز ديگه كه ولنتاين ميشه اينجا شلوغ ميشه استفاده ميكنيم!

.....

شاگرد گلفروش: آقای گلزاری؟ اين گلها داره پلاسيده ميشه! ‌بريزمشون دور؟
گلفروش: چی چی بريزيشون دور؟؟! همين ها رو يكی دو روز ديگه که ولنتاين رسيد مردم تو صف واميستن كه دو سه برابر قيمت بخرند!!

.....

سرباز اولی: حسينی؟ جناب سروان بهت مرخصی داد بالاخره؟
سرباز دومی: نه! هرچی بشش التماس كِــردُم كه بايد برُم شهرستون عروسی خالومون، تو جلدش نرفت كه نرفت! گفت كه بايد بمونی اين هفته سرمون شلوغه! بايد عشاق رو بگيريم بندازيم توی مينی بوس!

.....

طلافروش اولی: آقای جواهريان؟ به نظر شما اين همه جنس بنجل توی انبار داريم چيكارشون كنيم؟
طلافروش دومی: كاری نداره كه عزيز من! همه رو بيار بزار تو ويترين... بهت قول ميدم اين دو سه روز آبشون ميكنی
!!

.....

دو روز بعد از ولنتاين:

شاگرد گلفروش: آقای گلزاری! راست ميگفتی ها!
شاگرد رستوران: اوسا! شما راست ميگفتين ها
!
طلافروش اولی: آقای جواهريان! راست ميگفتی ها
!
سرباز اولی: جناب سروان راست ميگفت ها!

پسر دومی: مهدی‌جون راست ميگفتی ها! عجب خريتی كردم!

دختر دومی: ديدی راست ميگفتم! خر زياده!!!

 

خوب در خبر ها شنیدیم که حمید قصد رایزنی با آقایان بسیجی(الهم صلی الی محمد والی محمد(به توان 3 کنین)) را دارد که میخوان هر جور شدهبا سپاه مقدس برین خدمت مقدس که هیچ ربطی هم به من نداره

خوب من میخوام تصویر از بچگی حمید تو ذهنوتون بیارم : حمید از 1 سالگی تا به12 سالگی فقط یه چیز میپوشید ...واونم فقط یه شرت سفید پارهو همیشه زیر آفتاب میخوابید و از دماغشم مثل الان 24 ساعته سس ماینوز بیرون میداد ....و بچه ای بود شر ..نونور ...و همیشه مثل بچه گیهاش هر روز کارش بازی با حیوانات وحشی و اهلی بود که فکر کنم باید تاثیر اونارو در نوشته های حمید مشاهد ه کرده باشین ..ونمیدونم بازم اصرار میورزین که اون بچه که کارش همیشه با سگ ,قورباغه و کلیه حیوانات عم از وحشی و غیر وحشی بود بیاد طنز بنویسه ..خوب بگذریم شاید ..اصلا به من چه

حالا اون پسر بزرگ شده و واسه خودش خانومی شده و میخوان سربازی تشریفشونو فرمایش کنن ...خوب بزارین قمشو گور به گور کنه من بعدا .از سیر تا پیاز شو براتون میگم که چه دسته گلایی به آب داده والانم مثل بچگیش خراب کاری میکنه ...من میخوام

نامه مادر حمید جان(عمه بنده)وقتی که حمید سربازی میره نامه مادرش اینجوریه...براتون نویسیدن کنم ...

حمیدجان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين حمید ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.

وقتي تو رفتي سر بازی ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان. آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،‌دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيدحمید جان،‌آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم.

پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا شهرمون ،‌ چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه.

ببخشيد معطل شدي. جعفر جان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت. ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،‌اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي.

اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي.

راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده.

همين ديگه .. خبر جديدي نيست.
قربانت .. مادرت.

راستي:حمید جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ‌ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم.

 

 

داستانی بی سر و ته با نکات اخلاقی!

چنین روایت کنند که؛ روزی بابک سردار از بهر امری خطیر، تلفنی با دربار تماسیدن گرفت و بعد از بوقی چند، صدایی زنانه چنین بپاسخید که:

- اللو.....بففرمایید!(به مد فاء دیّم)

- نوکر خانه زاد؛ بابک  سردار مستع اوقات شده، اگر اعلی حضرت اذن دخول فرمایند، عریضه ای مهم به عرضشان خواهم رساند.

- پاپی با برو بچ نوکر مستخدم رفته شیکار پلنگ، خیلی مهمه بگو بهش می گم!

- پس شخصاً برای تسلیم عریضه به حضور انور همایونی شرفیاب خواهم شد...خدا نگهدار!

- شما همونی نیستی که تو منطقه، با دشمنای پاپی دعوا می کردین!؟( نکته اخلاقی 1: در یک گفتگوی تلفنی با یک خانوم محترم و غیره، خداحافظی به معنی پایان مکالمه نیست!)

- ( در این لحظه جناب بابک جوگیر می شوند) مرحبا بر ابنای ایران زمین، که رشادت های مردان مرد را فراموش نکرده اند...آری من بارها با غوریان و سوریان و... جنگیده ام و سر سرداران به زیر آورده ام و ال و بل...!( نکته اخلاقی 2: برای به حرف در آوردن تودار ترین مردان، کافی است زمینه را برای خودستایی - لاف- آنها فراهم کنید!)...و من آنم که دست سردار بزرگ غوری را به ضرب شمشیری کندم!

- خون اومد؟!!!...واااای من هر وقت خون ببینم حالم بد می شه( نکته غیر اخلاقی: بمیرم برات)

- ... و من هم اویم که به ضرب گرز گران، مغز سرداری را فرش زمین کردم.

- مُرد؟!؟!؟

-آره! و هم آنجا بود که فردوسی این بیت معروف خود را بسرایید که:

زمـــــــــــــــــــــــــــــین گفت ای ول! فـــــــــــلک گفت دستت درست!

زمان گفت بابا تو دیگه کی هستی؟! مه گفت بی خیال بابا. خودتی؟!

و حتی عکسی یادگاری هم با جسدش بیانداختیم؛ که در آتش سوزی تخت جمشید از بین رفت.

- آی کیو! فردوسی که مال قرن هفتمه! الان قرن ششمه!!!

(الحق که دختر همون پادشاه مشنگی که آخرین پادشاه سلسله اش بود! این چه وضع مخ زدنه!)

- دختر پادشاه: من هر چی هیچ چی نمی گم تو پر رو میشی ها...سرت به نوشتن وبلاگت باشه!

( اینجوریه دیگه؟ ضد حال می زنی حالا؟ یکی طلبت!)

- بابک سردار( در حالی که رادیاتش خنک شده!): حاج خانوم چیزی فرمودید؟

- نه عزیزم! ولی حاج خانوم مامانته! من خانوم رودابه خانوم هستم معروف به ژیگول السلطنه! البته تو مسنجر من رو با آی دی" آرمیتا دوصفرهفت" می شناسن!

بقيه شو خلاصه کنم که با همه ی اين حرفا آب اين دو تا تو يه جوب نمی ره و قضيه بعد از اينکه معلوم ميشه اين آقا سه تا زن ديگه تو حرمسراش داره؛ فيصله پيدا می کنه!!!

چند ماه بعد سوريان حمله می کنند و سلسله ی پاپی تموم ميشه و اين خانومه هم همراه باباش کشته ميشه!!

- دختر پادشاه: نــــــــــــــــــــــه!

خيلی خوب! نمی کشنش! بلکه به کلفتی يکی از اميران سوری در می آد!!(نکته اخلاقی ۳: با بلاگر جماعت در نيفت؛ هر چی بخوان می گن!)

 

یک ضرب المثل چینی می گوید:" هیچگاه برای اثبات حرفهای صد من یه غازخودت یا برای پر کردن وبلاگت، از ضرب المثل چینی استفاده نکن. هر چند مطمئن باشی که هیچ ننه قمری نمی تواند ثابت کند که این چرت و پرت هایی که با عنوان ضرب المثل چینی به خورد مردم می دهی، حاصل نشخوار پاره ای داده های مجعول در دوگوله مذکور می باشد. هر چند این جناب ننه قمر بچه ی ناف شانگهای باشد!!!"

یکی می گفت که : عشق مثل جیش کردن تو شلواره!!! همه می بینن ولی فقط خودت گرماش رو حس می کنی

 

« مرد » ، موجود بيچاره! ...
وقتی به دنيا مياد ، همه حال مادرش رو می پرسن
!
وقتی ازدواج می کنه ، همه ميگن چه عروس خوشگلی
!
وقتی می ميره ، همه ميگن بيچاره زنش!

و یک مقایسه دیگه از مرد و زن که البته این بار یه اشیای دیگه قاطی کردم که یه کم مزه ش فرق داشتن باشه

مرد ، زن ، تختخواب ! ...

... و مقايسه ی سنی خانمها ...

توی ۸ سالگی... اون رو به تختخواب می برين و براش يه قصه تعريف می كنين

توی ۱۸ سالگی... براش يه قصه تعريف می كنين و اون رو به تختخواب می برين!

توی ۲۸ سالگی... نيازی ندارين كه براش يه قصه تعريف كنين! و اون رو به تختخواب می برين!

توی ۳۸ سالگی... براتون يه قصه تعريف می كنه و شما رو به تختخواب می بره!

توی ۴۸ سالگی... براش يه قصه تعريف می كنين تا از رفتن به تختخواب جلوگيری كنين!

توی ۵۸ سالگی... تمام طول روز توی تختخواب می مونين تا از قصه هاش در امان باشين!

 

 

دوچرخه سواری

خوب من یه نظری دارم که برا شما هم محترمه چون نظر منه و من ومن یادتون باشه هیچ وقت صلاح تونو نمیگم...پس احتراو گذرادن فرمایید: نظریه حمید فرویید اینه که یه دوچرخه با صرفتر و ارزون وقشنگ و خوبتر از یه دختر و اینجا من دلیل نظریه ممو میگم

چرا دوچرخه خريدن از زن گرفتن بهتره؟
۱- دوچرخه ها حامله نميشن!
۲- شما هر موقع از ماه می تونين با دوچرخه تون سواری کنين!
۳- دوچرخه ها پدر و مادر ندارن!
۴- دوچرخه ها نمی نالند ، مگه اينکه واقعا“ يه مشکلی وجود داشته باشه!
۵- شما می تونين دوچرخه تون رو با دوستاتون شريک بشين!
۶- دوچرخه ها اهميت نميدن که شما سوار چند تا دوچرخه ء ديگه شدين!
۷- موقع سواری ، شما و دوچرخه تون می تونين هر دو در يک زمان به پايان کار برسين!
۸- دوچرخه ها اهميت نميدن که شما به دوچرخه های ديگه زل بزنين!
۹- شما هيچوقت نمی شنوين که: “مژده! شما دارين صاحب يه دوچرخه ء کوچيک ميشين"!
۱۰- اگه دوچرخه تون مشکلی برای سواری پيدا کنه می تونين تعميرش کنين!
۱۱- دوچرخه ها اهميت نميدن که شما مجله ء دوچرخه بخرين!
۱۲- اگه دوچرخه تون شل باشه می تونين سفتش کنين!
۱۳- اگه دوچرخه تون رديف نباشه مجبور نيستين با بحث و گفتگو سياست به خرج بدين!
۱۴- شما به کسی که روی دوچرخه تون کار می کنه احساس حسادت نمی کنين!
۱۵- اگه حرف بدی به دوچرخه تون بزنين مجبور نيستين برای سواری بعدی ، کلی عذرخواهی کنين!
۱۶- شما تا هر موقعی که دلتون می خواد می تونين روی دوچرخه تون سواری کنين ، بدون اينکه جراحتی برداره!
۱۷- شما می تونين هر موقعی که می خواين سواری رو متوقف کنين ، بدون اينکه دوچرخه تون ديوونه بشه!
۱۸- دوچرخه ها بهتون توهين نمی کنن اگه سوارکار خوبی نباشين!
۱۹- دوچرخه ء شما نمی خواد با بقيه ء دوچرخه ها بره بيرون!
۲۰- دوچرخه ها اهميتی نميدن اگه شما دير به پايان برسين!
۲۱- شما مجبور نيستين قبل و بعد از سواری برين حمام!
۲۲- اگه دوچرخه تون قشنگ به نظر نمی رسه می تونين رنگش کنين يا قطعاتش رو عوض کنين!
۲۳- شما می تونين اولين باری که دوچرخه رو می بينين باهاش سواری کنين ، بدون اينکه مجبور باشين برای شام ببرينش بيرون يا ببرينش سينما يا ...!
۲۴- تنها وسيله ء محافظتی که موقع سواری با دوچرخه مجبورين بپوشين ، يه کلاهه!
۲۵- توی مهمونی ها راحت می تونين تعريف کنين که چه سواری خوبی با دوچرخه تون داشتين!

خوب اصلا به من چه خوب نخندین ...اینه میخوای بخواه ...دل بخواهی که نداریم

تا خون در رگ ماست ...حمید هیچ غلطی نمیوتنه کردن بکنه

شما رو به پناه حق منم میرم پیش حمید (هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاه هه هه هه هه)خوب پرو نشین دیگه تموم شده

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:4  توسط حمید وبابک | 
 

)شاطر میگه نون تموم شد ...........قزوینیه می گه: تموم شد که شد .....چرا صف رو به هم می زنین(اگه دونستین من چرا بیشتر از قزوینیا میگم؟؟؟؟/  خوب معلومه  که  چون بابک  فرزند رشید وبا غیرت قزوین )

سلام واقعا ببخشید مزاحم شدم .من نمی خواستم این خبر ناراحت کننده رو بدم ولی مجبورم تورو خدا سعی کن قوی باشی..............نامردا بالاخره گیتار شماعی زاده رو بردن

 

درود مجدد

اول از تمام دوستای عزيزم که انقدر لطف داشتن و چشم انتظار آپديت شدن من بودن لی خيلی مرسی

اين مدت خيلی بد گذشت... تمام اين مدت انواع فشارهای روحی و جسمی و روانی و اجتماعی و اقتصادی و غيره قصد له کردن من رو داشتن که البته عمرا"!!!

آغاز جريان

خوب من باید اینو تو اولین پستم مینوشتم که چرا من اومدم و وبلاگ نویس شدم ...چرا خونه نشین شدم...و چرا های دیگه که اینجا فک نکنم جاش باشه )

..............

جوانی بود در راهی. و در آن راه جوانان بسيار بودند همگی دست در جيب فرو برده و گاماس گاماس قدم بر هر خيابان نهاده و بوتيکها را از ديده گذرانده و متلکها بر زبان رانده!
جوان در فکر همی غوطه خوردی و ره پيمودی تا به ناگاه ندا آمد که: “ای فلانی! تو را اينچنين علافی و پرسه زنی نشايد و به منزل برو و تمام شب در آنجا بتمرگ!“. پاسخ داد: “ای جبرئيل متعال ، مرا در منزل کاری نباشد و تو واسطه ء من نزد خداوندگار شو تا مرا پولی (و ارزی) دهد و من پورسانت دلالی به تو خواهم داد کلان!“. باز ندا آمد که: “منو مسخره می کنی؟! الان می برم پوست از کله ت می کنم! تو هنوز دهنت بوی شير ميده و به چيپس خام میگی پامادور
جوان را ديده گشوده شد و آگاه گرديد که آن ندا از بلندگوی الگانس ۱۱۰ بودی و نه از جبرئيل و نه غير! پس اين بر او گران آمد و واژه غلط کردم به مغز چسبيده گشت و به منزل درون آمد و تصميم بر بنا نهادن وبلاگ گرفت ، وبلاگی

!

 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

چند درس از درسهای زندگی:

درس اول: يه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه... جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشی ناپديد ميشه... بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه... بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!

نتيجهء اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!

درس دوم: يه کلاغ روی يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاری نمی کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم می تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی!... خرگوش روی زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد!

نتيجهء اخلاقی: برای اينکه بيکار بشينی و هيچ کاری نکنی ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشی!

رس سوم: يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد می کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش... راهبه سوار ميشه و راه ميفتن... چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشيش زير چشمی يه نگاهی به پای راهبه ميندازه... راهبه ميگه: پدر روحانی ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار... کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه... چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس ميده... راهبه باز ميگه: پدر روحانی! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!... کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه... بعد از اينکه کشيش به کليسا بر می گرده سريع ميدوه و از توی کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا می کنه و می بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيری کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی»!

نتيجهء اخلاقی اينکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست ميدی!

 

درس چهارم: بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد... همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد... زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه... همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود... تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازی زمين!... بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره... زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت... پيتر پرسيد: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود... پيتر گفت: خوبه... چيزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود گفت؟!

نتيجهء اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتی باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيری کنيد!

 

درس پنجم: من خيلی خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم... والدينم خيلی کمکم کردند... دوستانم خيلی تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود... فقط يه چيز من رو يه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال ، زيبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم... يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوين عروسی... سوار ماشينم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو ................! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم... اون گفت: من ميرم توی اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستی بيا پيشم... وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم... يهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدی... ما خيلی خوشحاليم که چنين دامادی داريم... ما هيچکس بهتر از تو نمی تونستيم برای دخترمون پيدا کنيم... به خانوادهء ما خوش اومدی!

نتيجهء اخلاقی: هميشه کيف پولتون رو توی داشبورد ماشينتون بذاريد!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

اگه يه مگس بيفته توی فنجون قهوه .....خوب صبرا جون من که نمیتونم از اون مگسی که یاداور بهترین روز من بود ننویسم (خواهش میکنم خواهشای بی جا نکینن).

اگه يه مگس بيفته توی فنجون قهوهء يه انگليسی ، فنجون رو پرت می كنه توی خيابون و از كافه تريا ميره بيرون!

آمريكايی هه ، مگس رو از توی قهوه بيرون مياره و قهوه رو می خوره!

چينی هه ، مگس رو می خوره و قهوه رو احتمالا" دور می ريزه!

اسرائيلی هه ، مگس رو می فروشه به چينی هه و قهوه رو می فروشه به آمريكايی هه!... بعد توی تلويزيون ظاهر ميشه و دست به گريه و زاری ميذاره كه جونش تهديد شده و در خطره!... بعد اين كار رو ميندازه گردن فلسطينی ها و محكومشون می كنه!... بعد سوريه و حزب الله رو متهم می كنه كه از سلاحهای بيولوژيكی استفاده می كنن!... بعد اين قضيه رو يه عمل ضد يهودی و يه نوع گسترش مجدد قتل عام هيتلری عنوان می كنه!... بعد ياسر عرفات رو متهم می كنه كه مگس توی قهوه ش انداخته!... بعد هر چی از كرانهء باختری و نوار غزه مونده رو اشغال می كنه و محصولات مزارع رو از بين می بره و آبرسانی و كمك رسانی به مردم رو قطع می كنه و به هر فلسطينی ای كه توی خيابون راه بره تيراندازی می كنه!... بعد يه كمك نظامی فوری از آمريكا می خواد!... بعد درخواست يه وام يك بيليون دلاری پرداختی طی 100 سال برای خريدن يه فنجون قهوهء ديگه می كنه!... بعد قهوه چی رو مجبور می كنه كه برای جبران اين قضيه اجازه بده تا آخر قرن جاری توی قهوه خونه ش قهوهء مجانی بخوره!

ايرانی هه ، بلند ميشه قهوه رو می پاشه توی صورت قهوه چی و يقه ش رو می گيره و ميفتن به كتك كاری!... بعد بقيهء مشتريهای پاكار هم هيجانی ميشن و يه دعوای حسابی راه ميفته و قهوه چی هم به ضرب چاقو كشته ميشه!... بعد پليس 110 مياد يه عده رو ميبره!... بعد بچهء قهوه چی دچار ناهنجاری اجتماعی ميشه و در آينده مملكت رو هر چه بيشتر به عقب می كشونه!... بعد متهم ها مخفيانه به زندان اوين منتقل ميشن و تا چند سال سرنوشتشون مجهول باقی می مونه!... بعد يه خبرنگار ميره تحقيق كنه و می گيرندش و با لنگه كفش مخشو صاف می كنن!... بعد توجه جهان جلب ميشه و حكم اعدام مشتری مگس خورده از طرف اتحاديهء اروپا و آمريكا مورد اعتراض واقع ميشه!... بعد متصديان حقوق بشر و سازمان ملل به اينور مرز سرازير ميشن!... بعد مشتری مگس خوردهء ما يه قهرمان ملی ميشه و احزاب داخلی ميفتن به جون همديگه!... بعد از چند سال قضيه فراموش ميشه و مردم كماكان به زندگی عاديشون ادامه ميدن!... بعد بچهء قهوه چی كار باباشو ادامه ميده و از روی عقدهء سالهای بچگی ، توی قهوه های مردم مگس و پشه و سوسك و سنجاقك و .... ميندازه!... بعد يه نفر بلند ميشه يقه ش رو می گيره و ................ و عقب موندگی مملكت تا قرن ها ادامه پيدا می كنه

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من خودم خوب میدونم که تو پست سومی که در مورد دختر خانومای عزیز و(جیگر ) یه کم زیادروی کردم ولی اینجا میخوام یه جور دیگه طرز تفکراتمویشن رو براتونیشن بگمیشین

با ما بلشین ایشین

خوب واسه بیان ما یک جفت آقا پسر سوسول ویه خانوم جیگر لازمه ..من اول از کشورای دیگه شروع میکنم

اگه دو تا مرد طالب يه زن باشن توی مملکتهای مختلف چی به سر اين سه نفر مياد؟
توی ژاپن: جوان اولی از عشق جوان دومی نسبت به دختر محبوبش متاثر ميشه و خودکشی می کنه! جوان دومی هم از مرگ همنوع خودش اونقدر اندوهگين ميشه که خودکشی می کنه! بعدش برای دختر ژاپنی هم چاره ای جز خودکشی نيست!
توی اسپانيا: مرد اولی توی دوئل ، مرد دومی رو از پای در مياره و با زن محبوبش به آمريکای جنوبی فرار می کنن!
توی انگلستان: دو تا عاشق با کمال خونسردی حل قضيه رو به يه شرط بندی توی مسابقه ء اسب سواری موکول می کنن! اسب هر کدوم برنده شد ، معشوق مال اون ميشه!
توی فرانسه: خيلی کم کار به جاهای باريک می کشه! دو تا مرد با همديگه توافق می کنن که خانم مدتی مال اولی و مدتی مال دومی باشه!
توی استراليا: دو تا مرد بر سر ازدواج با معشوق مشترک سالها مشاجره می کنن! اين مشاجره اونقدر طول می کشه تا يکی از طرفين پير بشه و بميره ، يا از يه مرضی بميره! اونوقت اونکه زنده مونده با خيال راحت به مقصودش می رسه!
توی قفقاز: جوان اولی دختر محبوب رو بر می داره و فرار می کنه! دومی هم دختر رو از چنگ اولی می دزده و پا به فرار می ذاره! باز اولی همين کار رو می کنه و اين ماجرا دائما« تکرار ميشه!
توی نروژ: معشوقه ء دو مرد برای اينکه به جدال و دعوای اونها خاتمه بده خودشو از بالای ساختمون مرتفعی ميندازه پايين و غائله ختم ميشه!
توی آفريقا: قضيه خيلی ساده ست و جای اختلاف نيست! دو تا مرد ، زنی رو که می خوان عقد می کنن و علاده بر اون ، بيست تا زن ديگه هم می گيرن!
توی مکزيک: کار به زد و خورد خونينی می کشه و يکی از طرفين کشته ميشه! ولی بعدش اونکه رقيبش رو کشته از دختر مورد نظر دلسرد ميشه و دخترک بی شوهر می مونه!
توی آمريکا: حل قضيه بستگی به زن داره و هر کس رو انتخاب کرد با اون ازدواج می کنه!
توی ايران: فقط پول موضوع رو حل می کنه! پدر و مادر دختر می شينن با همديگه مشورت می کنن و خواستگاری که پولدار تر و گردن کلفت تره رو انتخاب می کنن! عاشق شکست خورده اگه توی عشقش جدی باشه يا بايد خودشو بکشه يا رقيب رو از ميدون به در کنه يا افسردگی می گيره و ...

واما اینم درخواستی شما:پیش بینی آینده آقا بابک با اقدس خانوم(بخونین متوجه میشین) در ضمن من این مصحابه رو قایمکی توسط میکروفنی که زیر تخت خواب بابک قایم کردهه بودم ضبط کردو وکاملا اورجینال,,, اگه خواستی میتوانیم ارسالش کنینمنمنم(اقدس که ذکر شده همسر آینده بابکه که از نزدیکانش میباشد و اون بیچاره هم چون بابک مرد زندگی نمباشد داره دق مرگ میشه وبقیه ماجرا....)

 

بابک بر بالین اقدس(اولین عشق بابک اقدس خانومه)رو به موتش ایستاده...

بابک: عزیزم ...! وصیتی نداری عزیزم؟

اقدس: عزیزم هنوز که چیزی معلوم نیست! شاید بهتر شدم.

بابک: نه عزیزم! همه چی معلومه، دکترا جوابت کردن عزیزم!

اقدس: عزیزم فکر نمی کنی اگه این حرفو بهم نمی گفتی، بهتر بود؟

بابک: نه عزیزم. می خوام موقع مردنت پیشت باشم عزیزم!

اقدس: مگه می خوای جایی بری عزیزم؟

بابک: آره عزیزم! یه سفر کاری برام پیش اومده عزیزم.

اقدس: پس دوست دارم به آخرین وصیتم عمل کنی.

بابک: عزیزم زود بگو، من باید برم عزیزم!

اقدس: می خوام اگه ازدواج کردی، این حلقه ی منو دست همسرت بکنی.

بابک: عزیزم این انگشتر برا کفایت خیلی گشاده. عزیزم!!!

اقدس: عزیزم! همیشه دوست داشتم بعد از تو بمیرم عزیزم.

بابک: عزیزم! آرزوتو به گور می بری عزیزم!

اقدس: نه عزیزم! یادته امروز صبح آب میوه ی منو خوردی؟عزیزم!

بابک: آره عزیزم، خیلی خوشمزه بود. عزیزم!

اقدس: عزیزم چون می دونستم تو می خوریش عزیزم، یه خورده

سم توش ریختم عزیزم.

بابک: نه!!!

اقدس: آره عزیزم !

بابک: نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!

اقدس: آره عزیزم! تا یه ساعت دیگه...،عزیزم

روده هات می ریزن تو دهنت... ، عزیزم!..،

درست همین جا افسانه شوم بابک به اتمام میرسه(این پیش بینی 25 سال دیگست)

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

مديريت وبلاگبابک و حمید در راستای اهداف انسانی خود اقدام به انتشار سوالات کنکور سراسری امسال می نمايد. تذکر: ۱- از خوردن قلم پرهيز کنيد. ۲- از تا کردن٬ مخدوش کردن٬سابيدن٬ ليس زدن و موشک درست کردن پاسخنامه خودداری نماييد. ۳- کيک به تعداد لازم خريداری شده است٬ از گدا گشنه بازی پرهيز کنيد! ۴- آماده! اکشن!!!

۱) کداميک از فرمايشات لقمان حکيم به فرزندش می باشد؟
الف) فرزندم خداوند پرهيزکاران را دوست دارد.
ب) فرزندم خداوند پرهيزکاران را دوست ندارد!
ج) پدرسگ مگه من سر گنج نشستم؟
د) شيرمو حلالت نمی کنم اگه يه بار ديگه اين پری ورپريده رو سوار ماشينت کنی!

۲) مرواريد خليج فارس؟
الف) کيش ب)پيشته ج) چخه د) مااااوووو(صدای گربه بعد از دمپايی خوردن)

۳) بزرگترين هواپيمای مسافربری جهان؟
الف) بوئينگ(Booing) ب) بوئينگ کوچولو (Booing 345)
ج) بوئينگ بزرگ(Booing707) د) باز کن اون پنجره رو! خفه شديم!!

۴) خواننده ی تپل ترک؟
الف) سيبيل کن ب) سيبيل تراش ج) ريش تراش د) سه بيل و سه خاک انداز تراش(Mach 3)

۵) کداميک يک تيم اسپانيايی است؟
الف) اتلتيکو بيل بااو
ب) اتلتيکو کلنگ با من
ج) اتلتيکو خاک انداز هم با من
د) اتلتيکو! پس تو چه غلطی می کنی؟

۶) نامزد خوش خنده ی رياست جمهوری؟
الف) کرروبی ب) کورپاک کنی ج) کچل شويی د) همه ی موارد!

۷) نژاد مردم ساکن کرواسی؟
الف) کروات ب) پاپيون ج) دستمال گردن د) هيچکدام(يقه وطنی)

۸) کداميک جز خبرگزاريهای داخلی نيست؟
الف) ايلنا ب) ايسنا ج) خاله نسرين اينا د) ای شرتی بزن پرس! (افتاد؟)

۹) فوتباليست انگليسی؟
الف) اندی کول ب) اندی زيربغل ج) اندی سرشانه د) اندی مرسی هيکل

۱۰) از سازهای موسيقی که همنشينی با مبتديان اين رشته توصيه نمی شود؟
الف) ساکسيفون ب) کوله پشتی سيفون ج) چمدون سيفون د) کيف پول سيفون

۱۱) بازيکن تيم ملی عربستان؟
الف) احمد الدوساری ب) حسن السه تبريز ج) غضنفر الچهار قزوين د) قلی ال اِن سانفرانسيسکو

۱۲) رئيس جمهور کوچولوی روسيه؟
الف) پوتين ب) صندل ج) دمپايی د) نزن بابا رفتم!!!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
در پایان به عرضتون میرسونم که من اون پست ویژرو همنوز پست نکردم  ....چون الان زود که  اونو بخونین   وبهتون میگم بازم منتظر من (هاهاهاها حمید خان چهارم)باشین

بابک خیلی بی غیرتی خیلی چرا نمیای بنویسی؟ یادته چی به من قول داده بوودی  ...که دوتای  مردمو میخندونیم   پس چی شد....راستی من فقط به خاطر رضای خدا واسه شما مینویسم 

یاعلی

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 2:8  توسط حمید وبابک | 

سلام من به علت اینکه میرم سربازی الان در حال نوشتن یه پست ویژه برا شما هستم و ازتون میخوام منتظر یکی از بهترین پستهای من باشین    

با تشکر:استاد عزیزتون آقای حمید خان چهارم "(احترام بذارین ...من میتی کامونو خیلی  دوست دارم ....)

 

 

آنکه می گرید؛ یک غم، و آنکه می خندد هزار غم دارد." از همان آغاز که نوشتن این وبلاگ را شروع کردم، سعی ام بر آن بوده تا فارغ از درد و رنج های زندگی خودم و جامعه، خنده را بر لبهای خواننده های وبلاگم بنشانم. چرا که همیشه بر این اعتقاد بودم که:" چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی." اما گاه دردهایی گلویم را می فشارد که بقدری تلخند که نمی توان به زیر تیغ هجو سپرد و یا بقدری برای مخاطبان عام مبهمند که نمی توان با زبان طنز به نقادی آنها پرداخت

سلام خوبین خوشین چه خبر یه چیز بگم بعد شروع کنم آقا من دارم از قشنگی میمیرم میدونین را..خوب طمع همون مگسه تو دهنم ..وقتی به این فکر میکنم که من اون مگس صاب مرده رو 5 دقیقه تو دهانم این و ر اون ورش کردم و یه بارم آدامس فوت کردم وترکید روو صورتم خوب بگذریم

....آقا بابک واقعا ازتون ممنونم که قدمتونو رنجش فرمودین واومدین و ما رو واقعا شرمنده کردی .

بابک سلام.خوبی؟ چه خبرا؟ خوش گذشته؟ ديشب خوابت رو ديدم. با هم سوار تايتانيک بوديم. داشتيم باهم حرف ميزديم. که يهو صدايه وحشتناکی اومد و کشتی تکونی شديدی خورد. تو پرت شدی توي آب... من دويدمو همه‌رو خبر کردم... ناجيا اومدن و با سختی تورو نجات دادن. وقتی به هوش اومدی بهم لبخند زدی. اشاره کردی که سرمو بيارم نزديکه لبت.... و وقتی من اينکارو کردم آروم تويه گوشم گفتی: انرژي هسته‌ای حق مسلم ماست..آقا دستتو مریضاد ..باریکلا ..آفرین پسر خوبم ...تو که قندی تو که میتونی بنویسی تو که آخر شی تو که ...کوفت زهر مار چرا این چند روز خیاونای اردبیلو با من متراژ میکردی؟؟ خوب میومدی مینوشتی دیگه ..تنهایی هر چی چرت و پرتو ..از دهنم در میاد مینویسم ..خوب میومدی کمک دیگه آشغال کثافت از جلوی چشام گم شو (با مگسم نه بابک) آهان رفت خوب بابی ما منتظرتیم چمنتیم

چمن نتیم یعنی (چ9 یعنی چاکر تیم (ن) یعنی نو کرتیم (م) رو که همه میدونن

 

راهپيمايی

خبرنگار:هدف شما از شرکت در راهپيمايی يوم الله ۲۲ بهمن و زدن مشت محکم در دهان آمريکای جنايتکار و اسرائيل غاصب و نشان دادن عزم٬ همبستگی و وحدت ملی و تعهد به نام مقدس جمهوری اسلامی و زنده نگاه داشتن ياد و خاطره امام راحل ٬شهدای انقلاب اسلامی و جنگ تحميلی و تجديد پيمان با مقام عظمی ولايت و حضور در صحنه و اعلام اينکه انرژی هسته ای حق مسلم ماست٬ چيست؟

...: به خدا من تقصيری ندارم.فقط مامان گفت چون ۳ ماه منو نديده دلش واسه من تنگ شده و ازم خواست بيام جلوی پايگاه صدا و سيما تا منو از تلوزيون بببينه!

 

جای ما نيست اينجا...کار ما نيست در اينجا درس خواندن...کار ما شايد انصراف دادن و ترک تحصيل است...

 

اين متن رو من و بابک برای ويژه نامه روز دانشجوی نوشتیم:

ژاپن: بشدت مطالعه می کند و برای تفریح ربات می سازد!
مصر: درس می خواند و هر از گاهی بر علیه حسنی مبارک، در و پنجره دانشگاهش را می شکند
!
هند: او پس از چند سال درس خواندن عاشق دختر خوشگلی می شود و همزمان برادر دوقولویش که سالها گم شده بود را پیدا می کند. سپس ماجراهای عاشقانه و اکشنی پیش می آید و سرانجام آندو با هم عروسی می کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود
!
عراق: مدام به تیر ها و خمپاره های تروریست ها جاخالی می دهد ودر صورت زنده ماندن درس می خواند
!
چین: درس می خواند و در اوقات فراغت مشابه یک مارک معروف خارجی را می سازد و با یک دهم قیمت جنس اصلی می فروشد
!
اسرائیل: بیشتر واحدهایی که او پاس کرده، عملی است او دوره کامل آموزشهای رزمی و کماندویی را گذرانده! مادرزادی اقتصاد دان به دنیا می آید
!
گینه بی صاحاب: او منتظر است تا اولین دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه بر و بچ هم قبیله ای درس بخواند
!
کوبا: او چه دلش بخواهد یا نخواهد یک کمونیست است و باید باسواد باشد و همینطور باید برای طول عمر فیدل کاسترو و جزجگر گرفتن جمیع روسای جمهوری امریکا دعا کند
!
پاکستان: او بشدت درس می خواند تا در صورت کسب نمره ممتاز، به عضویت القاعده یا گروه طالبان در بیاید
!
اوگاندا: درس می خواند و در اوقات بیکاری بین کلاس؛ چند نفر از قبیله توتسی را می کشد
!
انگلیس: نسل دانشجوی انگلیسی در حال انقراض است و احتمالا تا پایان دوره کواترناری منقرض می شود ولی آخرین بازماندگان این موجودات هم درس می خوانند
!
ایران: عاشق تخم مرغ است!(مثل خودم (ح)) سرکلاس عمومی چرت می زند و سر کلاس اختصاصی جزوه می نویسد(مثل بابک)! سیاسی نیست ولی سیاسی ها را دوست دارد(مثل بهزاد اصغری). معمولا لیگ تمام کشورهای بالا را دنبال می کند(مثل خودم)! عاشق عبارت « خسته نباشید» است، البته نیم ساعت مانده به آخر کلاس(مثل بابی)! هر روز دوپرس از غذای دانشگاه را می خورد(مثل یاور میرزایی) و هر روز به غذای دانشگاه بد و بیراه می گوید(مثل داور میرزایی)! او سه سوته عاشق می شود(مثل رامین دشتی)! اگر با اولی ازدواج کرد که کرد، و الا سیکل عاشق شدن و فارغ شدن او بارها تکرار می شود! جزء قشر فرهیخته جامعه محسوب می شود ولی هنوز دلیل این موضوع مشخص نشده؛ که چرا صاحبخانه ها جان به عزرائیل می دهند ولی خانه به دانشجوی پسر نمی دهند! او چت می کند! خیابان متر می کند ودر یک کلام عشق و حال می کند! نسل دانشجوی ایرانی درسخوان در خطر انقراض است

!

 

بازم یه خاطره ولی خنده دار نیست::
کلاس درس معارف بود ! ... در حالیکه آقای "هاشمی"؛ استاد معارف اسلامی از تجربه های مشاوره ای خود می گوید:" بعله! این خانوم شوهر دار، توی اینترنت با مردی آشنا میشه! این آقا یک چتر باز می کنه و این دو تا می رن زیر چتر!!!!!!" پس از اندکی دقیق شدن در قضیه، معلوم شد که منظور آقای "ر" از چتر، همان چت خودمان است!

 

راستی بین ببینم تا حالا پیش اومده به پرسپکتیو ریختتون!!! شک کنید؟ و به بهانه ی نگاه کردن به اجناس، برید جلوی شیشه ی دودی ویـترین یه مغازه وایسـید؟ و تازه بعدِ یه ساعت وارسیِ قـیافه تون تو شـیشه،متوجه بشید؛ ده- پونزده تا چشم قلنبه، از تو مغازه زل زدن به شما!!! و تازه دوزاری تون می افته که جلوی پیتزا فروشی وایسادین!!!

یا تا حالا اتفاق افتاده وسط کلاس هوس دست به آب کنید؟ و بعد در حالیکه نگاه سنگین استاد بدرقه تون می کنه؛ بی تفاوت کلاس رو به مقصد "تالار اندیشه" ترک کنید؟(تا اینجا که اتفاق افتاده) جالب اینکه وقتی با قیافه ی بشاش و نور بالا برمی گردید سر کلاس، چند نفر از دخترای ردیف اول نیششون باز بشه؟ و تن صدای خنده ی بچه ها بصورت تصاعدی زیاد بشه؟ وبعد از یه نیگا به ما تحت، متوجه بشید؛ زیپ شلوارتون بازه !!! و......بعلــــــــــــه!....... گوشه ی پیرهنتون سرشواز لای زیپ دراز کرده و مثل بقیه بهتون می خنده!!!

یا تا حالا شده؛مجری صداتون بزنه:"آقای «فلانی بهمان پور»(همراه با سوت وکف)، نفر سوم« مسابقاتِ پرتاب معلول با ویلجر!( یا یه همچین چیزی!)»..." و شما مثل اسبِ رم کرده، ذوق کنین و باز مثل همون اسبه تا پله ها یورتمه برین؟ وقتی هم به پله های جلوی سن رسیدین، یاد بالا رفتنِ "انریکو دی چیِــزا" موقع اهدای جوایز اٌسکار بـیوفـتین؟ و بخواین پله ها رو تند تند بالا برین، ولی پای صاب مرده ی چپتون گیر کنه به پله ی مادر مرده ی دومی و مثل ماست، سفره یِ زمین بشین؟...و انفجار خنده ی حضار...و دو نفر کمکتون کنن تا رو یکی از صندلی های ردیف اول، کنار آقایان ریش دار بشینین و تازه وقتی رو همون صندلی، تقدیر نامه ی کذایی رو می دن دستتون ، یادتون میآد چه دردی دارین. وبدتر اینکه؛ جمعی از حضار محترم داد بزنن: دوباره... دوباره ولی اینا همشون فقط واسه یکی پیش اومده اونم چییییی کیییی!!! خوب معلومه واسه بابک دگه

خوب از دومی واسه خود منم اتفاق افتاده ...

منو بابک 2 هفته پیش که خونه رو به قصد مخ زنی ترک کرده بودیم درست 4سعت تو پارک علاف بودیم ولی چیزی کسی واشیایی و... واسه زدن مخش پیدا نکرده بودیم که دو تا چاق چله پیدا کردیمو و مخشو با سنگ و شمارو ...و یکم که قدم زدیم (البته جدا جدا) موقع رفتن من که همیشه زیپ شلوارمو چک میکردم دستمو که بردم دیدم وایییی آبرورم رفته دیدم زیپم تا پایین رفته پایین ولی به خدا عالم قسم که مایور نمدونم مایو از اونا داشتم ....خوب من قبل اون به خودم شک کرده بودم که چرا همه به به بابک نه ولی به من نگاه میکنن ...فکر میکردم که دیگه اون روزا تموم شده و منم میتونم مخ بزنم ولی ....

بابک وقتي به قيافه تو فكر مي كنم . . . به شوخ طبعي خدا پي مي برم

يه بار يه O تغيير جنسيت ميده، ميشه: |

آقایان پيشنهاد کردند از اين به بعد کاربران اينترنتي موارد زير را قبل از ورود به اينترنت رعايت کنند. اول: قبل از ورود به وب سايت هاي اسلامي وضو به همراه داشته باشند. و براي اينکه مشکلي پيش نيايد زياد روي صندلي جابجا نشوند. دوم: با پاي راست وارد وب سايت هاي مستهجن شوند. سوم: رضايت پدر دختر در هنگام چت با نامحرم شرط است. احوط آن است که نکنند، بلکه [...]. چهارم: در هنگام ارسال آف لاين هرگز فراموش نکنيم که خداوند هميشه آنلاين است!

یه نکته در مورد آقا بابک میخوام جدی بگم

من وقتی تنها میشم میرم پیش کامپوتر وچون تلفن پیشمه همیشه گوش به زنگم  ولی هیشکی زنگ نمیزنه ...ومییدونین که آدم وقتی تنها بشه از همه کس انتظار داره  ولی تنها کسی که به فکر منه این بابکه  فقط اون همیشه به من زنگ میزنه  و میگه بیام بریم بیرون وهمچنین یاور عزیزم که واقعا همیشه یاور من بوده و منو هیچ وت این دوتا تنها نمیزارن بابک و یاور جان من شما رو از ته دلم دوست دارم و  من شما رو با هیچی عوض نمیکنم . من خیلی دوستون دارم . همین

خوب برم پی کارم دیگه بسه خسته شدم انگشتام دارن میترکنو و میسوزن ..وب شما هم یه ورزشی به انگشتاتون بدین دیگه...امیدوارم منظورمو گرفته باشین

چاکر همه شما ...و تا پست بعدی

خنده هاتونم همیشه پایدار...

یا علی ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 0:19  توسط حمید وبابک | 
سلام من بابک پسر دایه آقا حمید خان..واسم پسر عمه ام هم بازم همین حمیده حمید کجایی عزیزم کوچولوی من تو چقدر مهربونی مادر

خوب فکر کنم موتور منم شروع به کار شده در ظمن من این مطالب پایینو آماده کرده بودم والان پست میکنم

خوب شاد باشید و مهمیشه بخندید ونخندید هم نخندیدن دنیا که زیرو رو نمیشه که نه حمید....

حمید اگه فکر ميکني کسي دوستت نداره اگه فکر ميکني زشت هستي اگه فکر ميکني همه از تو متنفرن . . . . . حق داري

حمید  : مامان به جز سوسن . مريم . نرگس . عاطفه . زهرا . سوگل . سارا . نيلوفر . سميه . فاطمه هر کس زنگ زد بگو من خونه نيستم

حمید جانم دنيا ديگه مث تو نداره؛ نداره نميتونه بياره؛ ميدونی چرا؟ چون نسل دايناسورها منقرض شده!!

حمید ميخواستم بهت يه چيزی بگم که تاحالا به کسی نگفتم ...... دوو ....... ..... دوو. ..... ........ .....دووو وو.... ..... دوووس ........ دوووس ...... ........ دووووووووس ..... ......... .......... دوووووووووووست .... ....... دووووووووووووووست ..... ........... دوستا که بزنم زير گوشِت آدم ميشی!!

بچه هويج داشته با مامانش تو خيابون راه ميرفته... يكدفعه ميزنه زير گريه! مامانش ميگه چی شده؟! ميگه آب هويج دارم!!

رشتيه کتاب مينويسه تموم که ميشه صفحه اولش مي نويسه:تقديم به پدرم که بهترين دوست بابام بود!

از عشقش دارم ميميرم. نميدونم چی کار کنم. کارم خون گريه کردنه... خوب دوسش دارم. ولی مي خوان اونو ازم بگيرن. ولی من با تمام وجود دوسش دارم. خداااااااااااآا. انرژي هسته‌اي رو از من نگيريد!!!

در این یک ماهی که گذشت، بنا به علل زاری حال، بد یمنی فال، چایش مزاج، تعمیرات عاج، کلفتی پوست، نابابی دوست، ترافیک کلاس، افراد پلاس و مهمتر از همه، نم کشیدن طبع شعر و کم شدن منابع طنز در حد زِر!!! دست به دست هم دادند تا سوژه دندانگیری دیده، شنیده، یافته یا بافته نشود و بالطبع این وبلاگ نیز آپدیت نشود! و اکنون که آپدیت شود، چه شود!

در این چند وقت، هم خانه ای جدیدی به جمع دو نفری اسبقمان اضافه شد. وی در طول سالیان دراز رفیق شفیق، همراه سر به راه، عزیز لذیذ و دوست با پوست!! من در طول دوران دانشجویی بوده و هست! او دانشجویی خرخوان! تنبلی مهربان! و بزرگمردی پرتوان است که آدمی را به یاد زنده یاد " گالونی" کارتون " بچه های مدرسه والت" می اندازد(یاور ومیگم)!

او در کنار همه این محسنات، یک چای خور حرفه ای است! وی در طول این مدت کوتاه، دهن بنده و هم خانه ای اسبق را به نحو احسن صاف نموده است! بطور معمول روزانه یک الی دو لیتر چای تازه دم به شکم بی صاحاب ما بسته می شود! بطوری که بنده صاحب عادت جدیدی در زندگی دانشجویی شده ام و آن اینکه؛ هر سپیده دم برای اجابت مزاج و - عطر و گلاب و شربت به رویتان - دفع مقادیر متنابهی آب معدنی شفاف و بدون املاح بیدار می شوم!

وی یک رزمی کار حرفه ای است ( و از این لحاظ نگاشتن چنین متنی پاپیون کردن دم شیر یا پشت پا انداختن به کرگدن به حساب می آید!) این ورزشکار اسبق، بعد از سالها فعالیت ورزشی به این نتیجه رسیده است که نشستن در منزل و نارنگی پوست کندن کاری بنده نوازانه تر و خداپسندانه تر از ورجه وورجه کردن است و تاکسی تلفنی بهتر از پیاده روی است!

و در نهایت اینکه یک ضرب المثل چینی می گوید:" متن بلند یک وبلاگ هیچگاه خوانده نخواهد شد مگر آنکه جوک باشد" و از سوی دیگر اینکه همین رفیق شفیقی که توصیفاتش در بالا ذکر شد، هم اکنون در کنار بنده نشسته است و بعد از مطالعه متن فوق، با سوراخ های دماغ گشاد شده به من نگاه می کند، به همین دلایل بنده به همین متن بسنده کرده و جمیع مومنین و مومنات را به خدا می سپارم

و سرانجام یک خبر ورزشی؛ علی دایی مهاجم کهنه کار تیم ملی، برای زدن دویستمین گل ملی خود، در دیدار برابر تیم جزایر قناری به میدان می رود. او که از آرتروز گردن و زانو، همچنین فتق دیسک کمر رنج می برد، همانند چند بازی اخیر با ویلچر در زمین حاضر خواهد بود! آقای چلنگر، سرمربی تیم ملی فوتبال کشورمان، حضور علی دایی در میان یازده مرد ایران را مایه ی دلگرمی بازیکنانش می داند!

علی دایی به دنبال هماهنگی های انجام شده با دروازه بان جزایر قناری، و قطعی شدن گل زنیش در این دیدار، در یک کنفرانس مطبوعاتی اعلام کرد؛ نظرش درباره ی خداحافظی با تیم ملی عوض شده و آمادگی دارد تا زدن هزارمین گل خود در خدمت تیم ملی باشد! به دنبال این اظهار نظر، سخنگوی فیفا گفت: که فیفا آمادگی دارد هشتصد گل دیگر مورد ادعای علی دایی را به صورت افتخاری در مراسم خداحافظی او، به وی اهدا کند! اين بود آخرين اخبار امروز!

 

غرغرهای یک بچه پررو

 

اعتراضات رسمی یک نی نی چهارده ماهه! با تکیه بر ضرب المثل مشهور؛ فلفل نبین چه ریزه، بشکن بریز تو آبگوشت!

آقای پدر! در کمال احترام خواهشمندم اینقدر لب و لوچه ی پیاز خورده ی غیر پاستوریزه، و سار و سیبیل سیخ سیخی آهار نشده ات را به سر و خانوم مادر! جیغ زدن شما هنگام شناسایی اجسام داخل خانه توسط حس چشایی من، نه تنها کمکی به رشد فکری من نمی کند، بلکه برای دبی شیر شما هم مضر است! لازم به ذکر است که سوسک هم یکی از اجسام داخل خانه محسوب می شود!

صورت حساس من نمالید! plz

پدر محترم! هنگام دستچین کردن میوه، از دادن من بغل اصغر آقای سبزی فروش خودداری نمایید. چشمهای تلسکوپی، گوشهای ماهواره ای و سیبیلهای دم الاغی اش مرا به یاد قرضهای شما می اندازد! مخصوصاً وقتی که چشمهای خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهایش " بول بول بول بول" می کند!

 

زهرمار، درد، مرض، کوفت! الهی کف شامپو تو چشت! شب بخوابی خواب بد ببینی! جیش کنی تو شلوارت!

 

آقای پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جای پرت کردن قابلمه و ماهی تابه به روی زمین، از چینی های توی کابینت استفاده نمایید! اکشن بودن دعوا به همین چیزاست!

 

خانوم مادر! از مصرف هله هوله ی زیاد پرهیز نمایید! این عمل نه تنها برای سلامتی شما خوب نیست، بلکه موجب می شود که شیرتان بوی" بچه سوسک مرده" بدهد

آقای پدر! کودکان توانایی کافی برای حفظ جیش خود ندارند و این توانایی هنگامی که شما شکم مرا "پووووووف" می کنید به حداقل می رسد! الان بگم که بعد شرمنده تون نشم!

 

 

عروس و داماد شب اول به چی فکر ميکنن؟؟

%1 به همديگه %2 به بچه %3 به دوستيه قديم  و %94 به اين که چه جوری نشون بدن اولين بارشونه!!

حمید ديشب خواب عجيبی ديدم! خواب ديدم تو اتوبان دارم با سرعت زياد رانندگی ميکنم که نميدونم تو از کجا يه هو پيدات شد! من با ماشينم به تو زدم... تو غرق خون بودی من از ماشين پياده شدم... اومدم بالاي سرت... داشتی زير لب يه چيزی ميگفتی، سعی کردم به حرفت گوش بدم، که تو گفتی: انرژي هسته‌اي حق مسلمه!

مسابقات المپيك حوزه هاي علميه كشور (2): 1- پرش از منبرهاي پنچ 5 الي 10 متري 2- غسل در آبهاي خروشان 3- بستن امامه با سرعت عمل بالا 4- شنا در حوض كوثر

از سیر تا پیاز حمید:|

 

در شامگاه چهاردهم می سال 1984، و در گوشه ی خلوت بیمارستان شهری در میان کوههای سر به فلک کشیده، کودکی به دنیا آمد که بنا بر روایات غیر متواتر، از فرط عجله در نزول اجلال، با کله به دنیا تشریف فرما شد!

او نه ماهش کامل بود و هیچگاه از دست پرستار سُر نخورد!( قابل توجه منتقدین)

او از همان آغاز شروع به رشد کرد! ولی سالهای آغازین زندگی وی در هاله ای از ابهام است! ولی آنچه مسلم است او در اولین روز کلاس اول، به همراه مامان باباش به مدرسه رفت و گریه هم نکرد!( البته پدر مادرش به مدرسه ی خودشون رفتن و او به مدرسه ی خودش رفت!)

او صدای زیبا و رسایی داشت و در و همسایه را از این صدای زیبا محروم نمی کرد؛ "هوووی! الاااااغ! تکروی نکن، پاس بده ... !" او مراحل رشد و ترقی را می پیمود و در همان آوان کودکی یه کرم کتاب تمام عیار شد بطوریکه از خواندن اعلامیه ی ختم روی دیوار تا روزنامه ی باطله ی کف آشپزخانه نیز مضایقه نمی کرد!

او بارها در رده های مختلف تحصیل شاگرد چهارم شد! و یکبار در مسابقات شنا در میان چهار شرکت کننده، چهارم شد! او علاقه ی خود را برای کسب مقام چهارمی از دست نداد و این مقام را در مسابقات پینگ پونگ دبیرستان و شطرنج دانشگاه به خود اختصاص داد!

دوران شیرین دبیرستان سپری شد و بحران کنکور سبب شد تا او به مدت یکسال تبدیل به یک خرخوان حرفه ای شود! و سر انجام در کمال ناباوری قبول شد اون هم کامپیوتر!وی در 19 فروردین سال 1385، مصادف با 24 رجب المرجب سال 1424 و هفدهم سپتامبر سال 2006 میلادی توسط بلاگفا گول خورد و این وبلاگ شکل گرفت

ضدحالستان

* چند روز پیش، محوطه دانشکده ...؛ آقای "حمید خان" بزرگ ما ( یکی از عجایب هشتگانه ) دچار این توهم می شود که خانومی دانشجو به ایشان سلام کرده، پس بلافاصله با صمیمیت خاص همیشگی جواب سلام ایشان را داده و احوالپرسی نیز می کند! فارغ از اینکه؛ خطاب سلام خانومه به دوست پسر پشت سر آقای "حمید خان" بوده!!! آقای "حمید خان" بدون اینکه خود را از تک و تا بیاندازد، با لبخندی ملیح و در کمال خونسردی به احوالپرسی ادامه می دهد؛ در حالیکه خانوم و آقای مذکور هاج و واج به ایشان نگاه می کنند!

 

در یک جمع دوستانه بر سر مقایسه ی کارت ماهواره با ریسیور مستقل ماهواره بحث می کردیم! آقای "ح" به سختی مخالف خرید کارت ماهواره بود. پس از ساعتی بحث جمعی با ایشان، سرانجام او آخرین دلیل خود برای به درد نخور بودن کارت ماهواره را رو کرد: " ببینید بچه ها! کارت ماهواره تموم میشه، ولی ریسیور همیشه هست!!!!" ( خداوکیلی به جا بود ایشان را از پنجره ی همان طبقه ی سوم به پایین بیاندازیم چرا که ایشان کارت سخت افزاری ماهواره را چیزی شبیه به کارت اینترنت فرض کرده و نیم ساعت تمام مخ ما را خورده بود!!! دهنت سرویس حمید! نه ببخشید آقای "ح"!!!)

 

شانزده یا هفده سال پیش؛ خونه ی مادربزرگ مهربون...؛ آقای پسرعمه حمید- که در آن زمان شش هفت سال بیشتر نداشت - آخرین اختراع خود در زمینه ی انهدام سوسک را برای بقیه ی بچه های کوچکتر فامیل به نمایش می گذارد! او یک سوسک نیمه جان را روی گل برجسته ی موزاییک حیاط می گذارد! من و بقیه ی فنچولها با دهانی باز و چشمانی قلمبه منظره را تماشا می کنیم! (البته بنده از نمایی نزدیکتر) ناگهان پسرعمه با ضربه ی سنگین چکش، سوسک را منهدم می کند! همزمان من نیز حضور جسمی خارجی را در دهان خود احساس می کنم!!! چیزی نرم و گرم با طعم اسانسی ناآشنا!!!

مرد چیه تا کله پاچه اش چی باشه!!!

به علت بدآموزی؛ خانومها نخوانند! به علت توهین به مقدسات؛ آقایان نخوانند!

 

 

در دروازه رو میشه بست، ولی در شکم مردا رو نمی شه!

- مرد با همون یه تنبونش، فکر زن جدید هست!

- شوهر نبین چه هیزه! دو تا دمپایی بخوره سر به زیر میشه!

- شوهر چرخ کرده بیه از بوی فرند هندسام! ( بسته به کاربری عکس قضیه نیز صادق است!)

- یه سوزن به شوهرت بزن، یه جوالدوز به مادر شوهرت!

- مرد بیار باقالی بخوره!

- زن که دو تا شد، مرد یا خل میشه یا فیلسوف! ( فیمینیستی بودن این یکی در دست بررسی است)

- با حلوا ملوا پختن شکم مردا سیر نمیشه!

- چوب خدا صدا نداره، ازدواج دوباره مردا هم همینطور!

- خواهی نشوی رسوا، سلیقه ی شوهرت رو زیاد جدی نگیر!

- روباهه دستش به انگور نمی رسید، از آقای باغبان خواهش کرد براش بچینه! ( این یکی معنی گراست)

- مرد همسایه غاز است!!!

 

 

تست روانشناسی... روی مین(توشط خودم یعنی بابک)!

فرض کنید به تنهایی در یک بیابان بی آب و علف مشغول قدم زدن هستید! (واقعاً که! یکی نیست بگه؛ مومن خدا مگه جا قحطیه تو بیابون قدم می زنی؟!) در یک آن متوجه می شوید که پای خود را روی یک مین ضد نفر گذاشته اید و در صورتی که پای خود را از روی مین بردارید، مشمول قضای الهی شده، و انشا ا... به دیار باقی خواهید شتافت! حال برای آخرین لحظات یا ساعات عمر خود کدام راه را انتخاب می کنید؟

1. بسیجی وار روی برگی از دفتر یادداشت خود، وصیت نامه ای ولایی تنظیم می نمایید و با آن موشک درست کرده و به چند متر دورتر می اندازید، تا با عنایات مقام معظم رهبری، اطرافیان شما پس از به شهادت رسیدنتان از مزایای سهمیه دانشگاه و.. برخوردار شوند

. اسامی پیامبر و ائمه را از تقویم جیبی خود استخراج کرده و کف دست خود می نویسید تا با فرشتگان شب اول قبر، دچار مشکل نشوید

 

3. به قدری منتظر می مانید تا بالاخره حوصله ی مین سر رفته و از منفجر شدن منصرف شود

 

4. آخرین نامه را برای محبوب خود می نگارید و با لبهای خونین زیر نامه را ماچ می کنید

 

. به حال نزار و بخت بد خود گریه می کنید

 

6. همانند یک مدافع فوتبال یوونتوس! که در مقابل ضربه آزاد حریف، دیوار دفاعی را تشکیل داده؛ دست خود را حفاظ قرار داده و با پاهای جفت شده از روی مین می پرید! تا قلب دوم شما از آسیب ترکش های مین در امان مانده، و ان شاا... در بهشت برین از نعمات حوری و غلمان بی نصیب نمانید!

. پای خود را خسته نمی کنید! زیرا می دانید که پل صراط برای شما به قدری باریک خواهد شد که مجبور به بند بازی خواهید شد...پس پای خود را خسته نمی کنید

8. توبه می کنید!!!

عزیزانم .ای همه ی وجودان من(کلمه بندیه نمدونم چمله بندرو حال کنین )

خوب پرو نشین باییییی

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 0:17  توسط حمید وبابک | 
سلام خوبین من اومدم ولی دیر خیلی خیلی از همتون معذرت میخوام واسه دیر اومدنم آخه من که مثل حمید بیکار نیستم که بشینم هی تایپ کنم به خدا وقت خیلی زیاده و حوصله زیر صفره

خوب بگذریم خوشین ,خوشین چه خبر این حمید اذییتون که نمیکنه؟ها به من بگیناا ,خجالت نکیشین اگه اذیت کرده یا یه حرفی زده که ناراحت شدین حتما به من بگین که حسابشو برسم .

میگم چه دنيای خر تـو خر!

الان حدود 1 سال است که خيلي خسته ام و اين هفته آخر هم که ديگه دارم از پا مي افتم. چرا ؟ هميشه فکر مي کردم کمي تنبل ام اما حالا دقيقا حساب کرده ام و متوجه شده ام که خيلي کار مي کنم. ببينيد ما توي ايران 72 ميليون جمعيت داريم که 13 ميليون اونها بازنشسته هستند. پس مي مونه 59 ميليون نفر. از اين تعداد، 24 ميليون دانش آموز و دانشجو هستند يعني براي انجام کارها فقط 35 ميليون نفر باقي مي مونند. توي کشور 10 ميليون نفر هم توي ادارات دولتي شاغل هستند که خب عملا کاري انجام نمي دن. پس براي پيش بردن کارها تنها 25 ميليون نفر باقي مي مونند. از اين 25 ميليون نفر هم تقريبا 4 ميليون نفر آخوند و ملا و سانسورچي اينترنت و نماينده مجلس هستند پس فقط 21 ميليون باقي مي مونن و اگر بدونيم که تقريبا 17 ميليون آدم جوياي کار داريم، معنيش اين خواهد بود که کل کارهاي مملکت رو 4 ميليون نفر دارن انجام مي دن. اما حدود 2 ميليون نفر هم نيروهاي مسلح داريم و اين يعني فقط 2 ميليون نفر نيروي کار باقي مي مونن. از بين اين دو ميليون نفر، 646.900 عضو پليس و وزارت اطلاعات و نيروهاي سرکوب هستند پس کلا مي مونيم 1.353.100. حالا اين وسط 649.876 نفر بيمار داريم که قدرت کار ندارند و بار کارهاي کشور افتاده روي دوش 806.200 نفر از جمعيت. فراموش کردم بگم که ما حدود 806.186 نفر هم ممنوع القلم، ممنوع التصوير، ممنوع الصدا و ديگر انواع زنداني داريم پس کل کارهاي کشور افتاده روي دوش 14 نفر! از اين چهار ده نفر 12 تاشون عضو شوراي نگهبان هستند و پس متوجه مي شيم که کل کارهاي کشور افتاده روي دوش دو نفر: من و تو ! و تو هم که تازه داري وبلاگ مي‌خوني!

 

تولد تو غير طبيعي بود، چونكه از شكم آدميزاد بيرون اومدي!

حمید مي‌گن كه يه روز رفتي قصابي و دويست تومن استخون خواستي. قصابه گفت: بپيچم يا همينجا ميخوري؟!

* من هر وقت پرخوري مي‌كنم تو رو تو خوابم مي‌بينم!

 

يكي ميره آمريكا رو كشف ميكنه، يكي ميره بمب اتم ميسازه، يكي ميره واكسن بيماري هاري رو كشف مي‌كنه ... تو هم بشين مطالب وبلاگ منو بخون!!

 

صبر كن عزيزم، می‌برمت خونه، می‌خوابونمت رو تخت، نازت ميكنم، پاهاتو باز می‌كنم، شلوارتو مي كشم پايين، شرتت رو در مي آرم، پوشكتو عوض مي كنم تا راحت بشي!

 

حتما موقع عروسي ديديد كه ماشينهاي دوستان و آشنايان عروس و دوماد (مخصوصا خانواده دوماد) دنبال ماشين عروس راه ميفتن و با بوق ماشينشون اين آهنگ رو مي‌زنن: داد داد ديديد داد ... داد داد ديديد داد ... مي‌دونيد معني اين آهنگ چيه؟ اينه كه: ديديد كسي كه به هيچكس نمي‌داد بالاخره داد! (آهنگ رو دوباره با دقت بخونيد: داد! داد! ديديد (بالاخره) داد؟!)

 

بابا بي خيال .. طرف تو اروپا ميره ماشين درست ميكنه جاي بنزين توش اب هويچ ميريزه

اون يكي تو همين ايران داره كيك زرد و سبز و بنفش درس ميكنه

رامین داره از پروژه هاش پول پارو ميكنه

یاور داره با مقالاتش معادلات سياسي جهان رو بهم ميريزه

زنبورك با بيل گيتس كل ميندازه

فرابرد شبكه داره روي ماكروسافت تو كم ميكنه

عمو اروند پيشامد ها مينويسه

اين يكي ....... اخه واقعا خري !

اين يكي اومده عاشق حمید شده ! اخه حمید شعورم نداره بگه دوست دارم ! ميره پيش اين و اون ميگه فلاني رو دوس دارم بهم ضد حال ميزنه !

آخه دم مرغ رو باور كنيم يا قسم حضرت عليتو ؟ !

اين كه گفتم طرف خره . فقط واس خاطر اينه كه اين همه ایرانی ای مايه دار ، با كلاس ، با سواد ف با شعور ( يكيش همين خذرمگس شيرازي )

ادم قحطي بود ازحمید خوشت اومده ؟

حمید به دختر پا نميده ، نه كه حساسههههههههههههههههه

ميخواد فعلا درسشو تموم كنه ، ديپپپلم اشپزي و خياطيشم بگيره

بعد ............ دخترتبریزی ديگه ، هر كاري ميكنه ..............

حمید جان ، قبر خودتو كندي ف صد در صد اين پستو ميخونه و ديگران هم خواهند خواند ......... دشمن كم داشتي 1000 داداش رگ غيرت

یه واقعیت(خیلی هم جدیه)

خوب من میدونم حمید ناراحت میشه که من اینو براتون میگم

میخواستم به عرضتون برسونم که که این آق حمیدمون فقط یه ماه ونیم مهمون ما هستند بعدش ....

من بهش میگم نرو ولی اون خیلی دلش میخواد بره تا کلا عوض بشه و برگرده ..و شاید فکر کنین من خالی میبندم ولی نه به خدا اون درست تو مورخ:1385/3/18 اعزام میشه به سربازی و به خدا منم خیلی بهش میگم نرو واست زوده ولی اون اصلا به حرفای من و نه به حرفای خانوادش گوش میکنه تازه باباش اصلا از موضع خبر دارنیست اگه بودنه نمیزاره بره اینو مطمئنم ...ولی کار از کار گذشته آقا رفتن خودشونو 7 ماه پیش معرفی کرده وباید بره اگه نره فراری حساب میشه

ولی خداییش من خودم وقتی فکر میکنم حمید میخواد از پیش ما بره خیلی ناراحت میشم .

اگه بره شاید منم برم ولی کاش همه چی عوض بشه که اون حالا حالاها نره سربازی

ولی بره بهتره تا شاید یه کمی آدم بشه وبعدش یه سری سامونی بهش بدیم ..تا ببینم گوسفند چرندنو یاد گرفته یا هنوزم مثل سابق نفهمه

به قول رضا صادقی نرو... نرو ...تو که میدونی من بی تو ..تو بی من..یعنی ...

ولی حمید از میخوام ایجا از تون بخوام که نذارین اون بره .شاید یکی پیدا بشه که حرف اونو گوش کنه .ازتون خواهش میکنم یه کاری بکنین...

نوشته شده توسط در به در:بابک

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 23:41  توسط حمید وبابک | 

چقدر فاصله اينجاست بين آدمها چه قدر عاطفه تنهاست بين آدمها

كسي به حال شقايق دلش نمي سوزد و او هنوز شكوفاست بين آدمها

سلام من اومدم

هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاو....

دوســت داری بگــم : بـا صـدای تـو از خـواب بیدار بــشم ؟ بـعد بـفهمـی بـا سـاعت بـودم ! بابک

دوســت داری بگــم : هـمیشـه میـخـوام بـا تـو بـخـوابــم ؟ بـعد بـفهمـی بـا بالشــم بــودم !یا

دوســت داری بگــم : هـــیــچ وقـــــــــــــــت نــــــــــــری ؟ بـعد بـفهمـی بـا بـــــــرق بـودم !

دوســت داری بگــم : مــــــواظـــــــــب خــودت بـــــــاش ؟ بـعد بـفهمـی بـا پــــــــول بـودم
!

دوســت داری بــگم : چــــــقــدر خـوشکـــــــل شـــــدی ؟ بـعد بـفهمـی بـا خــــودم بـودم
!

ولــی ایـن دفــعه دیـگه دوســـتم نـداشتــه بــاشی کـه بـگم : بـا زبــانِ بـی زبـانی میگم


کـه { دوســـتت دارم } .. . . . .. ولـی اگــه بـازم بـفهمـی که بــا ( تــــــو ) نـبـودم چـی ?

 

 

منو که میشناسین آره من خودمم خود, خودشم

از همتون ممنونم مخصوصا صبرا جان من تو پست قبلی خواستم ببینی که جامعه امون چه جوری شده والا به گولی من اومدم که شما هارو بخندونانانم در ضمن من دیگه از اون شعرای پروانه ای دیگه نمیقم فقط خواستم یه چشمه از ادبیاتمو بهتون نشون بدم که بگم و فریاد بزنم یه جوری داد بزنم که همه بشنون که منم میتونم شعر بگم حالا

یه انتقاد از دخترا!!!آخه چرا باید همه به بابک پا بدن به من ندن خوب به خدا پاشونو من واسه خودم نمیخوام که من خودم دو تا پا دارم ودوست ندارم پای کسه دیگرو پام کنم فقط من یه دوست دارم که برادر خواهرش یه دوست داره که بابای اون تو جبهه یه پاشو در راه ما به هدر داده واون به یه پا ازپا های باحال احتیاج دارند . میخواد اونم هر چه زودتر بهتر وچطور میشه همه به بابک و امثال اون پا میدن ولی یکی پیدا نمیشه که به اون پا بده !!میتونم دلیلشو از شما ها بپرسم و آیا کسی هست که به من پا بده و منم فرداش اونو به بابای خواهر دوستم که باباش تو جبهه پاشو در راهما به هدر داده بدم یه نه؟ منتظرجوای شماها نمیشم میدونم نمیدین حمتون مثل بابک خسیشین(البته اگه خواستین دین اگه جیگر بودین پا تونو بدین والا ما معذوزیم و معذور .....شاید فکر کنین که جیگر پا نداره ...ولی کاملا تو اشتباهین اونیکه پا میده 90% جیگره)...همونجریانه جیگرم پا تو بده بالاو...)

راستی گفتم بابک ...اینو خدمت شریفتون آرظم که اون قشنگ به دلیل اینکه در حال عاشق شدنه و یواش یواش به مرزخود کفایی در راه عشق رسیده ووقت نمیکنه بیاد واسه شماها بنویسه (باکب جان حالت چطوره خوش میگزره ....دیدی من میتونم بزنم زیرش ...تو که خدای زیرابی هستی بازم هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها) منم شرمنده که....خوب خودت دست که داری..(هاهاهاهاهاهاهاهاهاها)

اگه به من پا بدی باشه منم قبول میکنم که.....(بازم هه هه هه هه هه هه(حالا) هاهاهاهاهاها)

راستی من امروز 20 گرفتم از کی ...نه شما بگین از کی؟...تنبلا خوب از مامانم دیگه یه 20 تومنی داشت داد به من که برم واسه خونه یه بربری بخرم ...

کی میگه مگس خوش مزه نیست!!!

آقا چشتون روز بعد نبینه اینکه میگن موقع خمیازه دستتونو رو بگیرین جلوی دهنتون بگیرین خوب راست میگن

من امروز که از کلاس میومدم خیلی خسته بودم استاد مونم تازه با یه آدامس منو قول زدکه نمیشه اینجا به اون اشاره کرد از کلاس که میومدم بیرون هول هوش 3بود که هوا خیلی خیلی گرم بود وخیلی خیلی خسته بودم یه دفعه که خواستم خویازه بکشم آدامسم تو دهنم بود خمیازم تموم که شد احساس کردم طمع آدامسم عوض سده ولی چون نا نداشتم نمتونستم ببنم چیه و 5 دقیقه دیگه که رسیدم خونه رفتم جلوی آینه دیدم سر مگسه رو زبونمه وخودشم داره جون میده الان که الان دارم تف میکنم ولی نمیدونم چیکار کنم که مزش ز دهانم بره

ولی خدایش خیلی خوش مزه بود .امتحانش هم ضرر نداره

خوب از چی بگم وقتی دلم از دلتو دور میمونه وقتی که میخوام بنویسم میدونم که دیگه مثل سابق نمیتونم باشم

ولی این نکته نباید از یاد مان پاک بشه که ما:حیوانی بیش نیستم (ما منظور من)

خوب اگه دیدن یه کی تازه وبلاگ ساخته یا باز کرده یا درست کرده یا ...واگه دیدن زودی توش از عکس خودشو زد بدونین ترکه که مثل ما عغدیه

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 19:18  توسط حمید وبابک | 
خوب من یه خاطره ای میخوام از خودم بگم

این موضع برمیگرده به چند سال پیش موقه ای که من سوم راهنمایی بودم

اون موقع ما یه دبیر انشا داشتیم که اگه اشتباه نکن اسمش آقای هاشمی بودو از اون ترکای حزب اللی و جو گیر بود .یه بار یه موضع انشا داده بود برای هفته بعد بنویسیم که موضوعش در باره فلسطین واشغالگران وانتفاضه .منم اون موقع بچه بودم و از این چیزا زیاد حالیم نبود که با بچه ها شرط بستیم که یه انشا بنویسم ونمره 20 ازش بگیرم .آخه معمولا خیلی سخت بهمون 20 میداد .خلاصه این که تو ی این هفته تموم فکر و ذهن من این شده بود وچی بنویسم که بزنم تو گوش 20 .آخرشم هم یه انشا که توش کلی به زبون حزب اللهی نوشته بودمو آماده کردم .دیگه روز موعود فرا رسید و این آقای هاشمی اومد سر کلاس وگفت کسی داوطالب نیست که بیاد انشا بخونه ؟غیر از منم که کسی داوطلب نبود .خلاصه ...رفتم پای تخته و شروع کردم به خوندن انشا متن کامل انشا یادم نیست .ولی تا اونجا که یادم میاد نوشته بودم که کودکان آواره فلسطینی غذا ندارند بخورنو بیچاره ها آواره خستند واگه میتونستم میرفتم کمکشون میکردم وبا هاشون سنگ پرتاب میکردم به اسراییلیها .

و مسولان مملکت باید اردوی دانش آموزیتشکیل بدن و دانش آموزان رو ببرند فلسطین تا همگام با کودکان فلسطینی به وی اسراییلیها سنگ پرتاپ کنندو...

این آقای هاشمی هم بیچاره جو گیر شده بود واشکش در اومده بود .منم از قصد انشامو با بغض میخوندم که بیشر جو گیر بشه .اون بدبختم هم که نمدونست وفکر کرده بود من واقعا بغض کردم .هی خندم میگرفت ولی مرتب جلویخنده هامو میگرفتم بچه های کلاسم همین جور.اون هاشمی هم که آروم آروم داشت گریه میکرد .خلاصه کم کم انشام تموم شد وآخرش با این جمله انشامو تموم کردم "به امید روزی که امام زمان (ع) ظهور کند و این کودکان گرسنه و فقیر فلسطینی رو نجات بده "وقتی انشام تموم شد این هاشمی هم جوگیر شده بود ونتونست جلوی خودشو بگیره و شروع کرد به گریه کردن حالا ما رو میگی ؟نمتونستیم که جاوی خنده هامو بگیریم که .

میخواستم با خنده منفجر بشم ولی با هر مکافاتی که بود جلوی خودمو میگرفتم که گند نزنیم .خلاصه بعد چند دقیقه که گریه هاش تموم شد و بهم گفت بیا اینجا .منم رفتم نزدیکش .گرقت پیشونی منو بوسید من اونو با حالت بغض بوسیدم ه 30 ثانیه در گریبان هم بودیم که آخرش منو ول کرد داشتم خفه میشدم بعدش گفت واسه سلامتی آقا حمید یه صلوات بفرستید .بچه ها هم معمولا عادت داشتند برای اینکه وقت کلاس یه کم گرفته بشه معمولا بعد سلوات کلی شهار مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسراییل میزدن .خلاصه این هاشمی که دیگه تو عالم خودش داشت واسه خودش حالی میکرد ها!!!بعدش هم نمره 20 رو بهم داد و دفتر انشا منو گرفتوگفت میخوام ببرم انشاتو به همکارانم نشون بدم دیگه زنگ تفریح خورد و ما هم تو رفتیم حیاط.تو حیاط دیگه بچه ها نتونستن جلوی خودشونو بگیرن وهمشون داشتن از خنده میترکیدن .یه سری که اصلا دیگه از خنده نمتونستن رو پا بایستند .ونشسته بودن کف زمین وغش غش میخندیدن .حتی یکی هم رو زمین خوابیده بود وغش غش میخندید ومحکم دلش رو گرفته بود دیگه نمتونست جلوی خندشو بگیره از یه طرفی اینقد خندیده بود دل درد گرفته بود !!واین جوری بود که من شرطمو بردم و روی همه دوستامو هم کم شد .هنوزم وقتی یاد اون روز می افتم خندم میگیره .به خصوص گریه کرن هاشمی .گریه و خندشم معلوم نبود وقتی از ته میخندید اشکش در میومد وهی هی میخندید وقتی هم گریه میکرد اون فک رو تا آخر باز میکرد و هق هق گزیه میکرد .خلاصه یه کارشناس باید میاوردی که ببینه این گریه ممیکنه یا میخنده

.خلاصه چه روزایی بود دوران راهنمایی یادش به خیر

خوب من از دبیرستانم خاطره زیاد دارم که اون موقع تو دوم دبیرستان مسبر کلاس بودمو....

خوب هر کس را که بینی بخندد بذار بخندد توهم بخندد ما هم بخندد

اینو مطلب پایینیرو در وبلاگ اولم یه بار گذاشتن ومیدونم واسه خیلیها تکراریه ولی دوباره خوندنش ضضرری نداره؟؟//یا داره؟//!!

 

توجه به نقش مهم دعا ونيايش در ورزش و ضرورت استفاده از دعاها و اسم ائمه و معصومين در

مسابقات که باعث عدم استفاده ورزشکاران از مواد نيروزا ( همون دوپينگ خودمون ) می شودو

باعث می شود ورزشکاران بتوانند از اين طريق افتخاراتی برای ميهن اسلامی بدست آورند، که بعدا

مقامات مملکتی همين افتخارات را به عنوان پيروزی حکومت بر عوامل استکبار جهانی بزنند تو سر

ملت بيچاره ،لذا چند مورد از دعاهای موثر با توجه به رشته ورزشی در زير پيشنهاد می گردد:

يا ابوالفضل: برای وزنه برداری در حرکت يک ضرب برای وزنه های بالای ۲۲۰ کيلو.

يا ابوالفضل العباس : برای وزنه برداری در حرکت دوضرب برای وزنه های بالای ۲۶۰ کيلو و رکورد زنی .

يا حضرت عباس : برای وزنهای پائين تر وزنه برداری دو ضرب و يک ضرب .

يا علی : برای کشيدن کنده و تبديل يه خم به دو خم و رفتن و رفتن به بار انداز در کشتی.

يا باب الحوائج : برای مو قعی که در کشتی حريف را خاک کرده ايم و می خواهيم راهی پيدا کنيم

که حريف را به پل ببريم و سپس ضربه فنی کنيم لازم به يادآوری است که پس ار به پل بردن

چاشنی کردن يک يا علی مدد ضروری می باشد.

يا پنج تن آل عبا : دعای دسته جمعی تيم هندبال ( دروازه بان بهتر است از دعای يا حسين استفاده کند.

يا سريع الرضا: برای زمانی که در مسابقه فوتبال دو گل عقب هستيم و می خواهيم در دقايقپايانی دو گل به حريف بزنيم ( مثل بازی ايران قطر که جواب داد).

يا ستار العيوب : در مواردی که دوپينگ کرديم و می خواهيم تست دو پينگ نشويم .

يا حيدر کرار: مخصوص مسابقات شمشير بازی اپه .

يا صاحب ذوالفقار: مختص مسابقات شمشير بازی فلوره.

يا صاحب ذوالجناح : برای مسابقات پرش اسب از مانع .

دعای جوشن کبير : برای مسابقات ماراتن ۴۰ کيلومتری استفاده شود همراه داشتن دستمال ضروری می باشد.

دعای فرج : اين دعا برای بازی و فوتبال اونم با آلمان و دروازه بانی اوليور کان کاربرد به سزايی دارد.

نماز جعفر طيار: خواندن اين نماز قبل از کايت سواری و چتر بازی اکيدا توصيه می شود.

يا يونس نبی به فريادم برس : برای تيم واتر پلو در شرايط بحرانی و غرق شدن استفاده شود.

يا مر تضی علی : اين دعا مخصوص ژيمناستيک آرتيستيک مردان روی دار حلقه ، وقتی که دو پيچ و

دو پشتک وارو همزمان زده شد برای اينکه مثل گربه چهار چنگولی فرود بيائيد مصرف فراوان دارد.

بقيه رشته ها اصلا قصه نخورند کارشناسان ما در حال کشف دعا برای بقيه رشته ها می باشند.از

شوخی بگذريم جدا کارساز امتحان کنيد

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 19:16  توسط حمید وبابک | 

ديشب انگار ، زير پرچين خيال خوابم برد

دفتر خيس خيال آلودم ، از نگاه خسته ی من آزرد

به خودم ، به درختان قطور حسّم

جمله ای با نقش غم ها که چرا؟

هيچکس از باغ خيالم حتی ، خوشه ای هم نچشيد.

همگي رنگ به تضرّع رفتند


بارالهي که قسم

هيچکس از چشمه ی عشقم حتّي ، مشتي از حس نچشید

دلم گرفته نمدونم چی بنویسم (فکر نکنین منم مثل بعضی به خاطر مونث خانوم حالم گرفته شده نه من بیشتر مواقع که تنها میشم همیشه حالم اینجوری میشه

بگذریم

سلام میدونم همتون خوبین وحالم دارین (اگه خوب یا باحال نبودین اینجا سر نمیزدی)

 

زندگی مثل سگ جريان دارد !

هيچ وقت از امروز خاطره خوبی نداشتم .

دوست داشتم هميشه شنبه بود .

دلم لک زده واسه بوی اسفند

واسه امتحانای خرداد ماه دبستانيا

دلم لک زده واسه يه بيابون که انقدر داد بزنم تا نفس بالا نياد

تابستون غريبی بود .

روی نگاهم به زندگی به اندازه ی کافی لکه های سياهی انداخت .

بوی دود و خيانت به اسم عشق و محبت

بوی ترس و نفرت به اسم مهر و رفاقت ...

وای خدا اين مردم چرا اينطورند .

يه مشت مار گزيده که از گزيده شدن لذت می برند و مشتی گرگ که از دريدن سير نميشوند .

به خودم می خندم که پشت فرمون زندگی نشسته ام و به چراغ سبز بيلاخ نشون ميدم و با چراغ قرمز تریپ LOVE می ذارم !!!

و خنديدم به روزی که عشق مرد ،‌ رفاقت مرد ،‌ و جای خاليش رو قدر نشناسی گرفت و تنها جايزه ام اين بود که : ميخواستی نکنی !

در واقع سقوط به انتهای نياگارا ! جايی که واسه سربالا رفتن آب هيچ قورباغه ای جرات ابو عطا خوندن نداره !

گفتم قورباغه ياد قورباغه صفتی اين آدما افتادم ... واقعا اين حيوون ۲ زيست کامله توی آب و خشکس زنده می مونه و براش مهم نيست که آب باشه يا خشکی .

مهم زنده بودن خودشه اما هيچ وقت لذت آب و آبی بود رو نمی فهمه .

توی اين دنيا هرجا که گود باشه توش آب جمع ميشه .

اما چرا توی سوراخای قلبم به جای آب خون جمع ميشه ؟

و صدای قلب تيک تاک . اين صدای زندگيست ( به هر زبونی )‌

احساس پيری بهم دست داده تپش ها برای احساس جون کندن رو تداعی می کنند و روزی که قلب هم از انجام وظيفه سر باز می زند ...

خيليا التماس می کنند و عذه ای بر دنيا تف می کنند و عذه ای هم پوزخندی می زنند

و بازهم زندگی مثل سگ جريان دارد .

مثل نهر مثل بحر مثل زهر !!!

خوب آقا چون بابای منم معلمه وکارمند آموزش وپرورش من بر خودم وظیفه دونستم که از مشکلات ودغدغه های معلمین گرامی بگم

خوب من چند روز پیش بابام گفت که اداره آموزش و پرورش بیشتر استاها مخصوصا قزوینو یزد بازم میخوام اعتصاب کنن (نامه قزوینای دست بابام بود و من میخوام از بعضی چیزاروکه نوشتن براتون بنویسم

1:چرا سال بازنشتگی از 25 به 30 سال افزایش یافت

2:چرا اضافی وقتی معلمین کاهش یافته ؟؟

3:چرا در کتاب اول ابتدایی به ((ن)) نون میگن ولی به ((((ک)))) کون نمیگن؟؟؟؟؟؟!!!!!

خوب اینا تقاضای قزوینیا بود

خوب بگذریم ؟من میگزرم شما هم بگزرین !!!به خدا گذشت خیلی خوبه و همیشه گشت وگذر کنین

با تبریک به مناسبت دستیابی کشورمون ایران به فن اوری هسته ای از تمامی هموطنان عزیز عاجزانه تقاضا دارم سجده شکر به جا اورید(باتشکر استاندار قزوین)

می دونی قزوینیا واسه مرده هاشون چی خیرات می کنن؟ چی توز حلقه ای

 

 )قزوینیه داشته دنبال توپ میدویده میگن چرا داری دنبال توپ میدوی میگه اداره راهنمایی و رانندگی گفته به دنبال هر توپی یه کودکی خواهد آمد...

 

گلی گم کرده ام در باغ هستی..............خودت رو لوس نکن اون گل تو نیستی

سه تا موش كل ميزارن خلافاشونو بگن. اولي ميگه ما ديشب رفتيم داروخونه هرچي مرگموش بود خورديم. دومي ميگه ما ديشب رفتيم كارخونه تله موش سازي همه تله موشا رو خورديمو جيم شديم. سومي كه داشت با موبايلش حرف ميزد بهش ميگن با كي حرف ميزني؟ ميگه هيچي بابا بروبچن. ميگن ي گربه فراري بلند كردن. ميگن بيا.

رو دروازه ورودي قزوين نوشته: خوش آمديد.

رو دروازه خروجيش نوشته: خوشتون آمد؟

رشتيه تو قم سوهان فروشي ميزنه. سر در مغازه مينويسه:

سوهان حاج حسن و پدران

 

 

بابای بابک ,بابک رو ميفرسته ژيمناستيك، بعد از يه مدتي ميبينه بابک روز به روز جاي اينكه پيشرفت كنه هي داره پسرفت مي‌كنه. يك روز ميره سر جلسه تمرينشون ببينه چه خبره، ميبينه از بچش به عنوان خرك استفاده مي‌كنند

و در ضمن از من میشنوین دل به کسی دل نبندید(این بارو میخوام جدی به عرضتون برسونم ) اگه بخوام دلیلشو بگم بادی 4 ساعت تایپ کنم

ولی تا حتی میتونین خودتون نگه دارین که دلی به کسی نیدن چون هر آغازی پایونی داره (شاید فکر کنین که من شکست خوردم که اینجوری میگم نه, من اصلا چند ماه که قید دوست شدن زدم ) من نمیگم که دوست نشین بشین ولی دل ندین ,ولی اگه تونستین دلتونو به من بدین چون من یه دوست دارم که باباش قصابه , اگه دلتون به من بدین به خدا خوب قیمتی میتونم بفروشم

سودم میکنین

خوب از ما گفتو ,بازم از ما نشنیدن یا به قول( شاعر:خودم ,نویسنده :خودم,کارگردان:خودم, تدارکات :باز خودم) بنی ادم اعضا یکدیگرند که مثل سگ بهم می پرند, چو عضوی بدرد اورد روزگار که پنچر شود چرخ اموزگار

خوب تازه فهمیدم که دلیلی ندارم که ننویسم چون من به خاطر خودم و شما ها مینویسم .ونه کس خاص

زنده باشین

یا علی

خداحافظ همه شما ها مخصوصا تو 

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 23:19  توسط حمید وبابک | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من با بابک اومدیم که با همه فرق داشته باشیم
من وبابک همیشه که با هم میشم جز خندید و جک گفتن کار دیگه ای بلد نیستم خدا عاقبتمونو به خیر کنه .راستی ما....... مطالبامونو خودمون مینویسم وتا جای که امکان داره
چرت وپرتم یه موئقه های میگم خواهشا به دل نگیرین ما دو تا فقط دو نفرین یهنی 1+1=3 همین

پیوندهای روزانه
چرا نوشتم در برگ تنها ئیم برایت نمی دانم
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
اردیبهشت 1388
دی 1387
مهر 1387
اسفند 1386
آذر 1386
مهر 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
پیوندها
چرا نوشتم در برگ تنها ئیم برایت نمی دانم(ماله صبرا خانومه)
ویدا خانوم
سیب سرخ
حرفهای خودمونی
سکوت
جنون
محیطی شاد و با مزه
دربه در غزل فروش
خوشبخت ترین دیوانه
جدیترین جکها و اس مس با حال(از نوع دختری)
مانده ام تنهای تنها با غم تو
دختر تنها:.
تنهــــــا تــــــرین ستـــاره عاشــــق
ایستگاه عشق(علی جون)
طنز...ورزش...همه جیز داره(مهرداد)
فاطمه تنهاترين بهار
ميگن ضد دختره!!!!!!
کردستانیان هرچی بخوای داره ه ه ه ه
وب دومین رپ خون های معروف و خوش صدای ایرانی(VIP)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM